برگردان به زبان ساده
کسی مشکلی برد پیشِ علی
مگر مشکلش را کُند مُنجَلی
شخصی مسئله و مشکلی را نزد حضرت علی (ع) آورد تا مگر آن را برایش روشن و برطرف کند.
امیرِ عدوبَندِ کشورگشای
جوابش بگفت از سرِ علم و رای
آن پیشوای اسیرکنندهٔ دشمنان و فاتح سرزمینها، با تکیه بر دانش، عقل و اندیشهٔ عمیق خود پاسخ او را داد.
شنیدم که شخصی در آن انجمن
بگفتا چنین نیست یا باالحسن
شنیدهام که فردی در آن جمع برخاست و به اعتراض گفت: ای ابالحسن (علی)، اینگونه که میگویی نیست.
نرنجید از او حیدرِ نامجوی
بگفت ار تو دانی از این به بگوی
حیدر (علی (ع)) نامآور از سخن او آزرده نشد، بلکه فرمود: اگر پاسخی بهتر از این میدانی، بیان کن.
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
به گِل چشمهٔ خور نشاید نهفت
آن مرد آنچه را میدانست گفت و سخنی درست و شایسته ادا کرد؛ چرا که خورشیدِ درخشانِ حقیقت را نمیتوان با گِل پوشاند.
پسندید از او شاهِ مردان جواب
که من بر خطا بودم او بر صواب
شاه مردان (حضرت علی) سخن او را پذیرفت و تحسین کرد و فرمود: من اشتباه میکردم و حق با او بود.
به از ما سخنگویِ دانا یکی است
که بالاتر از علم او علم نیست
داناتر و بهتر از همهٔ ما تنها یک سخنگوی خردمند وجود دارد و آن پروردگار یگانهای است که دانشی فراتر از علم او نیست.
گر امروز بودی خداوندِ جاه
نکردی خود از کبر در وی نگاه
اگر حاکمان و صاحبمنصبان امروزی در چنین جایگاهی بودند، از روی غرور و خودبزرگبینی حتی به آن منتقد نگاه هم نمیکردند.
به در کردی از بارگه حاجبش
فروکوفتندی به ناواجبش
دربانِ کاخ او را با خواری از مجلس بیرون میانداخت و مأموران بهناحق و ظالمانه او را کتک میزدند.
که مِنبعد بیآبرویی مکُن
ادب نیست پیشِ بزرگان سخُن
و به او میگفتند: دیگر چنین جسارتی مکن، زیرا در حضور بزرگان و قدرتمندان سخن گفتن و مخالفت خلاف ادب است!
یکی را که پندار در سر بوَد
مپندار هرگز که حق بشنوَد
هرگز گمان مبر کسی که مغزش پر از غرور، خودبینی و توهم دانایی است، حقیقت و سخن حق را پذیرا شود.
ز علمش ملال آید از وعظ ننگ
شقایق به باران نروید ز سنگ
فرد مغرور از آموختن دانش دلزده میشود و شنیدن پند برایش مایهٔ سرشکستگی است؛ همانطور که با بارش باران، گُل شقایق بر سنگ سخت نمیروید.
گرت دُرِّ دریای فضل است خیز
به تذکیر در پایِ درویش ریز
اگر از دریای فضل و کمال گوهری داری، برخیز و آن را با پند و اندرز، پیش پای انسانهای فروتن و نیازمند معرفت نثار کن.
نبینی که از خاکِ افتاده خوار
برویَد گُل و بشکفد نوبهار
آیا نمیبینی تنها از خاکی که فروتنانه بر زمین افتاده، گل میروید و بهار شکوفا میشود؟
مریز ای حکیم آستینهای دُر
چو میبینی از خویشتن خواجه پُر
ای دانای فرزانه، گوهر حکمت و سخن ارزشمندت را هدر نده هنگامی که میبینی فردِ روبهرو از غرور و خودخواهی سرشار است.
به چشمِ کسان درنیاید کسی
که از خود بزرگی نماید بسی
کسی که ادعای بزرگی میکند و به خود مینازد، در چشم و دیدگاه دیگران کوچک و بیارزش خواهد بود.
مگو تا بگویند شُکرت هزار
چو خود گفتی از کس توقّع مدار
از خودت تمجید مکن تا مردم تو را ستایش و قدردانی کنند؛ زیرا وقتی خودت لب به خودستایی گشودی، دیگر نباید از کسی انتظار احترام و تعریف داشته باشی.