شمارهٔ ۱۴۹
نورس دماوندی
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۴۹
بس که در دل آب حیوان لبش خون کرده است
زنده رود دیده را هم چشم جیحون کرده است
در غبار خاطر از حیرت فرو رفتم به خاک
تا زگنج آیینه را حسن تو قارون کرده است
از شمیم سنبل خطش به گلشن عندلیب
بوی گل را از حریم باغ بیرون کرده است
جوهر آیینه از عکسش رگ یاقوت شد
با تبسم تا چها آن لعل می گون کرده است
شرم حسنش غنچه می سازد گل خورشید را
چون شفق تا چهره را از باده گلگون کرده است
می کشد از ضعف در بر سایه ی مژگان مرا
بس که چشم یار بیمارم به افسون کرده است
سرمه گون شد روزم از چشمی که شوق دیدنش
عکس لیلی را نگه در چشم مجنون کرده است
نورس امشب در سواد سینه بر هفت آسمان
ناله ام با آه تمهید شبیخون کرده است
شمارهٔ ۱۴۸: توسن حسن بتی رام در آغوش ماست
شمارهٔ ۱۵۰: گر حسن شکر خنده مهیای نیاز است
اطلاعات
وزن:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
حسین آقایی
تعداد ابیات:
8
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.