برگردان به زبان ساده
بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
هوش مصنوعی: بی تو نمیتوانم به خوبی زندگی کنم، و با هیچ کس دیگری هم نمیتوانم خوشحال باشم. هر کاری هم که بکنم، عشق به تو را نمیتوانم فراموش کنم و نبود تو را نمیتوانم تحمل کنم.
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود
هوش مصنوعی: هر صبح که اشک میریزم، دل من خبرهایی دارد که کسی از آنها آگاه نیست و هیچکس نمیداند چه احساسی در دلم وجود دارد.
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود
هوش مصنوعی: احساس غم و ناراحتی تو به قدری عمیق است که حتی کوچکترین نشانهای از آن در وجود من نمیتواند زندگی و شادابی به ارمغان بیاورد، یا به عبارتی، این غم مانعی است که هیچ چیز نمیتواند آن را تغییر دهد.
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
تا بزنم بانگ و فغان خود حشری مینشود
هوش مصنوعی: ای غم! آرامش جان من چه کم است؟ این درد و ناله را تا کی باید بزنم؟ فریاد من هرگز به شادی و شگفتی نخواهد رسید.
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
بی ره و رای تو شها رهگذری مینشود
هوش مصنوعی: اشتیاق تو به روز قیامت است و فعالیتهای تو پر از هیجان و شوق است. بدون راه و تدبیر خود، ای شه، هیچکس نمیتواند از این مسیر عبور کند.
چیست حشر از خود خود رفتن جانها به سفر
مرغ چو در بیضه خود بال و پری مینشود
هوش مصنوعی: در اینجا به مسئله مرگ و سفر روح اشاره شده است. وقتی جانها از خود میروند و به سفر میروند، مانند اینکه پرندهای در درون تخم خود بال و پر نمیزند. این نشاندهنده حالتی از جدا شدن و عبور از جهان مادی است که در آن روحها به دنبال تجربهای دیگر هستند.
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
تا تو قدم درننهی خود سحری مینشود
هوش مصنوعی: اگر خورشید بیست سال هم در شب بتابد، تا زمانی که تو قدم به میدان نگذاری، سحرگاه به وجود نخواهد آمد.
دانه دل کاشتهای زیر چنین آب و گلی
تا به بهارت نرسد او شجری مینشود
هوش مصنوعی: دلت را در شرایط نامناسبی کاشتهای، و به همین خاطر نمیتواند رشد کند و به شکوفایی برسد.
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
زانک از این بحث به جز شور و شری مینشود
هوش مصنوعی: در شعر من بحثهایی درباره سرنوشت و تقدیر وجود دارد، اما بهتر است از این مسائل عبور کنی، زیرا از این گفتگو جز هیجان و ناراحتی نتیجه دیگری نخواهد داشت.