برگردان به زبان ساده
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
غمت باعث شد که دلم دست به دامن صحرا شود و بدان پناه برد، اما اگر چه دلت از ما ملول شد، غمت را از سر بیرون نمیکنم. [کنایه: دامن چیزی گرفتن (توجه به چیزی کردن و به آن پرداختن) / جناس تام : گرفت (اول) به چنگ گرفت، گرفت (دوم) ملول شد.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
چرا خال سیاه تو از من رنجی به دل گرفت؟ همانا به این دلیل است که دود آتش دلم این سیاهی خال را در چهرهٔ تو به وجود آورده است. [مُشکین: سیاه و خوشبو مانند مُشک / مگر: قید تاکید است، همانا، به درستی / دود دل: آه دل / سودا: سیاه / تناسب: دود، سیاه] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
دیشب هنگامی که اشتیاق تو مثل مشعلی تمام وجودم را روشن کرد، آنچنان دلم را زیر سلطهٔ نور خویش قرار داد که صد جای آن را به آتش کشید. [دوش: دیشب] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
آه سرد سحر گاهی من هر چراغی را که زمین از سرخی شراب برافروخته بود، خاموش کرد. [صهبا: مونث اصهب، شراب انگوری، شرابی که مایل به سرخی باشد./ کنایه: دم سرد (آه حسرت). چراغ از دل صهبا گرفتن (درخشان شدن جام از صهبا).] - منبع: شرح غزلهای سعدی
الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
ای بیرحم سنگدل، به فریاد من دلسوخته برس، زیرا همین فریادهای من که در تو اثری ندارد، در دل سنگ سخت اثر کرد و آن را خون کرد و آن خون به شکل لاله از درون سنگ بیرون زد! [الغیاث: پناه میخواهم و دادرسی میجویم / گرفتن: اثر کردن / خارا: نوعی سنگ سخت و سیاه که مظهر سرسختی است. /کنایه: دلسوخته (مصیبترسیده و اندوهناک، آزردهخاطر و پریشان و ستمدیده). / سنگیندل: بیرحم و سختدل و جفاکار، معشوق و محبوب / خون در دل خارا گرفتن (سنگ سختی چون خارا دچار رنج و غصه کردن) / آرایهٔ تکرار: دل ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
دنیای تفکر و اندیشهٔ ما این دل شوریدهای است که از عشق تو به دست آوردهایم، ولی دنیا در اثر غوغایی که عشقت در آن بر پا کرده، از شوق و شور پر تب و تاب گشته است. [شوریده: پریشان و درهم و سرگشته / غوغا : فریاد و فغان، شور و مشغله /کنایه: در تاب بودن عالم (ناآرام بودن و در رنج بودن عالم).] - منبع: شرح غزلهای سعدی
بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
هوش مصنوعی: غم و اندوه تو باعث شد که صبر و تحمل من از دست برود و این اندوه چنان جانم را گرفت که زیبا و دلنشین شد.
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت
دل سعدی همواره از روزهای بلا و گرفتاری برحذر میماند، نمیدانم با کدام توانایی تن به بلای عشق داد و به سر زلف تو چنگ زد؟ (یعنی سر زلف تو بلا و گرفتاری است.) [ یارا: از مصدر یارستن، قدرت و توانایی.] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی