برگردان به زبان ساده
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
بنده جز تسلیم شدن در برابر معشوق چارهای نمیشناسد. همچنان که گوی جز تن دادن به ضربههای چوگان راهی ندارد. [ گوی = توپ و گلولهای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده میشود. / چوگان = چوبی با دستهٔ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگانبازی گوی را میزنند. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سروبالایِ کمانابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
هرگاه معشوق بلندبالای ابروکمانی، تیر به سوی عاشق روانه سازد، این عاشق است که چشمان خویش را آماجگاه تیرِ او میسازد و شاکر است. [ بالا = قد و قامت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
به خاطر اینکه عجز و ناتوانی و درماندگی من از حدّ توان گذشته است، مرا یاری کن و برای اینکه بتوانم جانم را نثارِ گامهایت نمایم، عنایت و محبتت را از من دریغ مدار. - منبع: شرح غزلهای سعدی
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
ایکاش رویبند از آن چهرهٔ زیبایت برمیافتاد تا تمامِ مردم در آن سویِ نقابت، رخسار پُرنقش و نگار و زیبای تو را مشاهده میکردند. [ منظرِ حُسن = نظرگاه و چهره و صورت زیبا / نگارستان = محل پرنقش و نگار ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
و با مشاهدهٔ رخسارت، چشم همگان به تماشای ویژگیهای تو متحیّر میماند تا دیگر عیبِ منِ واله و حیران را به زبان نیاورند و ملامت نکنند. [ همه را دیده = دیدهٔ همگان / اوصاف = ویژگیها، صفتها / منِ حیران را عیب = عیب منِ حیران ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
امّا نه، آن نشانی که من در چهرهٔ تو میبینم، دیگران قادر به دیدن آن نیستند. یعنی بصیرتِ دیدن آن نقش را ندارند. [ لیکن = امّا، ولی، با این همه، در تداول فارسی بهصورت لیک هم بکار رفته است. / نقش = نشان و اثر، عکس و تصویر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
حالِ چشمِ گریان خویش را با طبیب در میان نهادم، گفت: برای درمان یک بار دهانِ خندانِ معشوق را ببوس. - منبع: شرح غزلهای سعدی
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
گفتم آیا منظورت این است که در این درد جان خواهم داد؟ زیرا دستیابی به این شیوه درمان، یعنی یک بار بوسیدن لبِ یار ممکن نیست. [ که = در مصراع دوم به معنی زیرا که / درد = احساس نیاز و تمنّای شدید برای رسیدن به معشوق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
زورآزمایی من با بازوی نقرهگون او خردمندانه نبود، چرا که مشت بر سندان کوفتن نهایت نادانی است. [ ساعد = بازو، در استعمال فارسیان مابین کفِ دست و آرنج را گویند. (لغتنامه) / غایت = نهایت / سندان = آهنی ضخیم که فلزات و جز آن را بر آن نهند و با پتک کوبند. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
دور باد از من که از ملامتهای مردم بیمی به خود راه دهم، زیرا حال من حال کسی است که در رود نیل غرقه گشته است و ریزش باران بر وی اثری ندارد. [ هیهات = چه دور است، فارسیان در مقامِ تحسّر و تأسف بکار میبرند، افسوس / اندیشه کردن = ترسیدن و بیم داشتن، غمگین بودن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی/ دکتر تورج عقدایی
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
اگر اندیشه ورود به میدان عشق را در سر میپرورانی، تسلیم باش، زیرا در میدان عشق و ارادت باید سَری برای فدا شدن داشته باشی. [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص / گوی = بیت 1 از غزل 17 ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی/ دکتر تورج عقدایی