برگردان به زبان ساده
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
قطرهای باران از ابری بر دریا فرو افتاد؛ وقتیکه آن قطره عظمت و بزرگی دریا را دید (از حقارت و کوچکی خود) شرمنده شد.
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
با خود گفت: در برابر دریا من کی هستم؟ اگر او هست من اصلا وجود ندارم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
وقتی که حقارت و کوچکی خود را دید آنگاه صدف او را در آغوش گرفت و پرورد.
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
دست تقدیر سرانجام او را به جایی رساند که تبدیل به یک مروارید بسیار گرانبها و یگانه شد.
بلندی از آن یافت کاو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
آن مقامی که به او رسید دلیلش افتادگی و تواضع بود و آن چه که وجود نداشت را تلاش کرد و با امیدش به آن رسید
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
آدم هوشمند شایسته تواضع و فروتنی را انتخاب میکند؛ شاخههای پربار میوه سر بر زمین خم میکنند.