برگردان به زبان ساده
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ما
سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای پادشاه و صاحبِ جسم و جان ما، لبخند را بر لب و شادی را بر وجود ما بنشان. برای چشمهای ما سرمه بکش؛ ای کسی که برای چشم جان ما مانند «توتیا» هستی و بینایی روح را زیاد میکنی.(«توتیا» مادهای بود که برای چشم به کار میرفت و در ادبیات فارسی نماد روشنی و تقویت بینایی شده است.)
ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل
چون دیدمت میگفت دل جاء القضا جاء القضا
آنقدر شکوه و جلال تو زیاد است که ماه آسمان در برابر عظمت تو شرمنده میشود. عشق تو ما را چنان سوخته و بیقرار کرده و از خود بیخود ساخته است که خون ما بر عشق تو حلال است؛ همین که تو را دیدم، دل من ناگهان گفت: «قضا آمد! حکم آمد!» (کار تمام شد؛ این دیدار تقدیر من بود و دیگر راه گریزی از عشق تو ندارم.)
ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو
گه خوانیاش سوی طرب گه رانیاش سوی بلا
ما مانند گوی سرگردانی هستیم که در اختیار چوگان توست؛ تو هر طرف که بخواهی ما را میبری. گاهی ما را به سوی شادی و سرور میخوانی، و گاهی با ضربهی چوگان، ما را به سوی رنج و بلا میرانی.
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی
گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
گاهی مرا در خواب و غفلت نگه میداری، گاهی وارد عالم اسباب و تلاش دنیا میکنی، گاهی مرا به سوی جاودانگی میبری، و گاهی مرا در بیابان فنا میاندازی تا «منِ» خودم را از دست بدهم.(خواب یعنی بیخبری، اسباب یعنی درگیر شدن با ظواهر. انسان ممکن است خواب باشد و اصلاً نفهمد کجاست. اما حتی وقتی بیدار است هم ممکن است گرفتار اسباب باشد.)
گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند
گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
گاهی این عاشق، آن مولای خود را شکر میکند و سپاس میگوید؛ و گاهی از شدت رنج و بیقراری آه و فریاد و ناله سر میدهد. گاهی مانند مجنون، در خدمت و دلدادگیِ لیلی است؛ و گاهی آنچنان در عشق خدا مست و بیخود میشود که خودش مجنونِ خدا میگردد.(مولی: در عربی یعنی سرور، صاحب، مولا، دوست و سرپرست.)
جان را تو پیدا کردهای مجنون و شیدا کردهای
گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
ای محبوب، تو جان مرا پیدا کردی و به من جان بخشیدی؛ تو مرا از حالت عادی بیرون آوردی و مجنون و شیفتهی خودت کردی. گاهی مرا عاشقِ خلوت و تنهایی میکنی؛ و گاهی مرا به میان مردم و دنیای ظاهر و نمود و ریا میبری.(خلا: خلوت، جای خالی از مردم؛ در اینجا بیشتر معنای خلوت و تنهایی دارد.)
گه قصد تاج زر کند گه خاکها بر سر کند
گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
گاهی این عاشق و این انسان، آرزوی تاج زرین و مقام و پادشاهی میکند؛ و گاهی آنقدر در رنج و فروتنی فرو میرود که خاک بر سر میریزد. گاهی خودش را قیصر، یعنی پادشاه بزرگ میبیند؛ و گاهی لباس ژنده و سادهی یک درویش و گدا را میپوشد.(دلق: لباس ساده و معمولاً وصلهدار درویشان و صوفیان.)
طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو
گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
چه درخت شگفتانگیزی است این درخت وجود و زندگی؛ گاهی از آن سیب میروید و گاهی کدو؛ گاهی از آن زهر حاصل میشود و گاهی شکر؛ گاهی از آن درد میروید و گاهی دارو و درمان.(طرفه: شگفت، عجیب، بیمانند)
جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون
گه بادههای لعلگون گه شیر و گه شهد شفا
چه جوی شگفتانگیزی است این جویبار درون انسان؛ که در آن گاهی آب جاری میکنی و گاهی خون؛ گاهی شرابهای سرخ و درخشان در آن جاری میشود، و گاهی شیر و شهدِ شفابخش.
گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند
گه فضلها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
گاهی علم و دانایی را بر دل و جان انسان میرویاند و انسان را دانا و صاحب معرفت میکند؛ و گاهی همان دانش را از دل او میکند و میبرد. گاهی انسان فضیلتها و دانشهای فراوان به دست میآورد؛ و گاهی یک بلا و حادثه چنان بر او میتازد که همه آن داشتهها و اندوختهها را از میان میبرد.
