برگردان به زبان ساده
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
هزار عربده را سر به بحر و بر دادی
هوش مصنوعی: تو با ناز و عشوهات دمی را رها کردی و با زیباییات دنیای پرهیاهویی را به جنجال انداختی.
روان و روح به خود انس داده را جوییم
ز حجره راندی و تن در قفای در دادی
هوش مصنوعی: ما به دنبال روح و روانی هستیم که به خود آرامش داده و در عزلت و تنهایی در گوشهای نشسته است، و تو او را از اتاق بیرون راندی و جسمش را پشت در گذاشتی.
به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند
مرا به دست رفیقان بی جگر دادی
هوش مصنوعی: دوری تو باعث شده که دل و صبر ما هیچ ارزشی نداشته باشد و تو ما را به افرادی بیاحساس و بیمحبت سپردی.
به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیست
به کار پرخطر اسباب مختصر دادی
هوش مصنوعی: به درک و تیزفکری افراد باهوش، موفقیت در کارهای پرخطر آسان نیست؛ تو برای این کارها از وسایل کمحجم و مختصر استفاده کردی.
چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم
که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است دود از سرم برود و من مضطرب نشوم، وقتی که راهی که در پیش دارم، به اندازهی شعلهای خطرناک است و تو هم به من به ضربهای آسیب زدهای؟
ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کس
که زهر در قدحم کردی و شکر دادی
هوش مصنوعی: من از تلخیهای تو شکایت میکنم تا هیچکس نفهمد که چقدر درد و زهر در وجودم ریختهای، در حالی که ظاهراً فقط خوبی و شیرینی به من دادهای.
مرا که درد صبوح و می شبانه نساخت
سرشگ نیم شب و ناله سحر دادی
هوش مصنوعی: من را که نوشیدن شراب صبحگاهی و شبانه نتوانست آرام کند، با اشک نیمه شب و ناله سحر رها کردی.
اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست
وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی
هوش مصنوعی: هرچند که عشق و علاقهام به تو ارزش معینی ندارد، اما تو باز هم مسئولیت ناراحتی و اشکهایم را به دوش گرفتی.
به ذره ذره ام از مهر تست زناری
چو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی
هوش مصنوعی: عشق تو در وجود من به قدری عمیق و پراکنده شده که مانند زنجیری مرا به خود متصل کرده است؛ هرچند که من همچون کوهی محکم هستم، اما تو تمام وجودم را در بر گرفتهای.
هنوز دعوت حلوای بوسه در راهست
ز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی
هوش مصنوعی: دعوت به لذت و شیرینی بوسه هنوز در راه است، خط و لب ما به طعم نمک و سبزی خوشبو زینت داده شدهاند.
به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفت
قمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی
هوش مصنوعی: به این زیبایی هیچکس داستانی نقل نکرد، مانند قصهٔ قمر که از عقرب نجات یافت و یوسف که از چاه رهایی یافت.