برگردان به زبان ساده
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
ای ساقی! من به شدت تشنه و مشتاق بادهای برای سرمستی و فراموشی غمها هستم، ابتدا به من باده را بنوشان، سپس به دوستان من تعارف کن تا آنها نیز بنوشند.
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
قبلتر، من از خواب خوش نمی گذشتم ولی آن زمانی که دوستانم داشتند می رفتند و از من جدا می شدند، به خواب، شب به خیر گفتم [خواب را کنار گذاشتم]
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
اگر آن یار زیبارو در برابر هر پرهیزگار بگذرد و چشم آن پرهیزگار بر ابروی او بیفتد، بدون شک قبله را فراموش و نمازش را باطل خواهد کرد.
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
من شکاری نیستم که به فکر نجات جان خود باشم. اگر یار با تیر مرا بزند، من در برابر تیر او میایستم و جانم را فدایش میکنم. [ نُشّاب = تیرها ]
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
هیچ کسی همانند من ارزش یار و دوستی را که در کنارش باشد نمیداند، ماهی زمانی ارزش آب را میفهمد که در خشکی رها شود.
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
زمانی در آبی کم عمق که آب تا کمرم میرسید، دست و پایی می زدم و شنا می کردم و در آن آب (عشق قبلی) می توانستم خودم را کنترل کنم و غرق نمی شدم، ( عشق قبلی خیلی قوی نبود) اکنون در دریای عشق معشوق جدیدم افتادم که آنقدر عمیق است که نمی توانم خودم را کنترل کنم و امکان دارد در آن غرق شوم.
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
امروز در این دریای عشق غرق شدهام و منتظرم تا به خشکی برسم، هرگاه نجات یافتم، آن وقت درد و رنج و ماجراهای مبتلا بودن به چنین عشقی را بازگو خواهم کرد. [ با = در اینجا به معنی «به» بکار رفته است / کنار = ساحل و کنارهٔ دریا / غرقاب = آبِ عمیق که شخص را غرق کند ، مقابل پایاب ]
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
اگر بی وفایی از من سر زده، در برابر جفای معشوق خطای ناچیزی نمودم.کار من مانند بردن یرغو(یک رده از حکام مغول) به نزد قاآن( رده ظاهرا بالاتری از حکام مغول) است. که یرغو (کنایه از شاعر) دشمنانش را میکشد و آن دیگر سنگدل( معشوق) به دوستانش هم رحم ندارد.
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
عاشق از دست جمعیت زیاد دیگر عاشقان او به ستوه آمدهاست. همانطور که اگر از خانهای صدای موسیقی به گوش رسد [که به معنای جشن است]، عده ای به سوی آن خانه روانه می شوند و قصد وارد شدن را دارند و [بدین معناست که] دربان آن خانه [به سبب مراقبت] در زحمت است.در اینجا آواز مطرب کنایه از جمال و جذابیت معشوق است که مشتاقان را چنان به سوی خود می کشاند که دربان نمی تواند درب را بسته نگه دارد چرا که جریان حرکت مشتاقان به سمت معشوق بسیار قوی است [ فریاد داشتن = به ستوه آمدن، زاری کردن / رقیب = نگهبان و مراقب، کسی که مواظبِ معشوق است و عاشق را از او دور میکند ، معمولاََ دایهٔ دختر این نقش را بر عهده داشت / مشتاقان = آرزومندان ، عاشقان / مطرب = به طرب آرنده، رامشگر و نوازنده / بوّاب = دربان و نگهبان ]
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
(نصیحتکنندهای به سعدی میگوید) : «ای سعدی! هنگامی که میبینی او به تو سخت میگیرد و تو از این کار ناراحت میشوی، پس او را رها کن.» (سعدی پاسخ میدهد) : «چشمانت را باز کن! تو گمان میکنی من به اختیار خود میروم؟ من توسط قلاب عشق او صید شدهام، راه فراری ندارم، هر کاری بخواهد میکند و به هر سمتی بخواهد مرا میکشد.»