برگردان به زبان ساده
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
ای دوست، اگر دیگران بگویند من جز تو یاری دارم یا شب و روز به جز اندیشیدن به تو به کار دیگری میپردازم، به سخن آنان گوش مده. [ تضاد: شب، روز ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ موییت گرفتاری هست
فقط من نیستم که گرفتار زلف تو شدهام، بلکه در هر پیچ و تاب زلف تو یک گرفتار وجود دارد. [ تشبیه: سر زلف به کمند ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کآری هست
اگر من ادعا کنم که با تو پیوند و الفتی ندارم، در و دیوار شهادت میدهند که این پیوند وجود دارد، یا که آری، این پیوند وجود دارد. [ ایهام: کاری هست ۱ _ که آری هست ۲_ کار و امری هست.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر مَنَش انکاری هست
هر کس مرا در اثر عشق ورزیدن به تو سر زنش کند و این کار را بر من عیب بشمارد، تا زمانی که تو را ندیده، عشق را بر من ناپسند میشمارد، اما به محض دیدن تو به من حق میدهد و دست از سرزنش من برمیدارد. [ انکار: ندانستن و باور نداشتن، نشناختن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل، خاری هست
چه میتوانم کرد، اگر در برابر ستم نگهبان تو صبر پیش نگیرم؟ زیرا همه میدانند که هر گلی در همنشینی خود خاری دارد، پس برای رسیدن به گل از تحمل نیش خار گزیری نیست. [ جور: ستم / صحبت: مصاحبت و همنشینی / تضاد: گل، خار ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
نه منِ خامْطَمَع، عشق تو میورزم و بس
که چو منْ سوخته در خیل تو بسیاری هست
تنها منی که آرزوی بیهوده در سر دارم، عاشق تو نیستم، بلکه عشّاق دلسوختهای چون من در میان هواداران تو بسیار دیده میشوند. [خیل: قبیله و طایفه ، گروه و هواداران / کنایه: خامطمع (کسی که طمع و آرزوی بیهوده دارد)، سوخته (شیفته و عاشق، رنج دیده) / تضاد معنوی: خام، سوخته (هر دو در معنای مجازی)] - منبع: شرح غزلهای سعدی
باد، خاکی ز مُقامِ تو بیاوَرْد و بِبُرد
آب هر طِیب که در کلبهٔ عطاری هست
باد از جایگاه تو خاکی بیاورد و با آن آبروی هر چیز معطری را که در دکان عطار بود، بریخت و آنها را بیبها ساخت. [ مقام: جای و اقامتگاه / آب: آبرو، ارزش و اعتبار / طیب: بوی خوش و هر چیز معطر / عطار: عطرفروش / تناسب: طیب، عطار / تناسب: بین «آب» در معنای غیر منظورش، یعنی «مادهٔ سیّال معروف» با «خاک و باد» / تضاد: بیاورد و ببرد، باد و خاک ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
چه چیزی میتوانم نثار قدمهایت سازم که آن را بپسندی؟ بیتردید نمیتوان گفت که جان و سر من در برابر تو ارزشی برای نثار شدن دارند. [ مقدار: قدر و ارزش / تضاد: پا، سر ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
من از این دَلقِ مُرَقَّع به دَرآیم روزی
تا همه خلق بِدانَنْد که زُنّاری هست
سرانجام روزی این لباس صوفیانهٔ ریایی را بیرون میآورم، تا همهٔ مردم بدانند که صوفی واقعی نیستم و در زیر این خرقه، زنّار کافران بر کمر دارم. [ دلق: لباس ژندهای که درویشان به تن کنند. / مرقّع: رقعهها و پارههای به هم دوختهشده، خرقهٔ صوفیان که از پارههای رنگارنگ به هم دوختهشده، تهیه میشده است / زُنّار: کمربندی بوده که ذمّیان مسیحی در مشرقزمین به امر مسلمانان مجبور بودند که داشته باشند تا بدین وسیله از مسلمانان متمایز گردند، چنانکه یهود مجبور بودند بر شانهٔ خود تکه پارچهٔ زردی به نام عسلی بدوزند. در ادبیات صوفیانه، زنّار رمز کفر و بتپرستی است، چنانکه خرقه نشان زهد و ایمان است. / تضاد معنوی: دلق مرقع، زنار / جناس لاحق: دلق، خلق ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
همه را هست همین داغِ مُحبّت، که مراست
که نه مستم من و در دورِ تو هُشیاری هست
همهٔ مردم همین نشان دوستی را که من دارم بر خود احساس میکنند، برای اینکه معلوم شود در روزگار تو همه چون من، مست عشق تواند و هیچ هشیاری پیدا نمیشود. [ داغ محبت: سوز و آتش عشق / دور: زمان و روزگار / تضاد: مست، هشیار / ایهام: دور ۱_ روزگار ۲_ به قرینهٔ «مست» دور مِی خواری مراد است / جناس لاحق: مست، هست ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
عشقِ سعدی نه حدیثی است که پِنهان مانَد
داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست
داستان عشقورزی سعدی قصهای نیست که بتوان آن را از مردم مخفی نگه داشت، زیرا داستان شیدایی او در سر هر بازاری بازگو میشود و همه از آن آگاهند. [حدیث: سخن، ماجرا، افسانه و داستان / کنایه: بر سر بازار بودن (ظاهر و آشکار بودن)] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی