برگردان به زبان ساده
بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما
سور و عروسی را خدا بُبْرید بر بالای ما
جشنها و شادیهای ما در جهان مبارک و فرخنده باد؛ و خداوند این جشن و عروسیِ معنوی را بر سر ما، بر فراز وجود ما، برقرار و پایدار کند.(عروسی: پیوند و وصل؛ در زبان عرفانی میتواند نماد وصل انسان با حق باشد.)
زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر
هر شب عروسییی دگر از شاه خوشسیمای ما
زهره با ماه همنشین و همدم شده است، و طوطی با شکر همراه و همآغوش شده است؛ و هر شب، به لطف آن شاهِ زیباروی ما، جشن و عروسی تازهای برپا میشود.(زهره نماد عشق و موسیقی است)
ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت
ان الهموم اخرجت در دولت مولای ما
همانا دلها گشایش یافتند، همانا جانها به وصال و پیوند رسیدند، همانا غمها و اندوهها بیرون رانده شدند، در دولت و اقبالِ مولای ما.(وقتی محبوب ازلی، جلوه میکند، دلها از تنگی رها میشوند، جانها به اصل خویش میپیوندند، غمها از میان میروند و سراسر عالم به یک عروسیِ بیپایان تبدیل میشود. )
بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی میروی
داماد خوبان میشوی ای خوب شهرآرای ما
به نام خدا! امشب راهیِ یک عروسیِ تازه میشوی؛ ای زیبای شهرآرای ما، تو خودت دامادِ خوبان خواهی شد.(بر نوی: به راهی تازه میروی / به سوی تازگی میروی.)
خوش میروی در کوی ما خوش میخرامی سوی ما
خوش میجهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
چه زیبا و خرامان در کوی ما قدم میزنی و با شادی به سوی ما میآیی؛ چه شادمانه در جویبارِ ما میجهی و روان میشوی؛ ای آنکه هم خودت جویبارِ مایی و هم جویندهٔ مایی!(عاشق جویندهٔ خداست؛ اما در همان حال، عاشق مانند جویباری است که خدا در وی جاری است.)(کوی ما در شعر عرفانی یعنی قلمرو محبوب.)
خوش میروی بر رای ما خوش میگشایی پای ما
خوش میبُری کفهای ما ای یوسف زیبای ما
به خواست و رأی ما چه نیکو و دلپذیر حرکت میکنی؛ چه زیبا قدم میگذاری و ما را با خودت به حرکت درمیآوری؛ و چه خوش، کف و دستهای ما را میبری و ما را از خود بیخود میکنی؛ ای یوسفِ زیبای ما!
از تو جفا کردن روا وز ما وفا جستن خطا
پای تصرف را بنه بر جانِ خونپالای ما
از تو اگر جفا و بیمهری سر بزند، رواست؛ اما از ما اگر انتظار وفاداری و پایداری داشته باشی، خطاست! ای محبوب، قدمِ تصرف و اختیار خود را بر جانِ رنجدیده و خوندلِ ما بگذار.(چرا وفا خواستن از عاشق خطاست؟ چون اگر عشق واقعی باشد، دیگر وفاداریِ عاشق چیزی نیست که محبوب بخواهد یا مطالبه کند. عاشق باید آنقدر در عشق غرق شده باشد که:وفا کردنش طبیعی باشد، نه وظیفه.)
ای جان جان! جان را بکش تا حضرت جانان ما
وین استخوان را هم بکش هدیه برِ عنقای ما
ای جانِ جانِ من! این جانِ محدود و نفسانی را از میان بردار تا به پیشگاه جانان و محبوب حقیقی ما برسی؛ و حتی این جسم و کالبدِ استخوانی را نیز از خودت رها کن و آن را نثارِ عنقای ما کن.(عنقا همان مرغ افسانهایِ بلندپرواز و دستنیافتنی است.در عرفان فارسی، عنقا گاهی نماد حقیقتی است که با عقل عادی و تعلقات دنیوی قابل دسترسی نیست.)
رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان
در دولت شاه جهان آن شاه جانافزای ما
ای عارفان، به شوق این حضور برقصید؛ ای اهل انصاف و حقیقت، به وجد آیید و به گردش درآیید؛ زیرا اکنون در دولت و فرمانروایی آن شاهِ جهان، آن شاهی که جانبخش ماست، قرار داریم.
در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گل
کهامشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما
دهل را بر گردن انداختهاند و در مجلس و گردهمایی، نسرین و گل حضور دارند؛زیرا امشب دف و دهل، زیباترین و ارزشمندترین سرمایه و سازِ شادیِ ما هستند.(گردک: مجلس، محفل و اجتماع جشن؛ جایی که مردم برای شادی گرد میآیند.)
خاموش کهامشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مد
بگرفته ساغر میکشد حمرای ما حمرای ما
خاموش باش! امشب زهره ساقیِ مجلس شده و با ساز و نغمه، جامها را پر میکند؛ جام شراب را در دست گرفته و شراب سرخِ ما را مینوشد و مینوشاند؛ همان شراب سرخ و سرخفامِ ما!(ساغر: جام شراب.در زبان عرفانی، ساغر ظرفی است که انسان باید آن را آماده کند.)(حَمراء: سرخ، سرخفام؛ در اینجا اشاره به شراب سرخ دارد.)
والله که این دم صوفیان بستند از شادی میان
در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما
به خدا سوگند، در این لحظه صوفیان از شدت شادی کمر همت بستهاند و آمادهٔ سماع و پایکوبی شدهاند؛
و در عالم غیب، نزدِ آنان که از اسرار غیب آگاهاند، از شدت اشتیاق و تشنگیِ ما برای آن حقیقت، طلب و تمنایی برپاست.(استسقا: طلب آب بهسبب تشنگی؛ در عرفان، کنایه از طلب شدیدِ آبِ حیات و وصال حق.)
قومی چو دریا کفزنان چون موجها سجدهکنان
قومی مبارز چون سنان خونخوار چون اجزای ما
گروهی از عاشقان، همچون دریایی خروشان، از شادی و شور کف بر کف میزنند و مانند موجها پیوسته سر به سجده میگذارند؛و گروهی دیگر از عاشقان، در میدان عشق جنگاور و مبارزند، مانند نیزههایی تیز و برنده، و همچون پیکرهای ما که از شدت عشق، خونریز و خونخورده شدهاند.(سنان: نیزه، سرنیزه)
خاموش کهامشب مطبخی شاهست از فرخرخی
این نادره که میپزد حلوای ما حلوای ما
خاموش باش، که امشب آشپزخانه و مطبخِ شاه است و از فرخندگی و مبارکیِ روی او، همهجا سرشار از برکت شده است؛ این آشپزِ شگفت و بیمانند است که برای ما حلوای عشق میپزد؛ همان حلوای ما، حلوای ما!(نادره: شگفت، بیمانند و کمیاب.)(حلوا: شیرینی؛ در اینجا نماد شیرینی عشق و معرفت.)(وقتی حلوای عشق را چشیدی، دیگر دربارهاش حرف نزن؛ بچش. چون آنجا که ذوقِ حضور میآید، زبان دیگر از توضیح عقب میماند.)