برگردان به زبان ساده
راز دیرینه ز رخ پرده برانداخت دریغ
حال ما شهره به انشای غزل ساخت دریغ
هوش مصنوعی: رازهای قدیمی به مرور زمان آشکار شدند و افسوس که حال ما به گونهای است که شهرهی سرایت غزل گشتهایم، افسوس.
عشق از آن روز که آتش به نیستانم زد
به پیامیم دل سوخته ننواخت دریغ
هوش مصنوعی: عشق از روزی که به نیستانم آتش زد، دل سوختهام را به کسی نگفتم که برایم غمانگیز است.
جوهر بینش من در ته زنگار بماند
آن که آیینه من ساخت نپرداخت دریغ
هوش مصنوعی: بینش و خرد من در سایه زنگارها و آلودگیها باقی بماند، این شخصی که آیینه وجودم را ساخت، به من لطمهای نرساند.
کیمیاگر که مس جمله ازو زر گردید
قلب ما را نزد اکسیر چو بگداخت، دریغ
هوش مصنوعی: کیمیاگری که با توانایش تمام مسها را تبدیل به طلا میکرد، وقتی قلب ما را با اکسیر خود ذوب کرد، افسوس که این کار برای ما نتیجهای نداشت.
عقل ما پیر نشد حسن شهادت نشناخت
دیر بر معرکه عشق دلم تاخت دریغ
هوش مصنوعی: عقل ما هرگز به بلوغ نرسید و زیبایی شهادت را ندانست. مدت زیادی در میدان عشق گشت و گذار کردم، اما افسوس که ناکام ماندم.
پی سکندر به لب چشمه حیوان آورد
خیمه ای بر لب آن چشمه نیفراخت دریغ
هوش مصنوعی: سکندر به کنار چشمه حیوان خیمهای برپا کرد، اما افسوس که در کنار آن چشمه هیچ چیزی نیافت.
شرح بیچارگی کلک قضا می گفتم
شاه غیرت به سرم تیغ غضب آخت دریغ
هوش مصنوعی: من در حال بیان درد و رنج خود بودم که تقدیر چه بر سرم آورده است و در همین حال، شجاعت و غیرت شاهانه در وجودم بیدار شد و حس کردم که غم و اندوهی عمیق و شدید وجودم را فراگرفته است.
کعبتین مه و خور مایه عمرم بردند
چرخ کج باز به من نرد دغا باخت دریغ
هوش مصنوعی: زندگیام راست یاری از دو سمت آسمان، ماه و خورشید میگرفت که در پی آن، سرنوشت ناعادلانه و نامطلوبی به سراغم آمد. افسوس که چرخ روزگار با من دغلکاری کرد.
تو «نظیری » ز فلک آمده بودی چو مسیح
باز پس رفتی و کس قدر تو نشناخت دریغ
هوش مصنوعی: تو از آسمان مانند مسیح به دنیا آمدی، اما پس از مدتی بازگشتی و کسی قدر و ارزش تو را نشناخت. افسوس!