برگردان به زبان ساده
رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
کدخدایی و پسرش به لشکر شاه رسیدند و از میان لشکریان گذشتند.
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس، کمرهای زر
پسر، چاووشهای لشکر را دید و شمشیرها و تبرها را و لباسهای زیبای لشکریان و کمربندهای طلای آنها را.
یلان کماندار نخجیر زن
غلامان ترکش کش تیرزن
همچنین پهلوانان و غلامان کماندار را
یکی در برش پرنیانی قباه
یکی بر سرش خسروانی کلاه
برخی لباسهای پرنیان پوشیدهبودند و برخی کلاه مُرصّع بر سر داشتند.
پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
وقتی پسر آن همه شکوه و مقام را دید؛ جاه و مقام پدرش در نظر او حقیر بهنظر رسید
که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به بیغولهای در گریخت
پس رنگ روی کدخدا زرد شد و از وحشت به خرابهای پناه برد.
پسر گفتش آخر بزرگ دهی
به سرداری از سر بزرگان مهی
پسر به او گفت: تو کدخدا هستی تو از بزرگان ده سرتر هستی
چه بودت که ببریدی از جان امید
بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
چه شد که از جان ناامید شدی؟ و از این شکوه و عظمت وحشتزده شدی؟
بلی، گفت سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دهم
گفت: بله، بزرگ ده هستم اما بزرگ هستم تا زمانیکه در همان ده هستم.
بزرگان از آن دهشت آلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
همان بزرگان وقتی که به بارگاه پادشاه میرسند (احساس حقارت میکنند) و از هیبت و شکوه وحشتزده میگردند.
تو، ای بی خبر، همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
ای بیخبر تو بدین جهت خود را مهم میپنداری که هنوز در ده هستی.
نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن
درباره هر نکته که سخنوران و شاعران حرفیزدهاند سعدی حکایت و داستانی میآورد.
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
شاید تو نیز کرمک شبتاب را شبها در باغ یا بیشهای دیده باشی
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
شخصی از آن کرمک شبتاب پرسید که چرا در روزها بیرون نمیآیی؟
ببین کآتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
ببین آن کرمک متواضع چه پاسخ خردمندانهای داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
من در شب و روز و همیشه در صحرا هستم اما در برابر خورشید دیدهنمیشوم.