برگردان به زبان ساده
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
روز برآمد: بلند خورشید در آسمان بالا آمده و به اصطلاح آفتاب پهن شده است. / ببود: بِشُد. / خیمه به رویش ببند: در برابر آفتاب چادری بزن، چادر برافراشتن. (مرحوم فروغی)
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال
ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
طفل گیاه: گیاه کوچک / شیر: استعاره از باران است. / و به گوشه و کنار گلزار باید گفت که بخند، بگذارگل ها بشکفند. (مرحوم فروغی)
تا به تماشای باغ میل چرا میکند
هر که به خیلش درست قامت سرو بلند
خیل: ایل، متعلقین / نمی دانم کسی که در میان متعلقین خود سرو بلند بالایی دارد، چرا هوس گردش در باغ و گلستان می کند؟ (مرحوم فروغی)
عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشق
قوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
عقل صلاح نمی دانست که اسرار عشق فاش شود با بازوی اشتیاق چنان نیرویی داشت که ریشهٔ درخت صبر را از جا درآورد و بدین سان اسرارِ عشق برملا شد. (مرحوم فروغی)
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه
سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند
بیابان گرفتن: سر به کوه و بیابان گذاشتن، این تعبیر متضمن دیوانه شدن هم هست. / چشم به راه: انتظار کشیدن / صُراحی: تنگ بلورین با گردن باریک که از آن شراب در پیاله می ریزند. / کشید: سرکشیدن، نوش کردن / دل وقتی دیوانه شود و سر به کوه بیابان بگذارد، دیگر انتظار نمی کشد و بی تابی نمی کند و سری که کوزهٔ شراب را سر کشیده باشد، دیگر به هیچ پند و نصیحتی گوش نمیکند. (مرحوم فروغی)
کشته شمشیر عشق حال نگوید که چون
تشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند
کسی که با شمشیر عشق کشته شده باشد، نمی تواند بگوید که چگونه حال و روزی دارد، کسی که تشنهٔ دیدار یار است از درازی راه سوال نمی کند و نمی پرسد که چقدر باید رفت و تا کی. (مرحوم فروغی)
هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظر
بس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند
هر که پا در وادی عشق تو می گذارد سرزنش دیگران را هم به خاطر تو به جان می خرد. (مرحوم فروغی)
در نظر دشمنان نوش نباشد هنی
وز قبل دوستان نیش نباشد گزند
هنی: مخفف هنئ، گوارا / وز قِبَل: از جانب / گزند: مایهٔ آسیب. (مرحوم فروغی)
این که سرش در کمند جان به دهانش رسید
مینکند التفات آن که به دستش کمند
کمند:در شعر، گیسوی معشوق را از جهت بلندی و حالت حلقه وار و قدرت اسیر کردن عاشق، به کمند تشبیه کرده اند. (مرحوم فروغی)
سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیست
با کف زورآزمای پنجه نشاید فکند
زور آزمای: کسی که نیروی خود را در معرض نمایش بگذارد، کسی که با دیگری دست و پنجه نرم کند. یعنی سرپنجهٔ پهلوان نیرومند / معشوق است که به نیروی عشق عاشق را مغلوب می کند و شکست می دهد. / پنجه فکندن: درگیر شدن / نشاید:سزاوار نیست. (مرحوم فروغی)