برگردان به زبان ساده
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
بوی گل همه جا را فرا گرفته و نای پرندگان به گوش میرسد. روزگارِ پایکوبی و سیر و تفرّج در صحرا فرا رسیده است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
فراش خزان، ورق بیفشانْد
نقاش صبا، چمن بیاراست
اگر پاییز به سان فرّاشی برگهای زرد درختان را بر صحن باغ و بستان گسترده است، اینک بادِ صبا مثل نقّاشی چیرهدست نگارگر چمنزاران شده است. [ فرّاش = آنکه فرش و بساط را گسترده، پیشخدمت / ورق = برگ درخت / چمن = سبزه و گیاه، در اینجا مجازاََ به معنی باغ آمده است. ] صبا = نسیمِ خوشی که به هنگامِ صبح در فصلِ بهار میوزد و سبب شکفتن گلها و گیاهان میگردد و پیامآور عاشقان است. «در تذکرة اولیا مذکور است: صبا بادی است که از زیرِ عرش خیزد و آن در وقتِ صبح وزد. بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان، با صبا اشارت است از نفحاتِ رحمانیه که از مشرقِ روحانیت میآید.» (شرح اصطلاحات تصوّف). صبا یکی از عناصر فارسی است که در غزلیات سعدی و حافظ فراوان آمده و به نامهای نسیمِ سحر، بادِ شمال و بادِ صبحگاهی از آن یاد شده است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آنجاست
ما به فکر رفتن به باغ و بوستان نیستیم. زیرا جایی که تو در آن باشی، شایستگی تبدیل شدن به گردشگاهی فرحانگیز و دلگشا را دارد. [ تفرّج = خوشحالی و گشایش، گردش و تماشا / سر چیزی داشتن = کنایه از قصد و توجّه به امری داشتن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گویند نظر به روی خوبان
نهیست؛ نه این نظر که ما راست
میگویند نگریستن به چهرهٔ زیبارویان روا نیست و آن را نهی کردهاند. امّا نگریستن ما بر آنان از آن روی که از سر هوی و هوس نیست، مشمول این قانون نمیگردد. [ نظر = نگاه / خوبان = جمعِ خوب به معنی زیبارویان / نهی = بازداشتن و منع کردن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
در روی تو سِرِّ صُنعِ بیچون
چون آب در آبگینه پیداست
راز آفرینش خداوند را در چهرهٔ تو میتوان به وضوح دید. همچنانکه میتوان آب را در شیشه آشکارا مشاهده کرد. [ سرّ صنع = راز آفرینش / بیچون = بیمانند، کنایه از خداوند است، صفتی است برای خداوند که در اینجا جانشین موصوف شده است. / آبگینه = شیشه و ظرف شیشهای ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت به جز راست
چشم چپ خود را از حدقه درمی آورم تا فقط چشم راستم بماند و تو را آنچنانکه هستی مشاهده کند. منبع: شرح غزلهای سعدی
هر آدمیی که مُهر مِهرت
در وی نگرفت؛ سنگ خاراست
هر انسانی که نشانِ محبّت تو بر وی اثری باقی نگذارد، موجودی است چون سنگ خارا سخت و انعطافناپذیر. [ گرفتن = اثر کردن / سنگ خارا = نوعی سنگ سخت و سیاه که مظهر سرسختی است. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سوداست
این آتش شعلهوری که زیر دیگ آرزوهای من است و هر دم هوس و میلم را بیشتر به جوش میآورد، روزی همهٔ هستی مرا از میان خواهد برد. [ سَودا = یکی از اخلاط اربعه که غلبهٔ آن موجب عشق و هوس و خیال (مالیخولیا) میشود. / تر و خشک = کنایه از هستی و وجود ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
نالیدن بیحساب سعدی
گویند خلاف رای داناست
میگویند این نالههای از حد گذشتهٔ سعدی را اندیشهٔ دانایان برنمیتابد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
از ورطهٔ ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست
آن کسی که با آرامش در ساحل دریا قدم میزند، از گرداب و غرقابی که ما در آن گرفتار آمدهایم، آگاهی ندارد. [ ورطه = غرقاب، گرداب / کنار = ساحل ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی