برگردان به زبان ساده
جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
جانان: معشوق و محبوب همچون جان عزیز / عیش: خوشی و شادی / تنگعیش: تهیدست، مفلس / معنی: هرکس محبوبی چون جان عزیز ندارد، جسمی است بیجان، همچنانکه هرکس بوستانی برای تفرّج ندارد اندوهگین است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که را صورت نبندد سِرِّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
سرّ عشق: راز و حقیقت عشق / صورت بستن (کنایه): به نظر آمدن و تصور کردن / جناس تام: صورت (تصویر ذهنی)، صورت (چهره، جسم) / معنی هرکس تصوّری از عشق در ذهن نداشته باشد، جسمی است بیجان، یا به روایتی دیگر، آنکه عاشق نیست مرده است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
دلبند: معشوق و اسیر کنندهٔ دل / معنی: اگر قلبی برای عشق ورزیدن داری، آن را به یاری دلبند تقدیم کن، چرا که آدمی اگر معشوقی نداشته باشد، مثل سرزمینی است که سلطانی بر آن فرمان نمیراند و به همین دلیل آشفته و پرآشوب است. - منبع: شرح غزلهای سعدی
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سَر که سامانیش نیست
کامران: کامیاب و سعادتمند / سامان: ترتیب و نظام، مال و ثروت / استعارهٔ مکنیه: دل و سر (به قرینههای استناد کامرانی و نیکبختی به آنها). / معنی: چه کامروا و سعادتمند است آن دلی که دلداری دارد و چه خوشبخت است سری که در اثر عشق نابهسامان گشته است، یعنی شوریدگی عاشق عین سعادت اوست. - منبع: شرح غزلهای سعدی
چشمِ نابینا زمین و آسمان
زان نمیبیند که انسانیش نیست
انسان: مردمک چشم، مردمک چشم را از آن جهت انسان گویند که بیننده را شکل انسان در آن نظر میآید، به همین جهت در فارسی مردم و مردمک نیز گویند.(لغتنامه) / بیت با توجه به مضامین بالا در معنای غیر حقیقی خود به کار رفته است. / تناسب: نابینا، نمی بیند، انسان (مردمک) / معنی: علت اینکه چشم نابینا نمیتواند زمین و آسمان را ببیند، این است که مردمک ندارد، یعنی دلی که دلدار ندارد، مثل چشم بیمردمک توان دیدن ندارد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
عارفان درویشِ صاحبدرد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
درویش: در لغت به معنی خواهنده از درها و گداست، فقیرانی که گدایی کنند و با آواز خویش شعر خوانند و تبرزین بر دوش و پوست حیوانی چون گوسفند و امثال آن بر پشت دارند و موی سر دراز و آویخته و موی ریش و سبلت ناپیراسته و ژولیده دارند (یادداشت مرحوم دهخدا). کلمه درویش در اصل «درویز» بود. «زا» را به «شین» بدل کردهاند و «درویز» در اصل «درآویز» بوده، به معنی آویزنده از در، چون گدا به وقت سوال از درها میآویزد، یعنی درها را میگیرد، لذا گدا را درویش گفتند.(لغتنامه)، در اصطلاح درویش به معنی کسی است که ترک دنیا کرده باشد و... / درد: احساس نیاز و تمنای شدید برای رسیدن به معشوق، دردِ طلب عشق. / تضاد: درویش، پادشاه / معنی: عارفان و سالکان اهلِ درد و نیازمندان به عشق را پادشاه میدانند، گرچه نانی به سفره نداشته باشند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست
فرمان: حکم و دستور / تقابل عقل و عشق: 136/6 / معنی: داستان و سرگذشت عقل را از عشق پرسیدم، در جواب گفت: عقل در برابر عشق کارهای نیست و حکم و فرمانی نمیتواند صادر کند. - منبع: شرح غزلهای سعدی
دردِ عشق از تندرستی خوشترست
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
بیش: بهجز / تضاد: درد، تندرستی، درمان / معنی اگر کسی درد عشق به جان داشته باشد، حالت او از حالت انسان تندرست و سالم بهتر است، گر چه برای این درد جز شکیبایی درمانی وجود ندارد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که را با ماهرویی سَر خوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست
هوش مصنوعی: هر کسی که با انسان زیبایی در ارتباط باشد و از دوستی با او لذت ببرد، خوشبختی و شادکامی دارد که همیشگی و پایدار خواهد بود.
خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست
ضلال: گمراهی، هلاکت و تباهی / خانه به زندان و تنهایی به ضلال تشبیه شده است. / معنی: هرکس که مثل سعدی گلستانی یا معشوقی زیبا نداشته باشد، خانه برای او مثل زندان و تنها ماندن او عینِ گمراهی اوست. - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی