برگردان به زبان ساده
جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
ز دریا بر آمد به دربندِ روم
جوانی دانا و پاکسرشت از راه دریا به شهر دربند روم آمد. (دربند نام شهری است بندری که در قدیم آن را ایراندژ و بابالابواب نیز مینامیدهاند)
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
در آنجوان فضل و هنر و دین و خرد دیدند و او را محترم داشته و در جایی نیکو نشاندند.
سرِ صالحان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
روزی سر صالحان (یا پیشنماز مسجد) به او گفت که مسجد را جارو و غبارگیری کن.
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
همینکه آن مرید، این را شنید آنجا را ترک کرد و هیچکس دوباره او را در آنجا ندید. (رهرو هم بهمعنی مسافر است و هم مرید)
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت نبودش فقیر
آن دوستان و یاران چنین تصور کردند که آندرویش قصد خدمت نداشت و به خدمت، اهمیت نمیداد.
دگر روز خادم گرفتش به راه
که «ناخوب کردی به رایِ تباه
روزی خادم آن مسجد، در راه او را دید و بهاو گفت: که با آن تصمیم غلط، کار نادرستی کردی.
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟
که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
ای بچه مغرور، تو یاد نگرفتهای که آدمهای بزرگ از خدمت به جایی رسیدهاند؟
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که «ای یار جانپرورِ دلفروز
آنجوان از روی راستی گریست و گفت «ای دوست عزیز و بامحبت!
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
در آن بقعه که بودم گرد و غبار و خاک ندیدم، تنها چیز آلوده در آن مکان پاک، من بودم.
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
پس از آنجا رفتم زیرا مسجد از خاک و خاشاک، پاکیزهگردد بهتر است.»
طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد تنِ خویش را
طریقت درویش راستین جز این نیست که خود را متواضع و فروتن نگهدارد.
بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سُلَّم جز این
اگر بلندی و عزّت میخواهی باید راه تواضع در پیش بگیری که این بام جز این، نردبانی ندارد.