شمارهٔ ۳۸۶
نورس دماوندی
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۳۸۶
دست و پا از خون چو مژگان در حنا می داشتم
گر زعهد مردمان چشم وفا می داشتم
گر نمی افتاد بر سر سایه همت مرا
سایبانی بر سر از بال هما می داشتم
من که چون آیینه خود را کرده ام محو از خیال
مدعی بودم به خود گر مدعا می داشتم
از کدورت غوطه در خون جگر می زد دلم
گر زنور چشم خود چشم صفا می داشتم
دیده و دل را رگ جان نیش افعی می نمود
گر ز بی دردی زکس چشم دوا می داشتم
تا زخود بیگانه ام دارد دلم آسایشی
در خطر بودم اگر یک آشنا می داشتم
نیش نازم بر جگر با بی نیازی می زنند
تا بود احوال اگر چشم عطا می داشتم
تنگ چشمی های مردم بود راه آورد من
گر به راه مطلب خود نقش پا می داشتم
بخیه ی اشکم نمی افتاد از مژگان به رو
راز خود را در میان گر با خدا می داشتم
می گشودم چشمه ی خون از رگ مژگان خصم
همچو نورس گر دماغ ماجرا می داشتم
شمارهٔ ۳۸۵: شور سودای تو در سر دارم
شمارهٔ ۳۸۷: تا بر خم گیسوی تو پیچید نگاهم
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
حسین آقایی
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.