برگردان به زبان ساده
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
آن تجلی را که به شکل و شیوه و قد و قامت و دست و پا و رنگ و نظم و زیبایی و پاکی کامل پوشیده در قبا را ببین!
از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن
از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
صفاتش را به چه تشبیه کنم؟ به قامت سرو یا سبزی و وسعت سبز یا عطر طبیعت؟تشبیه به شمعش کنم یا جایگاه شمعها یا لطافتش را به رقص گلها در برابر باد صبحگاهی؟
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده
بر کاروان دل زده، یک دم امان ده یا فتی
ای عشقی که بمانند آتشکده بر افکار صادره از دل حمله کردهای! یک لحظه امان بده ای جوانمرد!
در آتش و در سوز من، شب میبرم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمسالضحی
من شب را، در تب و سوزِ دل به صبح میرسانم! ای والاترین صورتی که از روی آن شمس واضح شده، در درونم تجلی یافتهای!
بر گرد ماهش میتنم، بیلب سلامش میکنم
خود را زمین برمیزنم زان پیش کو گوید صلا
پیش از دعوت او به اتصال درونی؛ گرد جمال زیبایش میچرخم و از درون بر او سلام میکنم و خود را بر زمین میزنم.
گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی
هم درد و داغ عالمی، چون پا نهی اندر جفا؟
ای آنکه که زیباییهای عالم و نور جاری در درون و به بیرون، همه جلوهٔ توست! ای آنی که درد و داغ نرسیدن به وصالت تمام عالم را برگرفته! چگونه خود را وارد وادی جفا میکنی؟
آیم کنم جان را گرو، گویی مده زحمت، برو
خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
میآیم که با دل و جان به تو خدمت کنم تو میگویی «زحمت مده و برو» خدمت میکنم و بهمحض آنکه میروم میگویی «ای ابله برگرد»
گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین
غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
رکن خیال؛ با عاشقانی همنشین شده که عشقی آتشین به تو دارند. از طریق این رکن، حتی برای بک لحظه صورتت از برابر چشم درونی ما پنهان نمیشود.
ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد
خوابت که میبندد چنین اندر صباح و در مسا
ای دل! چه بر سر آرامشت و افکار منظمت برای زندگی آمد؟ چه کسی هم صبح و هم عصر مانع خوابیدنت میشود؟
دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او
وان سنبل ابروی او وان لعلِ شیرینماجرا
دل پاسخ داد: زیبایی رویش، چشمان جادوگرش، ابروان کشیدهاش و لبهایی که از آن شیرینی جاریست.
ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی
من دوش نام دیگرت کردم که درد بیدوا
ای عشق! تو در نزد هرکسی لقب و صفتی داری و تورا نامی نهادهاند، من دیشب نام تازهای برایت گذاشتهام؛ «درد بیدوا».
ای رونق جانم ز تو، چون چرخْ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
ای آنکه رونق جانم از توست، من همانند چرخ آسیاب از جریان آب (ماء: آب حیات) تو در گردشم، ای جان! گندمی هم بفرست تا این گردش من بیخود و بیفایده نباشد.
دیگر نخواهم زد نفس این بیت را میگوی و بس
بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا
دیگر یک کلمه نخواهم گفت این بیت را بگو و بس کن؛ از این هوس و آرزو جانم سوخت؛ پروردگارا به ما رحم فرما!