برگردان به زبان ساده
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
خاک رهگذر دوست برای من در حکم آب حیات است و من بدان زندهام، اگر مرا در جهان بیغم و شادی دوست مخیّر نمایند، غم دوست را برمیگزینم. _ آب حیات: آب حیوان، آب زندگی، آب خضر، در غزلیات سعدی همهٔ این ترکیبات بکار رفته است. به عقیدهٔ قدما آبی بوده است در ظلمات که در انتهای دنیای مسکون جای دارد و هر کس از آن چشمه بنوشد عمر جاودانی خواهد یافت. در اساطیر آمده است که ذوالقرنین که بنا بر باوری قدیمی همان کوروش بزرگ است. برای یافتن آن چشمه به ظلمات رفت. امّا نتوانست بدان دست یابد، ولی خضر پیغمبر که وزیر و پسرخالهٔ او بود به همراه الیاس نبی آن چشمه را یافتند و از آبش نوشیدند و عمر جاودان پیدا کردند. این افسانه، علّت مضامین بسیار در اشعار فارسی شده است. در اصطلاح صوفیان گاهی کنایه شده است از سرچشمهٔ عشق و محبّت که هر کس از آن بچشد هرگز معدوم و فانی نشود و نیز اشارت به دهان معشوق و گاهی به معنی سخنان پیر و مرشد است که به سالک حیات ابدی میبخشد. - منبع: شرح غزلهای سعدی
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
جز چین و شکن زلف یار شور و آشوبی در شهر وجود ندارد و جز خم ابروی یار فتنه و غوغایی در جهان دیده نمیشود. یعنی هر آشوب و غوغایی در اثر زلف و ابروی یار است. [ ولوله: شور و غوغا، جوش و خروش / شکن: پیچ و تاب / آفاق: جمع افق به معنی کرانهها و سرزمینها، جهان / خم: هلال و قوس ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
چه چیز عاشق مشتاق را درمان میکند؟ زهری که معشوق به دست خود به وی دهد. مرهم زخم عاشقان چیست؟ ضربت و آسیبی که بازوی دوست بر آنان وارد سازد. [ مشتاق: عاشق و آرزومند / نگار: معشوق، یار زیباروی، از آن جهت که معشوق خود را آرایش میکند و زینت میدهد، به او نگار گفتهاند. / زخم = آسیب و ضربت ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
اگر دوست مرا به عنوان غلام خویش قبول کند، تا به قیامت حلقهٔ غلامی او را به گوش میکنم و یا ملازم حلقههای زلف او خواهم بود و یا غلام غلام او میشوم. [ دوست: محبوب و معشوق / هندو: منسوب به هند، سیاه از هر چیز (لغتنامه)، غلام و بنده / حَشر: قیامت و رستاخیز ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
اگر خاک من در سراسر جهان پراکنده شود، باد قادر نخواهد بود که گرد و غبار وجود مرا از کوی دوست برباید و جدا سازد. [ یارستن: توانستن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
اگر در شب فراق اجل مهلتم ندهد که به دوست دست یابم، در روز قیامت خیمهٔ خود را در کنار دوست برپا خواهم کرد. [ اجل: مرگ ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر غزلم نامهایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
هر غزل من مثل نامهای است که وصف حال خویش را در آن آوردهام، امّا نوشتن این نامهها (سرودن غزلها) چه فایدهای دارد؟ چون به دست دوست نمیرسد. [ صورت حال: چگونگی، ماجرا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
لاف مزن سعدیا! شعر، تو خود سِحر گیر
سِحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست
ای سعدی حتّی اگر شعر خود را سحر و جادو هم فرض کنی، اشارتهای چشم و ابروی یار که خود سحرکنندهای بینظیر است، سحر تو را (شعرت را) به چیزی نمیخرد. [ سحر: جادو و افسون / غمزه: ناز و عشوه، اشاره به چشم و ابرو ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی