برگردان به زبان ساده
آفتاب
است آن پریرخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت
است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
از زیبایی ِ یار (پریرخ) در شگفت مانده و با خود می پرسد: آن رخ ِ مانند ِ پری، آفتاب است یا از فرشتگان است یا آدمیزاد است؟ آن قامت و قد، قیامت است؟ یا حرف ِ الف است؟ (در راستی و خوش اندامی) یا نیشکر است؟ (در شیرینی و قد ِ بلند و بِاَندامی)
هَدَّ صَبری ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلی ما ثَنیٰ
صادَ
قَلبی ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدی ما عَبَر
روى گردانيدن او صبرم
را از بين برد و خم کردن پهلويش عقلم را برگرداند. (مجنونم کرد.) - راه رفتنش قلبم
را به دام انداخت و گذر کردنش اشتياقم را دو چندان کرد.
گُلبُن
است آن؟ یا تنِ نازکنهادش؟ یا حریر؟
آهن
است آن؟ یا دل نامهربانش؟ یا حَجَر؟
باز با همان لحن ِ بیت ِ نخست، شگفت زده از زیبایی ِ یار و نامهربانی ِ او با خود گفت و گو می کند و می پرسد که: آن تن ِ نازک نهاد ِ او بوته گل سرخ است؟ یا ابریشم؟ و آن دل ِ نامهربان ِ او آهن است یا سنگ؟
تِهْتُ؛ و المَطلوبُ عِندی، کَیفَ حالی؟ إِنْ نَأیٰ
حِرْتُ؛ وَ المَأمولُ نَحوی، مَا احْتِیالی إِن هَجَر؟
سرگردان شدم در حالی
که یارِ دلخواه در نزد من است. حالم چگونه است؟ اگر سرسنگینی و تکبر کند. - حیرت
زده شدم در حالی که آرزویم نزدیک من است، چاره چیست اگر دوری گزیند و مرا ترک کند؟
باغ فردوس است؛ گلبرگش نخوانم یا بهار
جان شیرین است؛ خورشیدش نگویم یا قمر
(این یار،) خود ِ باغ ِ فردوس است. او را گلبرگ یا بهار نمی خوانم. و او، جان ِ شیرین است. او را خورشید یا ماه نمی گویم
قُلْ لِمَن یَبغِی فِراراً مِنهُ: هَل لی سَلْوَةٌ؟
أَم عَلَی التَّقدیرِ أَنّی أَبْتَغِي، أَینَ الْمَفَر؟
به کسی که از من میخواهد
از او بگریزم بگو آیا من آسایشی دارم؟ یا اين که خواستهام را بر تقدير قرار دهم.
پس به کجا فرار کنم؟
بر فراز سرو سیمینَش چو بخرامد به ناز
چشم شورانگیز بین! تا نَجم بینی بر شجر
هنگامی که به ناز می خرامد، چشمان ِ شورانگیز ِ او را بر فراز ِ قد ِ سیمگون ِ او ببین انگار ستاره ای بر درخت دیده ای
یَکرَهُ الْمَحبوبُ وَصلِی؛ أَنْتَهِي عَمّا نَهیٰ
یَرسِمُ المنظورُ قَتلی، أَرتَضِی فی ما أَمَر
محبوبم از رسيدن به
من کراهت دارد (خوشش نمیآید)، من آنچه را نهی کرده است گردن میگذارم. - اين
محبوب، نقشهٔ کشتن مرا مىکَشد و من به آن چه دستور دهد راضی و خشنود هستم.
کاش
اندک مایه نرمی در خطابش دیدمی
وَر
مرا عشقش به سختی کُشت، سهل است این قَدَر
ای کاش کمی (خیلی کم) نرمی در خطاب ِ او می دیدم. در این صورت اگر عشق ِ او مرا به مرگ ِ سختی می کشت، بر من آسان می آمد.
قِیلَ لی: فِی الحُبِّ أَخطارٌ و تَحصیلُ المُنیٰ
دُولَةٌ؛ أَلقِی بِمَن أَلقیٰ بِروحِی فِی الْخَطر
به من گفته شده در
عشق، مُشْرف شدن به هلاک و نابودی است و به دست آوردن آرزوها کاری سخت و دشوار
است. از کسی که جان مرا در سختی انداخت (یعنی محبوب) استقبال میکنم.
