برگردان به زبان ساده
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
من بدون آنکه از عشق تو سخنی بگویم ( همه کس عاشق بودن مرا درک میکنند) زیرا رنگ چهرهی من به گونهای هست که از حال و درون من خبر میدهد.
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
گاه با خود چنین فکر میکنم که به خاطر داشتن چنین احوال پریشانی ناله سر دهم (تا شاید معشوق از حال و روز من با خبر شود) اما باز به خود میگویم که حال و روز من آشکار است و نیازی به بیان آن نیست.
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
از هنگامی که مشغول و سرگرم دیدن تو هستم سرسوزنی یه دنیا و آخرت توجه ندارم، و از هر دو جهان فارغ و رها گشتهام.
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
اگر چنان مقرر شده است که روزی من بیچاره و گدا، به در خانهی کسی غیر از تو بروم همین حالا مرا از درگاه خود دور کن.
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
من مدام در این فکر و اندیشه هستم که جان خود را تقدیم تو کنم و هرگز به این فکر نکردهام که خود را از دست تو نجات بخشم.
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
اگر تو در حال حاضر شیرین روزگار و شاه خوبرویان هستی، نظر و عنایتی نیز به من داشته باش؛ چرا که من از شدت عشق به تو تبدیل به فرهاد روزگار شدهام.
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
نه من تاب و توان تحمل دوری از تو را دارم و نه تو میلی به نزدیک شدن به مرا داری، بنابراین تصمیم به صبوری و شکیبایی گرفتهام؛ چرا که جز این راه چارهای دیگر ندارم.
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
از همان روزی که قدم در راه عشق تو گذاشتم با خود گفتم: تا به مرگ نرسم، محال است که به وصال او برسم.
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
به یاد لب سرخگونت بسیار اشک خونین از چشمان خود میریزم، نگاه و عنایتی به من داشته باش تا ببینی چگونه زبانم کلمات مروارید مانند به پای تو نثار میکند.
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
شعر خود را که هنوز کامل نشده است و نیمه راه است به پایان میرسانم؛ چرا که هر چند نگاه و بررسی میکنم میبینم که اگر تا آخر عمر نیز مشغول سُرایش شعر در وصف و مدح تو باشم باز نیز مدح و وصف تو را به پایان نمیتوانم برسانم.(نکته: اگر چه این بیت، بیت آخر غزل سعدی است اما از این جهت که میخواهد شور و شوق خود را در وصف معشوق بیان کند، گفتار خود را تا اینجا نیمه میانگارد و تکمیل آن را تا آخر عمر به حساب میآورد.)