برگردان به زبان ساده
چنان قَحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
هوش مصنوعی: در دمشق چنان قحطی و کمبود فراگیر شد که دوستان و یاران عشق و محبت را فراموش کردند.
چنان آسمان بر زمین شد بَخیل
که لب تَر نکردند، زرع و نَخیل
هوش مصنوعی: به قدری آسمان بر زمین بخیل و تنگنظر شده که حتی به زمین رطوبت و باران ندادند تا محصولات و درختان رشد کنند.
بخوشید سرچشمههای قدیم
نَمانْد آب، جز آبِ چشمِ یتیم
چشمه های قدیمی خشک شدند و آبی به جز اشک یتیمان که نشانه اندوه است در دمشق باقی نماند.
نبودی بهجز آهِ بیوهْ زنی
اگر بَر شدی دودی از روزَنی
نبودی به جز آه بیوه زنی ، اگر بر شدی دودی از روزنی . یعنی اگر دیدی دودی از آشپزخانه بیوه زنی بیرون میاید آن آه بیوه زن است نه از پختن غذا . چون قحط سالی است و گرسنگی
چو درویشِ بیرنگْ دیدم درخت
قوی بازوان، سُست و درمانده سخت
هوش مصنوعی: نگاهی به درختی قدرتمند با بازوانی بزرگ کردم که به شدت ضعیف و ناتوان به نظر میرسید، مانند درویشی بیرمق و رنگ.
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف فضاهایی میپردازد که در آنها زیبایی چندانی وجود ندارد. او اشاره میکند که نه در دامن کوههای پرنعمت و نه در باغهای سرسبز و پرگل، خبری از نشاط و شادابی نیست. در واقع، او به نوعی ناامیدی از وضعیت موجود و فقدان زیبایی و خوشی در محیط اطرافش اشاره دارد. این فضا به لحاظ روحی و معنوی مکان مناسبی برای زندگی و شادی به نظر نمیرسد.
در آن حال، پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان، پوستی
هوش مصنوعی: در آن زمان، دوستی را دیدم که تنها یادگاری از او باقی مانده بود؛ استخوانی و پوستی.
وگرچه به مُکنت، قوی حال بود
خداوندِ جاه و زر و مال بود
با وجود اینکه او از لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی به سر می برد و صاحب ثروت زیادی بود
بدو گفتم: ای یارِ پاکیزهخوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای دوست نیکسرشت، چه مشکلی برایت پیش آمده که اینگونه درمانده به نظر میرسی؟ بگو.
بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟
چو دانیّ و پُرسی، سؤالت خطاست
بر سر من داد زد و گفت که عقلت کجا رفته؟ اگر می دانی و می پرسی سوالت بیجاست
نبینی که سختی به غایت رسید؟
مَشَقَّت به حَدِّ نَهایت رسید؟
هوش مصنوعی: آیا نمیبینی که رنج و سختی به اوج خود رسیده است؟ دشواریها به بالاترین حد خود رسیدند؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بَر میرود، دودِ فریادخوان
هوش مصنوعی: نه بارانی از آسمان میبارد و نه فریادها خاموش میشوند.
بدو گفتم: آخِر تو را باک نیست
کُشَد زَهر، جایی که تریاک نیست
هوش مصنوعی: به او گفتم: آخر تو نگران نیستی که زهر تو را بکشد، در جایی که مواد مخدر وجود ندارد.
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بَط را ز طوفان چه باک؟
هوش مصنوعی: اگر از عدم و نبودن کسی، نابودی و زوال تو آغاز شود، پس تو چرا از طوفان و هرج و مرج بترسی؟
نگه کرد رنجیده در منْ فَقیه
نگه کردنِ عالِمْ اندر سَفیه
هوش مصنوعی: عالم با نگاهی ناراحت به من نگاه کرد، همانطور که عالمان به افراد نادان نگاه میکنند.
که مَرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غَریق
هوش مصنوعی: هر چند که مردی در کنار دریا به سر میبرد و راحت و آرام است، اما نباید فراموش کند که دوستانش ممکن است در خطر غرق شدن باشند.
من از بینوایی نِیَم رویْ زرد
غمِ بینوایان، رُخَم زرد کرد
هوش مصنوعی: من به خاطر فقر و تنگدستی دیگران، خودم هم دچار غم و اندوه شدهام و به همین دلیل رنگ و رویم زرد و پژمرده شده است.
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عُضوِ مردم، نه بر عُضوِ خویش
خردمند نمیخواهد که هیچ زخمی بر بدن دیگران یا بر بدن خودش ببیند.
یکی اول از تَندُرُستانْ منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
هوش مصنوعی: من همان کسی هستم که وقتی به چهرهای از نیکوکاران مینگرم، بدنم به لرزه درمیآید.
مُنَغَّص بُوَد عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمارِ سست
هوش مصنوعی: زندگی فردی که سالم است، اما در کنار بیمار ضعیفی زندگی میکند، لذتبخش نیست و خوشیهایش تحتالشعاع قرار میگیرد.
چو بینم که درویشِ مسکین نخورد
به کامْ اَندَرَم، لُقمه زهر است و درد
هوش مصنوعی: وقتی میبینم که یک درویش بینوا از چیزی نمیخورد، برای من هم آن لقمه مثل زهر میماند و باعث درد و رنج میشود.
یکی را به زندانْ درش دوستان
کجا مانَدَش، عیشِ در بوستان؟
هوش مصنوعی: اگر کسی به زندان برود، دوستان او کجا میتوانند حال و هوای خوش زندگی در باغ را تجربه کنند؟