برگردان به زبان ساده
بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ
من بر آستانهٔ تو نشستهام و منتظرم؛ شاید از جانب تو مهر و وفایی به جوش آید و مرا دریابی.
شاید دری را به رویم بگشایی و به من بگویی: «بلند شو و بیا داخل.»(بوک: شاید، باشد که، امید است که)
غرقست جانم بر درت، در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت، بر روی خوبت دایما
جان من بر آستان تو غرقِ شور و مستی است؛ در بوی خوش مشک و عنبرِ تو غرق شدهام. ای محبوب من، بر آن چهرهٔ زیبا و دلربای تو، همیشه صد هزاران رحمت و لطف باد.
ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
هوش مصنوعی: ما در نشئگی و شادی غرق هستیم و از کارهای دیگران بیخبر. حتی اگر دنیا به هم بریزد، عشق تو پابرجا خواهد ماند.
عشق تو کف برهم زند، صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا
هوش مصنوعی: عشق تو تا حدی قوی است که میتواند تمامی جهانها را تحت تأثیر قرار دهد و سبب ظهور دنیای نوینی شود که از آسمانها و فضا فراتر میرود.
ای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جُل، ای شهسوار هل اتی
هوش مصنوعی: ای عشق با نشاط و دلانگیز مانند گل، و ای خوشنگر مانند حکمت کامل! خورشید را با آغوش باز بپذیر، ای دلیر و شجاع!
امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو
چون نام رویت میبرم دل میرود والله ز جا
هوش مصنوعی: امروز ما مهمان تو هستیم و به خاطر چهرهی خندان تو مست و شاداب شدهایم. هر زمانی که نام تو را میآورم، دلم به شدت از جا کنده میشود.
کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو
کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا
هوش مصنوعی: اینجا اشاره به این است که هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند جایگزین عشق و محبوب واقعی من شود. بام دیگران برای من بیمعناست، نامهای دیگر هیچ اهمیتی ندارند و شرابهای دیگر هم بهاندازه شراب تو خوشطعم نیستند. ای ساقی با لطف و دلنواز، تنها تو برای من اهمیت داری.
گر زندهجانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی در خوابمی در خواب بنمودی لقا
اگر انسان زنده جانی را بیابم دامن او را خواهم گرفت.کاش درخواب بودم تا دیدار اورا درخواب ببینم.
ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
هوش مصنوعی: ای که در درگاه تو گروهی از اشراف و بزرگان به نمایش آمدهاند، با شکوه و افتخار قدم بزن. زیرا من به خاطر آن نگاه دلربا و شیفتهکنندهات در حال سرمستی و خوشحالی هستم.
افغان و خونِ دیده بین، صد پیرهن بدریده بین
خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا
هوش مصنوعی: نگاه کن به افغانها و خونهایی که از چشمانشان میریزد، ببین چطور پیراهنهایشان پارهپاره است و خون جگرشان به دور گردن، صورت و پشتشان پیچیده شده است.
آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بهکو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا؟
آنکس که روی تو را ببیند و مجنون و دیوانهوار کو بهکو نگردد، خود سنگ و کلوخی باشد (بیارزش و در بدترین بلا) پس من چرا برای او بلا بخواهم؟
رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بیخبر
ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی
ای حضرت معشوق ، آیا عذاب و مصیبتی بدتر و سخت تر از این هست که جانِ کسی از تو بی خبر باشد ؟ ای شاهِ آدمیان ، کسی را به درد کوردلی مبتلا مفرما. {لاتُبلِ نَفساََ بِالعَمی = هیچ کس را به کوری و کور دلی مبتلا مکن .)
جانها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا
جان عارفان عاشق مانند سیلابی خروشان می تازد تا به ساحل دریای جان ، یعنی به وصال حضرت معشوق رسد . این جان های عاشق از وابستگی های خود بریده اند و با دریای احدّیت آشنا شده اند
سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره
الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا
سیلی مشتاقانه به سوی دریای بیکران حق می شتابد . و سیلی دیگر راه را گُم می کند و سرگشته می شود و آه و ناله سر می دهد . سالکانی که راه هدایت الهی را یافته اند ، از این توفیق به شُکر و سپاس درمی آیند و خدا را حمد می گویند . ولی آنان که راه هدایت نیافته اند گمگشته و متحیرند و از بیم و تحیّر ذکر «لا حول و لا قوة الّا بِالله» می گویند .
ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
هوش مصنوعی: ای خورشید، تو که بر فقیران تابیدهای و به بندگان خود لطف کردهای، بر ما نیز بخشش و کرم فرما.
گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
وقتی که گُل با همهٔ زیبایی و لطافتش ، جمال تو را دید شیدا شد و جامه بر تن درید . و آن سازِ چنگ که مدام از زخمه های شیرین تو به ترنّم درمی آید از خجالت سرش را پیشِ تو خم کرده است .
مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست؟ نی
زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
حالا بگو ببینم در بُرج زُهره که طالع خنیاگران است ، چه کسی از همه خوشبخت تر است ؟ مسلماََ سازِ نِی . چرا که نِی لب بر لبِ تو می گذارد تا از تو نغمه ها فرا گیرد .
نیها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان یعنی« تعز من تشا»
ای حضرت معشوق ، همهٔ نی ها به ویژه نیشکرها بدان امید که در آینده به مقامی رسند که لب بر لبت نهند ، آماده و کمر بسته به خدمت ایستاده اند و در نیزار از نسیم لطف تو به رقص درآمده اند و به زبان حال و قال می گویند : «هر که را خواهی عزّت دهی» .
بُد بیتو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این
دف گفت میزن بر رخم تا روی من یابد بها
ساز نی و چنگ بیتو در گوشهای غمگین افتاده بودند؛ نی از تو بوسه گرفت و چنگ تو را در آغوش. دف گفت که بر رخم سیلی بزن تا رخم ارزش یابد.
این جانِ پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
این جان مجروح و شرحه شرحه ما را تدریجاََ و به خوبی و خوشی مست کن تا هر آنچه دیشب از دست داده ، آن را در لحظه به جا آورد . یعنی وصالی که دیشب دست نداد ، امروز حاصل شود . زیرا وصال ، واجبی است عینی و فریضه ای است تخلّف ناپذیر که باید ادا شود و اگر این فریضه در موقع خودش ادا نگردد باید قضای آن به جا آورده شود .
حیف است ای شاه مهین هشیار کردن این چنین
والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
ای شاهنشاهِ بزرگ ، حیف است که عاشقی را که مست و محو است ، هوشیار کنی . یعنی عارف شیدا را نباید از مقام والای سُکر و بی خویشی به نرتبهٔ نازل صحو و باخویشی تنزّل دهی . سوگند به خدا که از این پس در حالت هوشیاری و باخویشی ثنای تو را نگویم و از تو دَم نزنم ای خداوند .
یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو
یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا
ای حضرت معشوق ، یا شراب بده و از من دلیل لیاقت مخواه ، بلکه بی علّت به من ببخش . و یا بلند شو و برو . یا این بندهٔ عاشق با با تجلیّات لطفیه ات صوفی وار رفتار می کند . یعنی صوفی عاشق فقط نظر به لطف حضرت معشوق دارد و هیچ آداب و ترتیبی نمی جوید .