برگردان به زبان ساده
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ما
سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای شاه و صاحب تن و جان ما! ما را شاد کن و چشمهای ما را زیبا و پرشوق بگردان.
ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل
چون دیدمت میگفت دل جاء القضا جاء القضا
ای زیبای ماه و ای دلبر من، از زیبایی تو ماه شرمزده شد و خون ریختن ما بر تو حلال گشت؛ وقتی که تو را دیدم دلم گفت «قضا آمد» «بلا آمد»
ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو
گه خوانیاش سوی طرب گه رانیاش سوی بلا
ما گوی سرگردان میدان تو هستیم، ما گوی سرگردان با چوگان زلف تو هستیم؛ تو صاحب این گوی هستی گاهی آنرا سوی شادی میبری گاهی سوی بلا!
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی
گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
گاهی ما را به سوی خواب و آرامش میکشی و گاهی بهسوی اسباب دردسر؛ گاهی بهسوی شهر زندگی و گاهی سوی مرگ و فنا!
گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند
گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
گاهی بندهای را سپاس میگوید و گاهی آه و واویلا سر میدهد؛ گاهی لیلی را ناز میکشد و گاهی مجنون را عاشق و سرگشته خدا!
جان را تو پیدا کردهای مجنون و شیدا کردهای
گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
جان ما در دست توست، تویی که آنرا مجنون و شیدا میکنی؛ گاهی آن را عاشق تنهایی و گوشهنشینی مینمایی و گاهی عاشق ریاکاری و خودنمایی.
گه قصد تاج زر کند گه خاکها بر سر کند
گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
گاهی هوس تاج و مقام میکند گاهی خاک ذلت بر سر خود میریزد؛ گاهی خود را قیصر روم میکند و گاهی بسان گدا، دلق و لباس پارهپاره میپوشد.
طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو
گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
عجیب درختی است او که گاهی سیب شیرین و خوشعطر میدهد و گاهی کدو؛ گاهی زهر و تلخی بر میدهد و گاهی شکر و شیرینی؛ گاهی درد، گاهی دوا!
جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون
گه بادههای لعلگون گه شیر و گه شهد شفا
در دل ما شگفتیها میآفرینی گاهی آب لطف و خوشی روان میکنی گاهی خون و غصه؛ گاهی بادههای سرخ ناب و گاهی شیر و گاهی عسل شفابخش!
گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند
گه فضلها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
گاهی لباس علم و دانش بر تن دل میکند و گاهی دل را نادان میکند؛ گاهی فضلها و هنرها دارد و گاهی همه را به لا و نیستی میروبد.
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود
گه دشمنِ بَدرَگ شود گه والدین و اقربا
روزی محمدبگ میشود و روزی پلنگ و سگی درنده میشود، گاهی دشمنی لجوج و بدرگ میشود و گاهی مهربان همچون والدین و خویشان. (محمد بگ در اینجا گویا نام شخص خاص و آدم نیکوکاری بوده است)
گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل
گاهی دهلزن گه دهل تا میخورد زخم عصا
گاهی خار و درد میشود و گاهی گُل و راحت؛ گاهی سرکه ترش میشود و گاهی شراب ناب؛ گاهی شاد و دهلزن میشود و گاهی دهلی که تا جان دارد کتک میخورد. (منظور چوب عصا مانندی است که برای کوبیدن دهل بکار میبرند)
گه عاشق این پنج و شش گه طالب جانهای خوش
این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
گاهی عاشق پنج روزه عمر و شش جهت عالم میشود و گاهی طالب جانهای خویش؛ بدان سو و این سو میرود همچون شتری که جایش را گم کرده باشد.
گاهی چو چَهکن پسترو مانند قارون سوی گَو
گه چون مسیح و کشتِ نو بالاروان سوی علا
گاهی مانند آدم چاهکن بهطرف پایین میل میکند و میرود و گاهی مثل قارون به قعر زمین میرود؛ گاهی همچون مسیح و همچون مزرع تازهکاشته به سوی بالا و عالی. (چهکن: چاهکن، کسی که چاه میکَند. گَو: مغاک، نشیب، قعر، فرورفتگی.)
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد
شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
تا از فضل تو چیزی نصیبش شود و از دوز و کلک رها شود؛ آن آدم شیاد و کلاهبردار خود آدمی عاشق میشود یکرنگ و درست مثل خورشید تابان.
چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن
بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
چون ماهیان بحر سکون و جاودانگی، دریا، باغ و خانه و جای او میشود؛ و در دریا فنا خواهد شد و جز دریا را بد و درد میشناسد.
زین رنگها مفرد شود در خنب عیسی دررود
در صبغة الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
از این همه رنگ و تلون خلاص میشود و در خم عیسی فرو میرود (و یکرنگ میشود) یاری خدا میرسد، تا خدا چه خواهد!
رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا
رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا
از زشتی و شرم و حیا، و از تلاش و سفر و اسبابکشی رها شد؛ و از دست «برو» و «بیا»ها آزاد شد که مانند سنگ زیر آسیا بود.
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
هوش مصنوعی: ما در را بر شما گشودیم، دوستان خود را ترک نکنید تا ما نیز به شما ملحق شویم. این پاداش محبت و دوستی است.
انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم
مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
هوش مصنوعی: ما به شما قدرت بخشیدیم و گناهانتان را بخشیدیم به شرطی که شکرگزار پروردگارتان باشید، و شکرگزاری موجب جلب رضایت او خواهد شد.
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که ما در بیان حرفها و گفتن احساساتمان محدودیت داریم و بهتر است سکوت کنیم. به نظر میرسد که گاهی اوقات سکوت بهتر از بیان احساسات است.