برگردان به زبان ساده
غنچه دارم در بغل گر مشت زر باشد مرا
همچو گل در انجمن ها جا به سر باشد مرا
هوش مصنوعی: من در دلم گلی دارم که اگرچه در دستم یک مشت طلا باشد، اما مثل گلی که در مهمانیها باشد، مرا بیشتر خوشحال میکند.
سینه خود کرده ام ماننده آئینه صاف
نیک و بد از دوربینی در نظر باشد مرا
هوش مصنوعی: من سینهام را مانند یک آینه صاف کردهام، هر نیک و بدی را از دور میتوانم در آن ببینم.
همچو بوی گل عنان من به دست دیگر است
می روم از باغ بیرون کی خبر باشد مرا
هوش مصنوعی: مانند بوی گل، کنترل زندگیام به دست دیگران است و من در حال خارج شدن از باغ هستم، نمیدانم که چه خبرهایی در انتظارم است.
از زمین تا آسمان یک قد مژگان بیش نیست
همچو شبنم روز و شب گر چشم تر باشد مرا
هوش مصنوعی: از زمین تا آسمان فاصلهای بیشتر از یک قد مژگان نیست، مانند شبنم که در روز و شب وجود دارد، اگر چشمانم تر باشد.
خواب راحت بسته از پهلوی من رخت سفر
همچو صورت تکیه بر دیوار و در باشد مرا
هوش مصنوعی: خواب آرامی که از پهلویم دور شده، همچون سفر است. مانند تکیهگاهی که به دیوار و در اتکا کرده و مرا تنها گذاشته است.
بی سرانجامی ز دست تیغ رهزن ایمن است
خانه بر دوشی به پیش رو سپر باشد مرا
هوش مصنوعی: بیهدف بودن و بیسرانجامی از ضربههای راهزن، خانهبهدوشی برایم امن است؛ در پیش رو سپر به دوشم دارم.
انتظاری ای صدف تا چند بهر قطره یی
سنگ می گردد اگر آب گهر باشد مرا
هوش مصنوعی: ای صدف، تا کی باید منتظر بمانی تا برای یک قطره، سنگ بشوی؟ اگر آب، مروارید باشد، من به آن نیاز دارم.
خواب چون پروانه می گردد به گرد دیده ام
بس که سنگ آسیا در زیر سر باشد مرا
هوش مصنوعی: خواب مانند پروانهای میچرخد و دور چشمهای من میگردد، چون که به خاطر سنگ آسیاب که زیر سرم هست، نمیتوانم خوب بخوابم.
جانب دارالشفا تا کی نهم پا ای حکیم
آرزوی صندل بی دردسر باشد مرا
هوش مصنوعی: من تا کی باید به سمت خانه دارویی بروم، ای حکیم، آرزوی آن را دارم که در زندگیام مانند صندل راحت و بیدردسر باشم.
کشتی دریانشینان را ندانم حال چیست
در کنار بحرم و چندین خطر باشد مرا
هوش مصنوعی: نمیدانم حال کشتی دریانوردان در کنار دریا چگونه است، اما میدانم که در آنجا خطرات زیادی وجود دارد.
مزرع خشک آبروی خویش می جوید ز ابر
حاصل کونین امید از چشم تر باشد مرا
هوش مصنوعی: مزرعهای که خشک شده، به دنبال آبرو و زندگی خود است. انتظار دارد که از ابرها، که نماد بارش و برکت هستند، امید بگیرد. برای من، امید و آرزو تنها از چشمان بارانی و پر از اشک میتواند نشأت گیرد.
از تهیدستی چو سرو باغ پایم در گل است
رخت می بندم اگر زاد سفر باشد مرا
هوش مصنوعی: اگر چه در فقر و تنگدستی زندگی میکنم، اما مانند سرو در باغ، ایستادهام و به زیبایی خود میبالم. اگر سفر و جدایی در راه باشد، از زیبایی و احساساتم دل میکنم و به آنچه هستم پشت میکنم.
می کنم از خامه خود آرزوهای محال
از نهال خشک امید ثمر باشد مرا
هوش مصنوعی: با قلم خود آرزوهای غیرممکن را به تصویر میکشم، اما از درخت خشک امیدم هم میخواهم میوهای بگیرم.
سیدا هستم چو مژگان پاسبان چشم او
ترکش پر تیر شبها در کمر باشد مرا
هوش مصنوعی: من به مانند سربازی هستم که چشمان او را با مژگان خود نگه میدارم و در شبها تیرهایی که به همراه دارم، در کمرم آویختهاند.