برگردان به زبان ساده
طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود
یک پزشک خوشچهره در شهر مرو بود که قامت خوش او دلهای زیادی را ربوده بود.
نه از درد دلهای ریشش خبر
نه از چشم بیمار خویشش خبر
نه از عاشقان خود خبر داشت و نه میدانست که عاشق او چشم بهراه اوست.
حکایت کند دردمندی غریب
که خوش بود چندی سرم با طبیب
دردمندی غریب حکایت میکند که مدتی به آن طبیب، دل باخته بودم.
نمیخواستم تندرستی خویش
که دیگر نیاید طبیبم به پیش
(در آن مدت) تندرستی خود را نمیخواستم تا آمدن طبیب به نزد من متوقف نشود.
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست
چه بسیار عقلهای قوی و زورمند در برابر هوس عشق، ضعیف و زیردست میگردند.
چو سودا خرد را بمالید گوش
نیارد دگر سر برآورد هوش
وقتی که عشق و سودا، عقل و خرد را مقهور میکند دیگر هوش و ذکاوتی نمیماند.