برگردان به زبان ساده
گذشتی مست با غیر و زدی آتش به داغ من
کجا رفتی بیا ای شبنم گلهای باغ من
هوش مصنوعی: تو با حالتی مست و غرق در عشق دیگری از کنار من رد شدی و به دل من آتش انداختی. حالا کجا رفتی؟ بیا ای شبنمی که بر گلهای باغ من مینشیند.
به سوی کلبه من پاگذار و خانه روشن کن
پریده رنگ چون پروانه از روی چراغ من
هوش مصنوعی: به سوی خانهام بیا و فضای آن را روشن کن، مانند پروانهای که از روی چراغم عبور میکند و رنگش را به من نشان میدهد.
به هر جا می روم بوی کباب آید ز اعضایم
نمی دانم که افگندست این آتش به داغ من
هوش مصنوعی: هر جا که میروم بوی کباب به مشامم میرسد و نمیدانم چه کسی این آتش را در دلم افروخته است.
ز شب تا روز بر گرد سرم کاشانه می گردد
ز سنگ آسیا آورده آتش را چراغ من
هوش مصنوعی: از شب تا صبح، دور سر من، خانهای میچرخد که مانند سنگ آسیا، آتش را به چراغی برای من تبدیل کرده است.
به بوی سنبل زلفش نفس پرورده مغزم را
پریشانی نخواهد رفت بیرون از دماغ من
هوش مصنوعی: عطر سنبل موهای او باعث شده که ذهنم در بهت و سردرگمی بماند و هیچگاه از این حالت خارج نشود.
تو را چون بوی گل کردست در بر غنچه ام پنهان
منادی می کند باد صبا در کوچه باغ من
هوش مصنوعی: چون بوی گل در کناری، تو را در آغوشم پنهان کردهام و نسیم صبحگاهی در کوچه باغهای من خبر از تو میدهد.
به سوی کلبه ام دیشب نظر کردی و بگذشتی
زیارتگاه شد پروانه را پای چراغ من
هوش مصنوعی: دیشب به کلبهام نگاه کردی و از آن گذشتی، حالا پروانه در پای چراغ من به زیارتگاه تبدیل شده است.
بسروقتم نمی آییی خزان گشتم نمی پرسی
بهشت من بهار من گل رعنای باغ من
هوش مصنوعی: در غیاب تو، دچار بیثمر شدن شدم و پیش نمیپرسی از حال و روز من، انگار که بهشت و بهار و گلهای زیبا در باغم وجود ندارند.
چه کردم من چه گفتم من چه دیدی از چه رنجیدی
مه من کوکب من نور چشم من چراغ من
هوش مصنوعی: من چه کار کردی؟ چه چیزی گفتم؟ تو از چه چیزی ناراحت شدی؟ ای محبوب من، ای ستاره من، ای نور چشمان من، ای چراغ راه من.
تکلم نی تبسم نی نگاهی نی ادایی نی
گل من شبنم من غنچه من بیدماغ من
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از عدم وجود کلمات، لبخند، نگاه و حرکات است. شاعر احساس میکند که از اصول ارتباطی و زیباییها خالی است. او به نوعی از خود و نداشتههایش سخن میگوید و در عین حال به وجود عزیزش اشاره میکند که به مثابه گل، شبنم، غنچه و بیدماغ است. این تصویرها نشاندهندهی زیبایی و لطافت موجودی است که شاعر به آن فکر میکند و در عین حال حس غم و ناکامی را نیز منتقل میکند.
به رخسارت عرق را سیدا دیدست می گوید
نگردد تا قیامت دور آب از روی باغ من
هوش مصنوعی: چهرهات چنان زیباست که عرق عیش بر آن نشسته است و میگوید تا قیامت آب از روی باغ من دور نخواهد شد.