برگردان به زبان ساده
سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
امشب به نظر نمیرسد که خورشید طلوع کند. همه جور فکر از سر رد شد ولی خوابی به چشم نیامد.
به چه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من برآمد
بِزِه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
هوش مصنوعی: ای صبح گاه، چرا اینقدر دیر آمدی؟ جان من در انتظار تو به سر میآید و تو با تاخیر خود باعث گناه و بینصیب ماندن مؤذنان از ثواب شدهای.
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی
هوش مصنوعی: خروس صدای خود را بلند کرد تا نوبت خودش را برای خواندن بگیرد، اما همه بلبلها خاموش شدند و فقط یک طوطی باقی ماند.
نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
هوش مصنوعی: من از نسیمهای صبح میدانم که چرا دوستش دارم، چون همچون چهرهی معشوق میماند که پردهای را کنار میزند.
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آبمرده بهتر که در آرزوی آبی
از خداوند میخواهم که سرم را در دامان او از دست بدهم و در وصالش بمیرم زیرا غرق شدن در آب بهتر از این است که در آرزوی نوشیدن چکه آبی جان بدهی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟
هوش مصنوعی: دل من به قدری ضعیف است که نمیتواند تحمل غم را داشته باشد. مثل این است که مگس بخواهد عقابی را از پرواز بیندازد، که اصلاً امکانپذیر نیست.
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
هوش مصنوعی: من آنقدر گناهکار نیستم که تو بخواهی مرا به دست دشمنانت بسپاری. اگر هم بخواهی مرا عذاب کنی، خودت این کار را بکن.
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
هوش مصنوعی: دل تو مانند سنگ است، ای دوست. جای تعجب نیست اگر اشکهای سعدی نتوانند آن را نرم کنند و مثل آسیاب بچرخانند.
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
هوش مصنوعی: ای گدای فقیر، به جستجوی در دیگری برو، چون هزار بار درخواست کردی و هنوز جوابی از تو نیامده است.