برگردان به زبان ساده
شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شبدراز بُوَد خوابگاه تنها را
در شبِ جدایی از یار، بستر حریر به کارم نمیآید. زیرا شب در خوابگاه عاشقِ تنها به درازا میکشد و بودن لحافِ حریر موجب خوابِ آرام نخواهد شد. [ دواج = لحاف، بستر و رختخواب / دیبا = حریر و ابریشم ] شب دراز به غیر از شب بلند، معنیِ خنجر، تیغ و خارهای بلند و بُران نیز میدهد. در شب جدایی بستر حریر به کارم نمیآید، زیرا شب فراق و جدایی، عاشق تنها گویی روی تیغ و خنجر میخوابد.
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
فقط عاقلان میدانند که عاشق دیوانه چگونه بیقرار و پریشان شده است، چرا که آدم بیقرار و ناشکیبا نمیتواند این را دریابد. [ احتمال = تحمل و بردباری ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
اگر یوسف را ببینی و شیفته نشوی و دستِ خویش را نبری، آنگاه میتوانی زلیخا را از عشق یوسف سرزنش نمایی. [ ترنج: میوهای است معروف و مشهور و بسیار معطر که از نارنج بزرگتر و از جنس مرکبات است. پوست آن را مربا سازند، بالنگ ] / زلیخا: دختر شاه مغرب به نام طیموس و همسر عزیز مصر موسوم به فوطیفار بود. زلیخا عاشق یوسف بود اما یوسف به عشق او وقعی نمینهاد. سرانجام کار زلیخا در این عشق به رسوایی کشید. زنان مصر زلیخا را در عشق یوسف نکوهش میکردند. از اینرو، زلیخا آنان را به تماشای یوسف گرد آورد تا به زیبایی یوسف مقرّ آیند و در عاشقی زلیخا طعن نکنند. زنان به هنگام مشاهدهٔ یوسف در خانهٔ زلیخا، چنان شیفتهٔ جمالِ او شدند که به جای ترنجی که در دست داشتند، کف دستِ خود را با کارد بریدند. در آیهٔ 31 سورهٔ یوسف آمده است «چون افسونشان شنید نزدشان کس فرستاد و برای هر یک تا تکیه دهد، متکایی ترتیب داد و به هر یک کاردی داد و گفت: بیرون آی تا تو را بنگرند. چون او را دیدند، بزرگش شمردند و دستِ خویش بریدند و گفتند: معاذالله، این آدمی نیست، این جز فرشتهای بزرگوار نیست. (فرهنگ تلمیحات) - منبع: شرح غزلهای سعدی
چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پایبرجا را
بدینسان که تو جوان و زیبایی، لازم است رویبندی بر چهره بیاویزی، وگرنه پیرِ استوار و مقاوم نیز دل از کف میدهد و عاشق میگردد. [ برقع = رویبند و نقاب زنان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تو آن درختِ گلی کاعتدال قامت تو
بِبُرد قیمتِ سروِ بلندبالا را
تو از لحاظِ زیبایی بهسان آن درختِ گلی هستی که راستی و تناسب قد و قامت تو، سرو بلندبالا را قیمت کاست. - منبع: شرح غزلهای سعدی
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را
دیگر با هر چیزی که بگویی یا بخواهی، مخالفت نشان نمیدهم. زیرا بدون تو شادی برای ما مهیّا نمیشود. [ عیش = شادی و شادمانی، زندگی خوش / میسر شدن = ممکن گشتن، مهیا شدن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب
چو فَرْقَدَین و نگه میکنم ثریا را
در تمام طول شب بیدار نشسته و دیدگانِ خویش را بهسانِ فرقدین باز نگه داشته و خوشهٔ پروین را مینگرم، یعنی انتظار میکشم. [ فرقدین = دو برداران ، و آن دو ستارهٔ پیشین است از هفت اورنگ کهین یا دبّ اصغر / دو چشم به فرقدین تشبیه شده است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را
چه خوش است که در شبی و در پرتو شمعی من و تو با هم باشیم، و به کوری چشمِ دشمنان، من تا سحرگاه به چهرهات بنگرم. [ اعدا = جمع عدو، دشمنان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
من از دستِ تو به نزدِ چه کسی شکایت برم؟ زیرا میدانم که در قانون و مذهبِ عشق، محبوب را حتی به خاطر قتل عمدیِ عاشق مواخذه نمیکنند و میبخشایند. [ شریعت = دین و مذهب / معاف = بخشیده و عفو کرده شده / عمدا = از روی قصد و نیت، بااراده و اختیار ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری
که بندگان بنیسعد خوانِ یغما را
تو دل مردم شهر را با ناز و غمزهات چنان میربایی که گویی بندگان بنی سعد ابوبکر بن سعد زنگی، سفره عام را غارت میکنند و اثری از آن خوان باقی نمیگذارند. [ غمزه = ناز و عشوه، اشاره به چشم و ابرو / بنی سعد = مراد سعد بن ابوبکر بن سعد زنگی، ممدوح سعدی، که تخلص وی هم از نامِ اوست. / خوان یغما = سفره عام که معمولاً سلاطین در ایام عید خصوصاََ عید قربان میگستردند و عوام و محتاجان آن را غارت میکردند و نیز گفتهاند نزد بعضی از طوایف سپاهی و لشکری ترکان مرسوم بود که هر گاه به میهمانی میرفتند، پس از خوردن غذا، آلات و لوازم و پذیرایی را غارت میکردند، به هر حال خوان یغما اشاره به غارتگری و قتالی ترکان دارد. ]_ غارت کردن دل مردم شهر تشبیه شده به غارت کردن سفرهٔ عام به دستِ بندگان بنیسعد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی، ولی مکن یارا
تو با این شیوهای که در پیش گرفتهای، میتوانی بر هزار عاشق چون سعدی جور و جفا روا داری. اما ای یار، چنین مکن. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی