برگردان به زبان ساده
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
شنیدهام که در بامداد روز عیدی، بایزید بسطامی (عارف بزرگ) از حمام بیرون آمد.
یکی تشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختند از سرایی به سر
ناگهان و بیخبر، از بام خانهای تشتی پر از خاکستر بر سر و روی او خالی کردند.
همیگفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی
در حالی که دستار (عمامه) و موهایش خاکسترین و آشفته شده بود، با خرسندی دست شکرگزاری بر چهره میکشید و میگفت:
که ای نفس من در خور آتشم
به خاکستری روی در هم کشم؟
ای نفس سرکش من! من که سزاوار آتش دوزخم، آیا شایسته است که برای فروریختن اندکی خاکستر بر سرم، چهره در هم بکشم و خشمگین شوم؟
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینی از خویشتن بین مخواه
بزرگان و اولیای خدا هرگز به دیده خودپسندی به خود ننگریستند؛ از انسانی که خودبین و گرفتار کبر است، انتظار شناخت و دیدن حقیقت خدا را نداشته باش.
بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست
بزرگی واقعی با لافزدن، نام و آوازه به دست نمیآید؛ والامقامی با ادعا و خیالبافی تحقق پیدا نمیکند.
تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت
فروتنی و خاکساری، مقام تو را ارجمند و رفیع میسازد، در حالی که کبر و غرور، تو را به خاک مذلت میاندازد.
به گردن فتد سرکش تند خوی
بلندیت باید، بلندی مجوی
انسان سرکش و تندخو سرانجام زمینگیر و سرنگون میشود؛ اگر در پی بلندیِ مقام و مرتبتی، در پی فخرفروشی و برتریطلبی بر دیگران مباش.
ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدابینی از خویشتن بین مجوی
از کسی که فریفته دنیا و جاهطلب است انتظار دینداری و راهنمایی مذهب نداشته باش؛ و از شخص مغرور و خودپسند نشانهای از خداشناسی طلب نکن.
گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان
اگر در پی بزرگی و منزلت هستی، مانند انسانهای پست و فرومایه به دیگران با دیده تحقیر و کوچکی نگاه مکن.
گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟
انسان خردمند و دانا هرگز گمان نمیبرد که ارزش و منزلت والا در باد غرور داشتن و گردنکشی (سرگرانی) نهفته است.
از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت پسندیده خوی
جایگاهی نیکوتر و مشهورتر از این طلب مکن که مردمان تو را انسانی خوشخلق و دارای سرشتی پسندیده بدانند.
نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟
مگر نه این است که اگر شخصی همتراز خودت در برابرت کبر بفروشد، با عقل خود او را کوچک، حقیر و نادان میشماری؟
تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی، که پیشت تکبر کنان
پس اگر تو هم غرور بورزی، در چشم دیگران دقیقاً به همان اندازه ناپسند و خوار جلوه میکنی که متکبران در نظر تو جلوه میکنند.
چو استادهای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند
اگر در جایگاه و مقامی والا قرار داری، چنانچه انسان عاقل و فهمیدهای هستی، بر کسی که شکست خورده یا فرو افتاده تمسخر مکن.
بسا ایستاده در آمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای
چه بسیار قدرتمندانِ پایداری که سقوط کردند و از پای درآمدند، و همان افتادگان و بیپناهان روزگار جایگاه آنان را گرفتند.
گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیبناک
اصلاً فرض کنیم که تو خود بیعیب و پاکیزهای؛ باز هم حق نداری بر من که عیبدار و خطاکارم سرزنش و خردهگیری کنی.
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست
یکی دست در حلقه کعبه زده و عبادت میکند، و دیگری مست در خرابهای از پای افتاده است (حالات ظاهری بندگان دگرگون است).
گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
ور این را براند، که باز آردش؟
اگر خداوند به لطف خود آن فرد گناهکار را بپذیرد، چه کسی مانع او میشود؟ و اگر آن زاهدِ حلقه بر دست را از درگاهش براند، چه کسی توان بازگرداندن او را دارد؟
نه مستظهر است آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بستهست پیش
نه آن پارسا و عابد میتواند به طاعات خود مغرور و دلگرم باشد، و نه درهای توبه و رحمت حق به روی این گناهکار بسته است.