گوشه گیر
ای یار! یا جان در میان آور! که عشق
تیرباران
است؛ یا تسلیم باید یا حَذَر
ای دوستان! یا گوشه ئی بگیرید و کنار بکشید؛ یا جان ِ خود را به میان بیاورید. چون که عشق مانند ِ تیرباران است. یا باید تسلیم شد و در معرض ِ آن قرار گرفت، یا باید از آن حذر کرد و گوشه ئی پنهان شد. (راه ِ میانه ئی نیست)
فَالتَّنائی غُصَّةٌ؛ ما ذاقَ إِلّا مَن صَبا
و التّدَانِی فُرصةٌ؛ ما نالَ إِلّا مَن صَبَر
دوری، غم و غصه است،
جز کسی که عشق مىورزد آن را نمیچشد و رسيدن به محبوب فرصتی است که جز کسی که صبر
میکند به آن نمیرسد.
دخترانِ طبع را یعنی سخن با این جمال
آبرویی
نیست پیش آنِ آن زیبا پسر
سخن، جمله معترضهٔ توضیحی است. (یعنی دختران
طبع که منظورم سخن است - آن: یک نوع حُسن و زیبایی خاص است) معنا: سخن من با همه
لطافتی که دارد پیش حُسنِ و زیباییِ خاصِ آن پسر آبرویی ندارد یعنی نمیتوانم زیبایی او
را وصف کنم. در جای دیگر با زبانهای دیگر هم آورده است که من با این سخنوری نمیتوانم تو را یا او را وصف کنم.
لَحْظُکَ القَتّالُ یَغْوِی فی هَلاکی؛ لا تَدَعْ!
عِطْفُکَ المَیّاسُ یَسْعیٰ فی بَلائی؛ لا تَذَرْ!
چشم قتال تو در کشتنِ
من فریب میدهد و گمراه میکند، رها مکن. (کشتنم را رها مکن). تکان خوردن پهلویت
با ناز و کرشمه دارد در بلا رساندن به من تلاش میکند. آن را ترک مکن. (بلا رساندن
به من را رها مکن)
آخر ای
سرو روان! بر ما گذر کن یک زمان!
آخر ای
آرام جان! در ما نظر کن یک نظر!
یک بار هم بر ما گذر کن این سرو ِ روان آخر! یک نگاه هم به ما بینداز ای آرام ِ جان آخر!
یا رَخیمَ الْجِسمِ! لَوْلا أَنتَ، شَخصی مَا انْحَنیٰ
یا کَحیلَ الطَرفِ! لَوْلا أَنتَ، دَمعِی مَا انْحَدَر
ای که دارای بدن نرم
و لطیف هستی اگر تو نبودی تنم خمیده نمیشد. ای که دارای چشمان سرمه کشيده شده هستی
اگر تو نبودی اشکم سرازير نمىشد.
دوستی
را گفتم اینک عمر شد، گفت ای عجب!
طُرفه
میدارم که بی دلدار چون بردی به سر؟
به یک دوست گفتم: اکنون دیگر عمر ِ من رفته و گذشته است... (به شکایت گفته که یار باعث شد که عمر ِ من بگذرد) و دوستش به او گفته: برای من عجیب است که وقتی دلدارت نبود، تو چه طور اصلا تا الان زنده مانده ای! باید می مردی!
بَعضُ خِلّانِی أَتانِی سائِلاً عَن قِصَّتی
قُلتُ لا تَسأَلْ! صُفارُ الْوَجهِ یُغْنِی عَنْ خَبَر
برخی دوستانم برای
سؤال از ماجرای من نزدم آمدند. گفتم از من نپرس چون زردی چهرهام بی نیاز از
دريافت خبر میکند. (رنگ رخساره خبر می دهد از سر درونم)
گفت سعدی! صبر کن؛ یا سیم و زر ده، یا گریز!
عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر
گفت: ای سعدی! یا صبر پیشه کن، یا سیم و زر بده، یا بگریز. چون که برای عاشق شدن، آدم یا باید پول داشته باشد، یا صبور باشد، یا سفر کند و از آن دیار بگریزد.