اخلاق الاشراف
عبید زاکانی
»
اخلاق الاشراف
دیباچه : شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعدود نثار روضه منور معطر سید کائنات محمد مصطفی علیه اکمل التحیات باد که کسوت خلق و منشور خلقش به طراز«لولاک لما خلقت الافلاک» و طغرای و انک لعلی خلق عظیم مطرز و موشح گشت، و سلام و تحایا بر اولاد و انصار او باد که بایهم اقتدیتم اهتدیتم.
باب اول در حکمت - مذهب منسوخ : حکما در حد حکمت فرمودهاند: الحکمه استکمال النفس الانسانیه فی قوتیها العلمیه و العملیه. اما العلمیه فانها تعلم حقایق الاشیاء کماهی، و اما العملیه فانها تحصیل ملکه نفسانیه بها تقدر علی اصدار الافعال الجمیله و الاحتراز عن الافعال القبیحه و تسمی خلقا یعنی در نفس ناطقه دو قوه مرکوز است و کمال او به تکمیل آن دو منوط: یکی قوه نظری و یکی قوه عملی قوه نظری آن است که شوق او به سوی ادراک معارف و نیل به علوم باشد تا بر مقتضای آن شوق کسب (معرفت) اشیاء چنانکه حق اوست حاصل کند، بعد از آن به معرفت مطلوب حقیقی و غرض کلی که انتهای جمله موجودات است- تعالی و تقدس- مشرف میشود تا به دلالت آن معرفت به عالم توحید بل به مقام اتحاد رسد و دل او ساکن گردد که: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» و غبار شبهت و زنگ شک از چهره ضمیر (او) و آیینه خاطر او سترده گردد، چنانکه شاعر گفته است:
باب اول در حکمت - مذهب مختار : چون بزرگان و زیرکان خردهدان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند، خدمتشان را بدین معتقدات انکاری تمام حاصل آمد. میفرمایند «بر ما کشف شد که روح ناطقه اعتباری ندارد، و بقای آن به بقای بدن متعلق است و فنای آن به فنای جسم موقوف»؛ و میفرمایند که «آنچه انبیا فرمودهاند که او را کمال و نقصانی هست و بعد فراق بدن به ذات خود قائم است و باقی خواهد بود محال است، و حشر و نشر امری باطل. حیات عبارت از اعتدال ترکیب بدن باشد. چون بدن متلاشی شد آن شخص ابدا ناچیز و باطل گشت. آنچه عبارت از لذات بهشت و عقاب دوزخ است هم در این جهان میتواند بود، چنانکه شاعر گفته است:
باب دوم در شجاعت - مذهب منسوخ : حکما فرمودهاند که نفس انسانی را سه قوه متباین است که مصدر افعال مختلف میشود: یکی قوه ناطقه که مبدا فکر و تمییز است؛ دوم قوه غضبی، و آن اقدام بر اهوال و شوق ترفع و تسلط بود، و سوم قوه شهوانی- که آن را بهیمی گویند- و آن مبدأ طلب غذا و شوق به مآکل و مشارب و مناکح بود.
باب دوم در شجاعت - مذهب مختار : اصحابنا میفرمایند که شخصی که بر قضیه هولناک اقدام نماید و با دیگری به محاربه و مجادله در آید، از دو حال خالی نباشد: یا به خصم غالب شود و بکشد، یا بعکس. اگر خصم را بکشد خون ناحق در گردن گرفته باشد، و تبعت آن لاشک عاجلا و آجلا- بدون ملحق گردد؛ و اگر خصم غالب آید آن کس را راه دوزخ مقرر است. چگونه عاقل به حرکتی که احد طرفین آن بدین نوع باشد اقدام نماید؟
باب سوم در عفت - مذهب منسوخ : در سیر اکابر سلف مطالعه افتاده است که در ازمنه ماضیه عفت را یکی از خصایل اربعه شمردهاند، و در آن فرمودهاند: عفت عبارت است از پاکدامنی؛ و لفظ عفیف بر آن کس اطلاق کردندی که چشم از دیدن نامحرم، و گوش از شنیدن غیبت، و دست از تصرف در مال دیگران و زبان از گفتار فاحش و نفس از ناشایست بازداشتی. چنین کس را عزیز داشتندی. و اینکه شاعر گفته:
باب سوم در عفت - مذهب مختار : اصحابنا میفرمایند که: قدما در این باب غلطی شنیع کردهاند و عمر گرانمایه به ضلالت و جهالت بسر برده هر کس که این سیرت ورزد، او را از زندگانی هیچ بهره نباشد. در نصل تنزیل آورده است که:«...انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم وتکاثر فی الاموال و الاولاد...» و معنی آن چنین فهم فرمودهاند که مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع کردن مال و غلبهٔ نسل است.
