برگردان به زبان ساده
تو را سَریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
تو (دارای فکر،اندیشه و قصدی هستی که) با ما راه نمیآیی و همراه نمیشوی، من نیز دلی دارم که دیگر، توان صبر و شکیبایی ندارد.(فرود آمدن سر: کنایه از تسلیم شدن، البته در اینجا میتوان آن را نشانهی همراه شدن و راه آمدن گرفت(نکته: کلمه سر را میتوان مجاز از فکر و اندیشه گرفت؛ به علاقه ظرف و مظروف.)
کدام دیده به روی تو باز شد، همه عمر
که آبِ دیده به رویش فرو نمیآید؟
کدام چشم تو را مشاهده کرد که بعد از آن ( در دوران هجران و فراق روی تو) تمام عمر شروع به گریستن نکرد؟
جز این قَدَر نَتَوان گفت بر جمالِ تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
تنها عیب و ایرادی که میتوان از زیبایی تو گرفت، این است که نباید انتظار مهربانی و محبت از او داشت.
چه جور کز خمِ چوگانِ زلفِ مِشکینت
بر اوفتادهٔ مِسکین چو گو نمیآید؟
زلف عطرآگین و خمیدهی چوگان مانند تو چه جور و ستمهایی که بر عاشق بیچاره و گرفتار خود همچون گوی روا نمیدارد!(نکته: سعدی در این بیت بیان میکند: همانگونه که چوگان به گوی ضربه میزند و به عبارتی بر او ستم روا میدارد زلف تو نیز هر کس را که اسیر و گرفتار دام خود ببیند بر او ستم روا میدارد؛ زیبایی بیت وقتی درخشانتر میشود که به این نکته توجه داشته باشیم که در قدیم چوگان به صورت کفچه بوده است و گوی داخل آن قرار میگرفته است، و از این نظر سعدی قرار گرفتن و گرفتار شدن دل عاشق در دام زلف معشوق را به زیبایی به تصویر کشیده است.)
اگر هزار گزند آید از تو بر دلِ ریش
بد از منست که گویم نکو نمیآید
اگر تو هزاران گزند و آسیب بر دلِ رنجدیده و زخمی وارد کنی، باز بدی از جانب من است اگر اقرار به نیکویی تو نکنم و آنها را نیک تفسیر نکنم.
گر از حدیثِ تو کوته کنم زبانِ امید
که هیچ حاصل از این گفتوگو نمیآید
اگر با توجه به این که گفت وگوی من و تو هیچ نتیجه و حاصلی ندارد، زبان و سخنان پر از امید خود را کوتاه کنم و سخنم را به پایان برسانم،..
گمان بَرَند که در عودسوز سینهٔ من
بمُرد آتشِ معنی که بو نمیآید
..همه گمان میبرند که معنا و حقیقت که همچون آتشی در سینهی من است و همچون عود خوشبو و معطر است، خاموش گشته است
چه عاشقست؟ که فریادِ دردناکش نیست
چه مجلسست؟ کز او های و هو نمیآید
این چگونه عاشقی است که هر چند گرفتار هجران است اما هیچگونه فریاد دردناکی سر نمیدهد، و این چگونه مجلسی است که هیچگونه شور و غوغایی در آن وجود ندارد.
به شیر بوْد مگر شورِ عشق، سعدی را
که پیر گشت و تغیّر در او نمیآید
همانا گویی شور و غوغای عشق از زمان کودکی در شیر (شیر مادر سعدی) وجود داشته است، چرا که سعدی با اینکه پیر شده است اما هنوز هیچگونه تغییر و دگرگونی در عشقش حاصل نشده است.(ایهام تناسب: شور؛ ۱: غوغا، ۲: یکی از انواع طعمها و مزهها.)