برگردان به زبان ساده
اِی دل چه اندیشیدهای در عُذرِ آن تقصیرها؟
زان سوی او چندان وَفا زین سوی تو چندین جَفا
ای دلِ من! برای آن تقصیرهایت چه بهانهای خواهی آورد؟ «او» چندین بار به تو وفاداری کرده ولی تو به «او» جفا کردهای!
زان سوی او چندان کَرَم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نِعَم زین سوی تو چندین خطا
«او» به تو همیشه لطف و کرم و نعمتهایش را فرستاده؛ ولی، ای دل، تو خطا و خلف وعده کرده، از راه خارج شدهای و افراط و تفریط کردهای.
زین سوی تو چندین حَسَد چندین خیالُ و ظَنِ بد
زان سوی او چندان کِشِش چندان چِشِش چندان عَطا
ای دل، تو حسد و بدبینی و خیالبافی زشت کردهای ولی «او» همیشه جذبه و شیرینی و بخشش نموده.
چندین چِشِش از بَهرِ چه؟ تا جانِ تَلخَت خوش شود
چندین کِشِش از بَهرِ چه؟ تا دَر رَسی دَر اُولیا
ای دل، چشیدن سختیهای تجارب زندگی؛ برای پاک و خوش کردن جانِ تلخِ تو است و کششی که به حقیقت داری؛ برای رسیدن به مقام دوستی با خداست.
از بَد پشیمان میشوی اللهگویان میشوی
آن دَم تو را او میکَشَد تا وارَهاند مَر تو را
ای دل، تو در سختیهاست که خدا را ذکر میکنی و آن زمان است که «او» تو را به سوی خود میکشاند تا تو را از خودت نجات دهد.
از جُرم ترسان میشوی وَز چاره پُرسان میشوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟
در حین بدکاری؛ دچار ترس از جرم و چارهجویی برای آن میشوی، پس چرا «آنیکه ترا ترغیب به انجام جرم میکند» را همراه با خود نمیبینی؟
گر چَشمِ تو بَربست او، چون مُهرهای دَر دستِ او
گاهی بِغَلطانَد چُنین، گاهی ببازَد دَر هوا
در همان لحظه که چشم تو (دل) را میبندد، تو دیگر مهرهی دست آن هستی، و آن تو را مثل مهرهای بازی میدهد.
گاهی نَهَد در طَبعِ تو سودای سیم و زَر و زَن
گاهی نَهَد دَر جانِ تو نورِ خیالِ مصطفیٰ
بعد از بسته شدن چشمت، گاهی سرشتت را دلال مال و امیال میکند و گاهی در جان تو نور خیال نبی را میتاباند.
این سو کِشان سوی خوشان وان سو کَشان با ناخوشان
یا بُگذرد یا بِشکَنَد، کَشتی در این گردابها
ای دل، تو بمانند یک کشتی در بین امواج این دو کشش دنیوی و معنوی تسلیمی. برخی دلها از این گرداب نجات پیدا میکنند و برخی در این بین میشکنند.
چندان دعا کن در نَهان، چندان بنال اندر شَبان
کز گنبدِ هفت آسمان در گوشِ تو آید صدا
تو بایستی بگونهای «او» را در درونت دعوت کنی و چنان نالان عشق «او» باشی که صدای «او» را از افلاک بشنوی؛
بانگِ شُعِیب و نالهاش وان اشکِ همچون ژالهاش
چون شد زِ حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
ندای آسمان، زمانی بر شعیب آمد که فریاد و نالهاش و اشکهای لطیفش، از حد گذشته و به اوج رسیدند بدین مضمون که:
گر مُجرمی بَخشیدمت وَز جُرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت، خامُش رها کن این دعا
اگر مجرم هستی بخشیدمت و سیاهی درونت را پاک کردم. اگر بدنبال بهشتی، دادمت. سکوت کن و اینگونه دعوت از من را رها کن.
گفتا نه این خواهم نه آن، دیدارِ حق خواهَم عَیان
گر هَفت بَحر آتَش شَوَد مَن دَر رَوَم بَهرِ لِقا
شعیب گفت:نه بهشت میخواهم و نه بخشیده شدن.من طالب ملاقات عیان با «حق» هستم که هیچ سختی و رنجی مانع خروج من برای ملاقات با «حق» نیست.
گر راندهِ آن مَنظرَم بَسته اَست از او چَشمِ تَرَم
مَن دَر جَحیم اولیٰتَرَم جَنَت نَشایَد مَر مَرا
بهشت شایستهی منی که از درگاه «حق» رانده شدهام نیست، بلکه سزای رانده شده جهنمِ تنهایی است.
جنت مرا بیرویِ او هم دوزخست و هم عَدو
من سوختم زین رنگ و بو، کو فَرِ اَنوارِ بَقا؟
بهشت بدون حضور «او» هم دوزخ است و هم دشمن. من از رنگ و بوهای فانی سوختهام، کجاست بلندی نورهای همیشه باقی؟
گفتند باری کم گِری تا کم نگردد مُبصِری
که چشم نابینا شود چون بُگذرد از حَد بُکا
ندای آسمانی گفت: شعیب! کم گریه کن چون گریهی زیاد هم بینایی را نابود میکند.
گفت اَر دو چَشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزوِ من چَشمی شود، کِیْ غَم خورَم مَن از عَمیٰ؟
شعیب گفت: من غم نابینا شدن را نمیخورم، چون با یکبار دیدار «او» تمام وجودم چشم خواهد شد و
وَر عاقبت این چَشمِ من مَحروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بَصَر کو نیست لایق دوست را
چشمی که لایق دیدار «او» نیست، همان بهتر که کور شود.
اندر جهان هر آدمی باشد فدایِ یارِ خود
یار یکی اَنبانِ خون یار یکی شَمسِ ضیا
در جهان؛ هر کسی فدای یار خود خواهد شد، یار برخی کیسهی خون (بدن فانی) و یار یکی خورشیدی است که موجب روشن شدن تاریکی درون است.
چون هر کسی دَرخوردِ خود یاری گُزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بَهرِ «لا»
انتخاب یار (چه خوب و چه بد)، به سطح پیشرفت درونی افراد بستگی دارد. ما حیفمان میآید که خودمان را برای عشق به نیستی فانی کنیم.
روزی یکی همراه شد با بایزید اَندَر رَهی
پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گُزیدی اِی دَغا؟»
هوش مصنوعی: روزی، شخصی همراه بایزید در راهی حرکت میکرد و از او سوال کرد که چه کار و شغلی را انتخاب کرده است، ای فریبکار؟
گفتا که «مَن خَربَندهام» پس بایزیدش گفت «رو»
یا رَب خَرَش را مرگ دِه تا او شود بنده خدا
همراه پاسخ داد: من بندهٔ بزرگ اربابم هستم. گفت: برو. خدایا! «ارباب» فانیش را مرگ ببخش تا بندهٔ «ربّ» گردد.