باب چهارم در عدالت - مذهب منسوخ : اکابر سلف عدالت را یکی از فضایل اربعه شمردهاند، و بنای امور معاش و معاد بر آن نهادهاند. معتقد ایشان آن بوده که «بالعدل قامت السموات و الارض» و خود مامور «ان الله یامر بالعدل والاحسان»...بداشتندی. بنابراین سلاطین و امرا و اکابر و وزرا دایم همّت بر اشاعت معدلت و رعایت امور رعیت و سپاهی گماشتندی، و آن را سبب دولت و نیکنامی شناختندی؛ و این قسم را چنان معتقد بودهاند که عوام نیز در معاملات و مشارکات طریق عدالت کار فرمودندی و گفتندی:
باب چهارم در عدالت - مذهب مختار : اما مذهب اصحابنا آنکه: این سیرت اسوء سیَر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیدهاند، و میگویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است، تا از کسی نترسند فرمان آنکس نبرند، و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد، و نظام امور گسسته شود. آنکس که حاشا عدل ورزد و کسی را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و بر زیردستان اظهار عربده و غضب نکند، مردم از او نترسند و رعیّت فرمان ملوک نبرند، فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان نشوند، و مصالح بلاد و عباد متلاشی گردد؛ و از بهر این معنی گفتهاند:
باب پنجم در سخاوت - مذهب منسوخ : از ثقات مروی است که مردم در ایام سابق سخاوت را پسندیده داشتهاند و کسی را که بدین خلق معروف بوده شکر گفتهاند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کردهاند. این قسم را چنان معتقد بودهاند که اگر مثلا شخصی گرسنهای را سیر کردی یا برهنهای را پوشاندی یا درماندهای را دست گرفتی از آن عار نداشتی و تا به حدی در این باب مبالغه کردندی که اگر کسی این سیرت ورزیدی مردم او را ثنا گفتندی، و قطعا او را بدین سبب عیب نکردندی. علماء در تخلید ذکر او کتب پرداختندی و شعرا مدح او گفتندی.
باب پنجم در سخاوت - مذهب مختار : چون بزرگان ما که به رزانت رای و دقت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنیاند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تامل فرمودند، رای انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شد.لاجرم در ضبط اموال و طراوت احوال خود کوشیده نص تنزیل را که «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا» و دیگر «ان الله لایحب المسرفین» باشد، امام امور و عزایم خود ساختند؛ و ایشان را محقق شد که خرابی خاندانهای قدیم از سخا و اسراف بوده است. هر کس که خود را به سخا شهره داد، دیگر هرگز آسایش نیافت: از هر طرف ارباب طمع بدو متوجه گردند، هر یک به خوشآمد و بهانه دیگر آنچه دارد از او میتراشند. و آن مسکین سلیمالقلب به ترهات ایشان غرّه میشود، تا در اندک مدتی جمیع موروث و مکتسب در معرض تلف آورَد و نامراد و محتاج گردد. و آنکه خود را به سیرت بخل مستظهر گردانید و از قصد قاصدان و ایرام سائلان در پناه بخل گریخت، از دردسر مردم خلاص یافت و عمر در خصب و نعمت گذرانید.
باب ششم در حلم - مذهب منسوخ : حلم، عبارت از بردباری است. قدما حلیم کسی را گفتهاند که نفس او را سکون و طمانینتی حاصل شده باشد که غضب به آسانی تحریک او نتواند کرد، و اگر مکروهی بدو رسد در اضطراب نیفتد. از حضرت رسالت مروی است که «الحلم حجاب الآفات» لفظ حلیم را چون مقلوب کنی ملح شود، و از اینجا گفتهاند که «الحلم ملح الاخلاق» شاعر حلم ممدوح را بدین سیاق ستوده:
باب ششم در حلم - مذهب مختار : راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمیفرمایند. میگویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید، مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند؛ اما این خُلق متضمن فواید است، و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشد.
باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب منسوخ : حکما فرمودهاند که حیاء، انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید. رسول- علیه السلام- میفرماید که «الحیاء من الایمان»؛ و وفا (التزام) طریق مواسات سپردن است و از چیزی که بدو رسیده به مکافات آن قیام نمودن. در نصّ تنزیل آمده است که «من اوفی بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما»، و صدق آن باشد که با یاران دل راست کند تا خلاف واقع بر زبان او جاری نشود؛ و رحمت و شفقت آن باشد که اگر حالی غیر ملایم از کسی مشاهده کند بر او رحمت آرد، و همّت بر ازالت آن مصروف دارد.
باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب مختار : اصحابنا میفرمایند که این اخلاق به غایت مکرّر و مجوّف است. هر بیچارهای که به یکی از این اخلاق ردیئه مبتلا گردد، مدة العمر خائب و خاسر باشد، و بر هیچ مرادی ظفر نیابد. خود روشن است که صاحب حیا از همه نعمتها محروم باشد و از اکتساب جاه و اقتناء مال قاصر، حیا پیوسته میان او و مرادات او مانعی عظیم و حجابی غلیظ شده، همواره بر بخت و طالع خود گریان باشد. گریهٔ ابر را که حیا گفتهاند از اینجا گرفتهاند.