برگردان به زبان ساده
ثنا گفت بر سعد زنگی کسی
که بر تربتش باد رحمت بسی
شخصی در وصف «سعد زنگی» (که رحمت خدا بر او باد) ثنایی سرود.
درم داد و تشریف و بنواختش
به مقدار خود منزلت ساختش
سعد زنگی به او سکهها داد و او را عزیز داشت و به او مهربانی کرد.
چو الله و بس دید بر نقش زر
بشورید و برکند خلعت ز بر
وقتی که آن شخص نقش الله و بس (فقط خدا) را بر روی سکهها دید شوریده شد و لباسهای خلعت (را که به هدیه گرفته بود) کند.
ز سوزش چنان شعله در جان گرفت
که برجست و راه بیابان گرفت
از آن هیجان و شور چنان بیتاب شد که بهسوی بیابان و خارج شهر گریخت.
یکی گفتش از همنشینان دشت
چه دیدی که حالت دگرگونه گشت
یکی از ساکنان دشت و صحرا از او پرسید که «چهشد که حال تو اینچنین دگرگون شد؟»
تو اول زمین بوسه دادی به جای
نبایستی آخر زدن پشت پای
تو اول به (سعد زنگی) احترام گذاشتی ( و او را ثنا گفتی) نباید اینچنین به او پشت میکردی و بیاحترامی.
بخندید کاول ز بیم و امید
همی لرزه بر تن فتادم چو بید
خندید و پاسخ داد: من اول از بیم و امید (حاکم) مثل بید میلرزیدم.
به آخر ز تمکین الله و بس
نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس
اما در آخر برای پیروی از فرمان «فقط خدا»، دیگران در چشمم ناچیز گشتند.
به شهری در از شام غوغا فتاد
گرفتند پیری مبارک نهاد
در سرزمین شام غوغا و آشوب بهپا شد و پیرمردی نیکسیرت را بهاسیری گرفتند.
هنوز آن حدیثم به گوش اندر است
چو قیدش نهادند بر پای و دست
سخن او را، وقتی که بر دست و پای او بند میزدند، هنوز فراموش نکردهام که
که گفت ار نه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟
اگر دستور سلطان نیست، چه کسی جرأت دارد اینکارها را انجام دهد و غارت کند؟
بباید چنین دشمنی دوست داشت
که میدانمش دوست بر من گماشت
شایسته است که چنین دشمنی را که از طرف دوست مأمور شده، دوستداشتهباشم.
اگر عز و جاه است و گر ذل و قید
من از حق شناسم، نه از عمرو و زید
اگر بزرگی و جاه و مقام است یا ذلت و خواری؛ من همهچیز را از حق و پروردگار میبینم نه از فلان و بهمان.
ز علت مدار، ای خردمند، بیم
چو داروی تلخت فرستد حکیم
ای آدم خردمند و دانا! از هیچ بیماری و دردی مترس و اندوهگین مباش وقتیکه حکیم داروی آنرا برای تو میفرستد.
بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب
هرچه که از دست دوست به تو میرسد، بپذیر؛ زیرا حکیم از بیمار داناتر است.