برگردان به زبان ساده
ای طایِرانِ قُدْسْ را عشقَت فُزوده بالها
در حلقهٔ سودایِ تو روحانیانْ را حالها
ای آنکه عشق تو موجب صعود جانهای مسافران جهانهای معنوی شده و ای آنکه در حلقهی معامله با تو، اهل معنا حالشان افزوده میشود.
در «لا اُحِبُّ الْآفِلین»، پاکی ز صورتها یَقین
در دیدههای غیببین، هر دَم زِ تو تِمثالها
(تو بر اساس سخن ابراهیم که گفته بود) «غروبکنندگان را دوست ندارم»، به یقین از آن صورتها (که غروب میکنند پاک هستی یعنی) نیستی. بااینحال، در برابر چشمان غیببین، هر لحظه جلوه و تصویری تازه از تو پدیدار میشود.
افلاکْ از تو سرنگون، خاک از تو چونْ دریایِ خون
ماهَت نخوانم ای فُزون از ماهها و سالها
برجهای فلکی را تو در آسمان معلق ساختهای و خاک را چون خون سرخ گرداندهای. تو بیشتر از خود زمان هستی، پس تو را ماه نمیخوانم.
کوه از غَمت بِشکافته، وآن غَم به دل دَرتافته
یک قَطره خونی یافته از فَضلَت این إفضالها
آن غم که کوه را شکافت (کوه ظرفیت پذیرش آن را نداشت) در دل (آدمی که ظرفیتش را داشت) جای گرفت. (این دل که مانند است به) قطره خون بواسطه فضل تو به این مقام بخشایش (جاری کردن خون در رگها) رسیده است.
اِی سَروَرانْ را تو سنَد، بِشْمار ما را زان عدد
دانی سَران را هم بُوَد اَندر تَبَعْ دُنبالها
ای کسی که تکیهگاه و اعتبارِ بزرگان و سرورانی، ما را هم در شمار آنان قرار بده (یا ما را هم به حساب آور)؛ زیرا خودت میدانی که سران و پیشوایان نیز پیروان و دنبالهروانی همراه خود دارند (منظور اینکه _خودم چون دنبال آن سران هستم باید به شمار آیم/یا/اگر من را جزو سران حساب کنی پیروانم نیز به دنبال من پیروی از تو کنند)
سازی زِ خاکی سیّدی، بر وِی فرشته حاسِدی
با نقدِ تو جانْ کاسِدی، پامال گَشته مالها
تو از خاک، آدمی سرور و بزرگی میسازی؛ چنانکه حتی فرشته بر مقام او رشک میبرد. در برابر سرمایه و گوهر حقیقیِ تو، جان نیز کالایی بیرونق و کمارزش میشود و همهٔ داراییهای دنیا در زیر پای ثروت توست (در مقابل تو که ثروت اصلی هستی چیزی نیست).
آن کاو تو باشی بالِ او، ای رفعت و اِجلالِ او
آن کاو چُنین شُد حالِ او، بر روی دارد خالها
ای کسی که خودت مایه سربلندی و بالِ پروازِ بندهات هستی! آن کسی که به این مقام برسد و حالش الهی شود، نشانههای این زیبایی و کمال (که مانند «خال» مایه زینت چهره است) در چهره و رفتار او آشکار میگردد (صاحب حسن و کرامت میشود)
گیرم که خارَمْ خارِ بَد، خار از پیِ گُل میزَهَد
صَرّافِ زَر هم مینَهَد، جُو بر سَرِ مِثقالها
اگرچه من در برابر عظمت تو هیچم و مانند خاری زشت یا دانه جوی بیارزشم، اما کرم و لطف تو چنان است که برای تکمیلِ زیباییِ گلستانت به خار، و برای سنجشِ طلایِ لطفت به این دانههای جو (بندگان کوچک) نیاز داری و ما را طرد نمیکنی
فِکری بُدَه است اَفعالها، خاکی بُدَه است این مالها
قالی بُدَه است این حالها، حالی بُدَهاست این قالها
هر فعلی که از انسان سر میزند، در ابتدا یک «اندیشه» و «فکر» بوده است، تمام داراییها، ثروتها و مادیاتی که انسان به آنها دلبسته است، در اصل چیزی جز «خاک» نیستند. گاهی آنچه ما «حال» (تجربه درونی) مینامیم، در واقع انعکاسی از یک کلامِ حق («قال») است. یعنی سخنِ اولیاء و وحی الهی است که در جانِ ما تبدیل به «حال» و وجد میشود، سخنانی که از دهانِ عارفان خارج میشود («قال») از یک «حالِ» عمیق درونی سرچشمه گرفته است. مولانا در این بیت به وحدت و درهمتنیدگیِ ظاهر و باطن اشاره دارد: که در عالم معنا، ارزش هر چیز به ریشهی آن است، نه به ظاهرش.
