برگردان به زبان ساده
چون است حال بستان، ای باد نوبهاری!
کز بلبلان برآمد، فریاد بیقراری
ای نسیم و باد نوبهاری، حالِ گلهای باغ چگونه است؟ چرا که بلبلهای عاشق دیگر توان صبر ندارند و فریادی، به نشان بیقراری سر دادهاند.(نکته: باد، نسیم و… در ادبیات پیک و خبر رسان میان عاشق و معشوق هستند.)
ای گنج نوشدارو! با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
ای معشوقی که درمان تمام دردها در وجود توست، نگاه و عنایتی به مجروحان خود کن، داروی تمام دردها را در دست داری، اما ما را مجروح و زخمی رها میکنی.
یا خلوتی برآور یا بُرقَعی فروهِل
ور نه به شکل شیرین، شور از جهان برآری
یا خلوتی فراهم کن و تنها عاشقانت را بدان راه بده، و یا رو بندی بر روی صورت خود قرار ده؛ وگرنه چنین که آشکارا خود را نشان دادهای(ایهام: ۱. به طرز شیرین و دلنشینی، ۲. به شکل شیرین معشوق خسرو پرویز ) دنیا را به آشوب و غوغا میکشانی.
هر ساعت از لطیفی، رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
همانگونه که باران نوبهاری بر روی شکوفههای لطیف مینشیند، هر لحظه، از شدت لطیفی، از صورت تو عرق میتراود.(نکته: مصراع اول مشبه، مصراع دوم مشبه به.)
عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
عود در زیر دامن خود پنهان کردهای یا گل در آستین خود گذاشتهای که چنان خوشبو و معطر هستی؟ یا شاید مشک در گریبان خود نهادهای؛ به من نشان بده که چه داری که چنین خوشبو و خواستنی هستی؟(نکته: نکته شگفت و عجیب در این بیت هنرنمایی سعدی است که برای اینکه بیان کند تمام وجود معشوقم معطر و خوشبوست از هر قسمت اندام او مثالی میزند؛ دامن، آستین و گریبان.)
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
گل که نماد زیبایی است با چهرهی دلفریب تو هیچگونه نسبتی ندارد و قابل و مقایسه با صورت تو نیست؛ در واقع هنگامی که تو در میان گلها هستی مثل این است که گلی در میان خار روییده باشد.
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکِشد به زورم وآن میکُشد به زاری
زمانی کمند زلفت مرا با قدرت به سوی دام عشق میکشاند و زمانی دیگر کمان ابرویت مرا به سختی میکُشد و هلاک میکند.
ور قید میگشایی، وحشی نمیگریزد
در بند خوبرویان، خوشتر که رستگاری
اگر زمانی بند و قید (عشق خود را) باز کنی، حتی کسانی که ذاتا گریزنده و رمنده هستند، از پیش تو فرار نمیکنند؛ چرا که آدمی اگر اسیر زیبارویان باشد، دلپذیرتر است که آزاد و رها باشد.
ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم، سست آمدی به یاری
در ابتدا که مرا عاشق خود ساختی، اظهار وفاداری کردی، اما همین که سرسختانه دلباخته تو شدم، در کار عشق و عاشقی سست شدی.
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
بعد از جدایی ، احتیاج به عمر و زندگی دیگری داریم، چرا که این عمر و زندگی را در راه انتظار و امیدواری خرج کردیم.
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
یقین دارم که نماز صوفی در حالیکه تصویر تو همنشین اوست، باطل است؛ چرا که تو تصویر چهرهی خود را بر قبلهی او نگاشتهای.(نکته: صحبت کردن در میان نماز سبب ابطال آن میشود که سعدی نگاهی هنری بدان کرده است و معتقد است که صوفی که این همه ادعای دینداری دارد در هنگام نماز، صورت معشوق را بر قبله میبیند.)
هر درد را که بینی، درمان و چارهای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری
تمام دردها، درمان و چارهای دارد؛ درمان درد سعدی نیز این است که با خوی و خواستهی معشوق خود همراهی کند.