برگردان به زبان ساده
نه در آزردن دلها چو تو خودرای دگر
نه چو من بر سر خوی تو شکیبای دگر
هوش مصنوعی: نه مانند تو، که خودخواهی و دلها را میآزاری، و نه مانند من که در برابر خواستههای تو صبر و تحمل دارم.
نه ترا رأی بجز خوردن خون دل من
نه مرا جز طالب نوش لبت رای دگر
هوش مصنوعی: تنها تمایل تو خوردن خون دل من است و من نیز هیچ آرزویی جز طلب نوش لب تو ندارم.
با که گویم که چها میکشم از دست تو من
رشکم آید که برم نام ترا جای دگر
هوش مصنوعی: با کی باید صحبت کنم تا بگویم چقدر از دست تو رنج میکشم؟ حسودیام میشود که اسم تو را در جای دیگری ببرم.
نیمه جانی و گر از کشمکش شوق بجاست
بکن ایبارقۀ حسن تجلای دگر
هوش مصنوعی: نیمهای از وجودم به عشق و شوق، در حال جنگ و تلاش است. حالا ای زیبایی، جلوهای تازه از خود را به نمایش بگذار.
ایکه از ناز نهی پا بسر کشته خویش
ایدریغ از سر دیگر که نهی پای دگر
هوش مصنوعی: اگر از روی ناز پای خود را بر روی کشتهات بگذاری، دیگر چرا پای دیگری را به زمین میزنی؟
سود آن برد که سر در سر سودای تو باخت
که زبان است در اینمرحله سودای دگر
هوش مصنوعی: کسی که تمام عشق و آرزوهایش را در راه تو هزینه کرد، در واقع از این عشق بهرهمند شده است؛ زیرا در این مرحله، صحبت از عشق و آرزویی دیگر نیست.
زلف و خط داده بهم دست مگر چشم تو باز
داده در کشور دل رخصت یغمای دگر
هوش مصنوعی: موها و خطی که با هم تلاقی کردهاند، آیا چشم تو باز کرده است؟ آیا در سرزمین دل، اجازه دادهاید که کسی دیگری را غارت کند؟
هر چه ایجان پدر ناز توانی بفروش
مادر دهر نیارد چو تو زیبای دگر
هوش مصنوعی: هر چه زیبایی در زمین وجود دارد، ارزشش را دارد که برای تو فدای کنم، زیرا هیچ کس مانند تو زیبا نیست و مادر دنیا نمیتواند زیبایی دیگری را به من هدیه کند.
سروا گر با تو ببالد بنشانش بر خاک
کاین قبا نیست برازنده ببالای دگر
هوش مصنوعی: اگر سروا (گلی زیبا) با تو به اوج برسد، آن را بر زمین بنشان، چرا که این لباس به قامت دیگری نمیآید.
بسر زلف دلاویز و بجان لب مست
کز تو جز بوسه مرا نیست تمنای دگر
هوش مصنوعی: به خاطر دلربایی زلفها و عشق لبهای تو، دیگر هیچ آرزویی جز بوسهی تو در دل ندارم.
گر بفردای قیامت کشدم وعده وصل
باز ترسم که دهی وعده فردای دگر
هوش مصنوعی: اگر در روز قیامت به وعده وصال برسم، میترسم که تو نیز وعدهای دیگر برای فردا به من بدهی.
خط نیاورده رخش غمزۀ جادو وش او
چشم من بست که فردا نروم جای دگر
هوش مصنوعی: اسب زیبای او با چشمان جادوئیاش به من نگاهی کرد که باعث شد نتوانم جای دیگری بروم یا به کسی غیر از او فکر کنم.
نیرّا شیشۀدل را که در او سرّ خداست
نتوان داد بهر بی سر و بی پای دگر
هوش مصنوعی: شیشهی دل که درون آن راز خداوند نهفته است، نمیتوان به دیگران بیسر و بیپا داد.
تا توانی مزن اینحقۀ مینائی را
جز ولای شه دین مهر تولای دگر
هوش مصنوعی: تا جایی که میتوانی این لباس رنگارنگ را نپوش، مگر اینکه با عشق و ولایت شه دین همراه باشد.