برگردان به زبان ساده
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتن
می خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
هوش مصنوعی: من برای روشن کردن محفل و بیان خود، مانند شمعی که همیشه روشن است، میسوزم و جانم را مایه میگذارم.
گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیم
وقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن
هوش مصنوعی: در عمق تنهایی و بینقصی زندگیام، احساس میکنم که گنجینه وجودم به حاشیه رفته و به ویرانی رسیده است. اکنون زمان آن فرارسیده که به سرپرستی افکار و زندگی خود بپردازم و قدمی در جهت تغییر یا تحول بردارم.
روی بهبودی ندارد داغهای سینه ام
زردرویی می کشم از گلستان خویشتن
هوش مصنوعی: زخمهای قلبم درمان نمیشود و من با بیحوصلگی و غم از زیباییهای زندگی خود دوری میکنم.
هر که را بینم به عالم خویش را گم کرده است
از که می جوید کسی دیگر نشان خویشتن
هوش مصنوعی: هر کسی را که میبینم، به نوعی در دنیای خودش گم شده است و به دنبال یافتن نشانهای از خود در دیگران میگردد.
چغد را ویرانه ها باشد حصار عافیت
کلبه خود کرده ام دارالامان خویشتن
هوش مصنوعی: چغد (پرندهای شبیه جغد) در ویرانهها زندگی میکند و این ویرانهها برای او احساس امنیت و آسایش را به همراه دارند. من نیز برای خودم در جایی که زندگیام را ساختهام، احساس آرامش و پناهندگی ایجاد کردهام.
چون کف دست گدا دستار خوان من تهیست
می کشم شرمندگی از میهمان خویشتن
هوش مصنوعی: دستکی که در دست گداست، نشاندهندهی فقر اوست و من نیز از این وضعیت شرمندهام و احساس خجالت میکنم که نمیتوانم برای میهمانم چیزی فراهم کنم.
شکوه از خوان فلک ای لاله پیش من مکن
می خورم من هم به خون تر کرده نان خویشتن
هوش مصنوعی: ای لاله، از چگونگی زندگی و سرنوشت خود شکایت نکن، چون من هم نانم را با خون خود آغشته کردهام و چنین درد و رنجی را تحمل میکنم.
مغز خود را سوختم از بی چراغی همچو شمع
دست اکنون مانده ام بر استخوان خویشتن
هوش مصنوعی: من به خاطر نداشتن نور و روشنایی، مانند شمعی که ذوب شده است، جان و روح خود را از دست دادهام و حالا تنها بر استخوانهای خود باقی ماندهام.
می شود از خنده آئینه عالم گلستان
گر به بینم عکس روی زعفران خویشتن
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به زیبایی و شادی جهان بنگرم، کافی است که تصویر خود را در آینه ببینم، همانند عطر خوش زعفران که من را شاداب میکند.
مادر دوران به جای شیر خونم داد و رفت
دشمنی ها دیده ام از مهربان خویشتن
هوش مصنوعی: مادر در دوران کودکی به جای شیر، خونش را به من داد و رفت. من از کسانی که به ظاهر نزدیک و مهربان بودند، دشمنیها و خیانتها را دیدهام.
هر که می خندد چو گل در این گلستان عاقبت
می زند خود پشت دستی بر دهان خویشتن
هوش مصنوعی: هر کسی که در این باغ گلستان خوشحال و میخندد، در پایان کار ممکن است ناگهان از رفتار خود پشیمان شده و بر دهان خود بزند.
پیشوای قوم گردد عاقبت محراب وار
قبله خود هر که سازد آستان خویشتن
هوش مصنوعی: هر کسی که به خودشناسی و احترام به وجود خویش بپردازد، در نهایت به مقام رهبری و هدایت قومش نائل میشود.
چند با من می دهی درد سر ای پهلو نشین
روزگاری شد گرفتارم به جان خویشتن
هوش مصنوعی: چند بار باید برایت زحمت بکشیم ای همسایه، که من مدتی است به شدت درگیر مشکلات خودم هستم.
منزل ما گشته چون تیر هوایی بی نشان
خانه بردوشیم دایم چون کمان خویشتن
هوش مصنوعی: خانه ما به مانند تیری در آسمان شده که نشانی از آن نیست، ما همیشه مانند کمانی هستیم که بار آن بر دوش خود داریم.
سیدا از کلک خود دایم سخنها می کشم
زخم ها دارم به دل از همزبان خویشتن
هوش مصنوعی: من هر روز از قلم خود داستانها و سخنانی را مینویسم، اما در دل زخمهایی دارم که از زبان خودم بر من وارد شدهاند.