برگردان به زبان ساده
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان برافشانم بر او گویم هنیئا مرحبا
به جز حضرت معشوق ، کیست که به وسیلهٔ مرگ ، کُلِّ وجودمان را از ما بگیرد ؟ مسلماََ جز او کسی نیست . هرگاه او جان مرا بگیرد ، در کمال خوشی و رضایت خاطر ، نه یک جان بلکه صد جان نثار او می کنم و می گویم : گوارایت باد ، خوش آمدی . [
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم
صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
پس از مرگ ، رقص کنان به سوی آسمان می روم و از آنجا به سوی آن معشوق ازلی که منزّه از هر کیفیّتی است ، ره می سپارم . ای میزبان ازلی و ای حضرت معشوق ، تو صبر و قرار مرا در ربوده ای . هر چه زودتر بر مت تجلّی فرما.
از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری
گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را
اندک اندک وجود ما را مانند ماه می کاهی تا آنکه ما را به مرتبهٔ محو و نیستی برسانی . برخی را در حالت کودکی از جهان کوچ می دهی و برخی را در حالت بزرگسالی به سوی خود می کشانی و می بری .
دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران
من کُه کشم کَه کی کشم زین کاهدان واخر مرا
دلی دارم که همچون جهان ، پهناور است و کوه سنگین عشق را حمل می کند . شأن عاشق این است که کوه عشق را حمل کند نه آنکه کاهِ شهواتِ دنیوی را با خود بردارد . ای حضرت معشوق ، مرا از آخور دنیا رهایی ده
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیام، چون آمدم در آسیا؟
اگر موی سر و صورتم مانند شیر سفید شده ، به دلیل اشتیاقم به مرگ است که پیر شده ام . من همچون آرد شده ام . یعنی کوفته و آزموده شده ام و به کمال پختگی رسیده ام . اینک که کوبیده و آرد شده ام و دانهٔ گندم نیستم ، چرا باید در آسیاب دنیا باقی بمانم ؟
در آسیا گندم رود کز سنبله زادهست او
زاده ی مهم نی سنبله، در آسیا باشم چرا؟
از آن رو گندم را به آسیاب می برند که از خوشهٔ گیاهی پدید آمده است . یعنی خواستگاهش این دنیاست نه جهان برین . ولی من که از ماهِ حقیقت پدید آمده ام چرا باید در آسیاب دنیا به سر برم ؟
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
نه، نه، این حرف را نزن که چرا روح لطیف به این جهان آمده است . البته نور ماه یعنی روح لطیف از پنجرهٔ آسیاب دنیا به درون آن می تابد . ولی نور ماه در آسیاب نمی ماند بلکه دوباره به سوی ماه بازمی گردد . نور ماه هرگز به مغازهٔ نانوایی نمی رود .
با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا
اگر با عقولی در مرتبهٔ عقل و فهم خود دمساز می شدم ، خیلی از این اسرار را فاش می کردم . پس خاموش می شوم تا مبادا باد نیز این سخنان بشنود و پراکنده اش کند .