آغازِ عالَمْ غُلْغُلِه، پایانِ عالَمْ زِلْزِلِه
عشقی و شُکْری با گِله، آرام با زِلْزالها
کلِ داستانِ آفرینش، یک تلاطمِ مقدس است. جهان با شور آغاز میشود و با آشوب به پایان میرسد. در این میان، انسانِ عاشق کسی است که تضادها را (شکر و گله) در خود حل کرده و یاد گرفته است که چگونه در دلِ بزرگترین زلزلهها و امتحاناتِ زندگی، به آرامش و ثباتِ روحانی برسد.
توقیعِ شَمْس آمَد شَفَق، طُغرایِ دولت، عشقِ حَق
فالِ وِصال آرَد سَبَق، کان عشق زَد این فالها
هوش مصنوعی: خورشید به چهرهاش سرخی و زیبایی آورده، و نشانهای از حکومت و عشقِ راستین در آن وجود دارد. این نشانهها آیندهای از وصال و پیوند را نوید میدهند، زیرا عشق است که این پیامها را به ما میدهد.
از «رَحمَةٌ لِلْعالَمین» ِاقبالِ دَرویشانْ بِبین
چون مَهْ مُنَوَّر، خِرقهها، چون گُلْ مُعَطّر، شالها
هوش مصنوعی: از رحمت جهانیان، درویشان را تماشا کن: مانند ماهی نورانی و مانند گلی خوشبو هستند، لباسهایشان همچون شالهای معطر است.
عِشق اَمرِ کُل، ما رُقعِهای، او قُلْزُم و ما جُرعِهای
او صَد دَلیل آورده و ما کرده اِستدلالها
هوش مصنوعی: عشق اساس تمامی امور است، ما فقط یک بخش کوچک از آن هستیم؛ او دلیل و نشانههای واضحی ارائه میدهد و ما فقط از روشهای استدلالی استفاده میکنیم.
از عشق، گَردون مُؤتَلِف، بیعشق، اَختَر مُنْخَسِف
از عشقْ گَشته دالْ اَلِف، بیعشقْ اَلِف چون دالها
از عشق، آسمان هماهنگ و پیوسته است و بیعشق، ستاره تیره و بینور میشود؛ از عشق، دالِ خمیده به الفِ راستقامت تبدیل شده و بیعشق، الفِ راست مانند دال خمیده میشود.
آبِ حَیات آمد سُخُن، کایَد زِ عِلْمِ من لَدُن
جانْ را از او خالی مَکُن، تا بَر دَهَد اَعمالها
سخنی که از علم لدنی (از نزد خداوند و بیواسطه) آمده (از آن نشات گرفته همان) آب حیات است/یا/از آب حیات اگر بخواهد سخن پیش بیاید (باید اشاره شود به) علم لدنی. جانت را از او خالی مکن (بگذار جایی برای عبور خداوند در درون تو باشد) تا اعمالها (که باید انجام دهی) را بر تو دهد.
بر اَهلِ مَعنی شد سُخن، اِجمالها تَفصیلها
بر اهلِ صورت شد سُخن، تَفصیلها اِجمالها
هوش مصنوعی: برای کسانی که به عمق معانی توجه دارند، صحبتها به صورت مختصر و مفید است و نکات کلیدی به وضوح بیان میشود. اما برای افرادی که فقط به ظواهر مینگرند، سخن به جزئیات میپردازد و در این جزئیات ممکن است اصل مطلب گم شود.
گر شعرها گفتند پُر، پُر بِهْ بُوَد دریا زِ دُر
کز ذوقِ شعر آخر شُتُر خوش میکِشَد تَرحالها
هوش مصنوعی: اگر شاعران اشعار زیادی سروده باشند، دریا هم از دُر و مروارید پر خواهد شد؛ زیرا از ذوق شعر، شتر با شادابی و نشاط بیشتری به سفرهایش ادامه میدهد.