برگردان به زبان ساده
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
من از همان ابتدا نمی دانستم که تو وفادار نیستی و بی محبتی. پیمان نبستن بهتر از آن است که ببندی و به آن پایبند نباشی.
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
دوستان به من ایراد میگیرند که چرا دل به تو سپردم. اما ابتدا باید از تو پرسید که چرا اینقدر خوب هستی.
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
ای کسی که به من گفتی که به دنبال زیبارویان نروم،در دریای وسیع اندیشه،ما چقدر عمیق و ظریف می اندیشیم و تو چقدر کوتاه نظر هستی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
دل روشن فکران را خال و شانه و زلف زیبارویان نبرده است بلکه یک راز الهی ست.
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
پرده را از رویت بردار زیرا بیگانگان توانایی دیدن روی تو را ندارند تو آنقدر بزرگی که در آینه چشمان انسان های کوچک دیده نمی شوی.
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
از ترس رقبا نمی توان در خانه تو را بکوبم ولی می توانم به بهانه گدایی به کوی تو بیایم.
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
عشق زندگی زاهدانه انگشتمایه دیگران شدند و سرزنش دیگران را شنیدن همه آسان است تنها چیز قابل تحمل بدوش کشیدن بار جدایی توست.
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
امروز روز زیبایی ست که به لب جوی و تماشای مناظر رفته و مشغول رقص و پایکوبی هستیم در تمام شهر دیگر دلی وجود ندارد که توسط تو ربوده نشده باشد.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
پیش از این به تو گفته بودم که بیایی غم های دلم را برایت باز گویم و اکنون که آمده ای غمی وجود ندارد بنابراین نمی دانم چه بگویم?
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
باید شمع را به بیرون از خانه ببرم و آن را خاموش کنم تا همسایگان گمان کنند که تو را مشایعت کرده ام و تو از پیشم رفته ای نفهمند که تو هنوز در خانه ی مایی.
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
سعدی آن کسی نیست که از بند تو فرار کند زیرا می داند که زندگی در اسارت تو شیرین تر از زندگی در آزادی ست.
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
مردم می گویند برو عاشق شخص دیگری شو ولی این روزها بخصوص در روزهایی که اتابک اعظم فرمانروای شهر است خیال خیانت ندارم.