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود
گه دشمنِ بَدرَگ شود گه والدین و اقربا
گاهی انسان مانند محمدبک، یعنی صاحب مقام و بزرگی و اعتبار میشود؛ و روزی دیگر چنان فرومیافتد که در چشم دیگران مانند پلنگ و سگ، یعنی موجودی خشن، درنده یا پست و بیارزش دیده میشود. گاهی در زندگی، انسان به صورت دشمنی بدسرشت و بدذات ظاهر میشود؛ و گاهی همان انسان میتواند پدر و مادر یا خویشاوند نزدیک و عزیز باشد.(محمدبک: در اینجا یک عنوان و نامِ شخصِ صاحبمقام است؛ «بک/بیگ» عنوانی برای بزرگ و صاحبمنصب بوده است.)(دشمن بدرگ: دشمن بدسرشت، بدذات، خشن و کینهورز.)
گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل
گاهی دهلزن گه دهل تا میخورد زخم عصا
گاهی این وجود و حال انسان مانند خار میشود و گاهی مانند گل؛ گاهی تلخ و ترش و آزاردهنده مانند سرکه میشود و گاهی شیرین و مستکننده مانند شراب. گاهی انسان در جایگاه دهلزن قرار میگیرد؛ یعنی کسی که دهل را میزند و صدا ایجاد میکند، و گاهی خودش تبدیل به دهل میشود و ضربه میخورد؛ تا آنجا که پیوسته زخم چوب و عصا را تحمل میکند.(مُل: در ادبیات فارسی به معنی شراب؛ نماد شادی و مستی.)
گه عاشق این پنج و شش گه طالب جانهای خوش
این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
گاهی انسان عاشق این پنج و شش است؛ یعنی دلبستهی امور محسوس و خواستههای دنیوی میشود،
و گاهی طالب جانهای زیبا و پاک و حقیقتهای روحانی میگردد. یک نیرو او را از این سو میکشد و نیرویی دیگر از آن سو؛ در نتیجه مانند شتری که راه و جایگاه خود را گم کرده، حیران و سرگردان میشود و نمیداند به کدام سو برود.(انسان میان لذتهای دنیا و کشش روح، میان تن و جان، ظاهر و باطن، خواهش نفس و طلب حقیقت گرفتار کشمکش است.)(«پنج و شش» میتواند اشارهای باشد به امور محسوس و دنیوی و حسابهای ظاهری؛ یعنی چیزهایی که انسان با حواس و تعلقات دنیوی با آنها سروکار دارد.)
گاهی چو چَهکن پسترو مانند قارون سوی گَو
گه چون مسیح و کشتِ نو بالاروان سوی علا
گاهی انسان مانند چاهکن، رو به پایین میرود و همچون قارون در زمین فرو میرود؛ و گاهی مانند مسیح و مانند کِشتِ نو که سر از خاک بیرون میآورد، رو به بالا حرکت میکند و به سوی بلندی و آسمان میرود. (گَو: مغاک، نشیب، قعر، فرورفتگی.)
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد
شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
تا زمانی که فضل و لطف تو راهنمای انسان شود، او میتواند از شید و تلوین، یعنی از نیرنگ، ظاهرسازی و دگرگونیهای رنگارنگ رها شود. آنگاه این انسانِ شیاد و حیلهگرِ ما، تبدیل به شیدا میشود؛یعنی از حیله و خودنمایی دست میکشدو سرانجام یکرنگ و یکدل میشود، مانند نور یک رنگ خورشیدِ نیمروز.(شید: در اینجا به معنای نیرنگ، حیله، فریب و تظاهر آمده است.)(تلوین: در لغت یعنی رنگارنگ شدن و از رنگی به رنگ دیگر درآمدن.)(شیدا: عاشقِ بیقرار و از خود بیخود.)(شمس الضحی: خورشیدِ هنگام چاشت و نیمروز؛ خورشیدی که نورش آشکار و فراگیر است.)
چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن
بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
چون ماهیان بحر سکون و جاودانگی، دریا، باغ و خانه و جای او میشود؛ و در دریا فنا خواهد شد و جز دریا را بد و درد میشناسد.
زین رنگها مفرد شود در خنب عیسی دررود
در صبغة الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
از این همه رنگ و تلون خلاص میشود و در خم عیسی فرو میرود (و یکرنگ میشود) یاری خدا میرسد، تا خدا چه خواهد!(صبغةُالله: رنگ خدا یا رنگآمیزی الهی.ترکیب «صبغةُالله» مستقیماً از قرآن گرفته شده:صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً یعنی: رنگ خدا؛ و چه کسی از خدا بهتر رنگآمیزی میکند؟بقره، ۱۳۸.)(یَفْعَلُ اللهُ ما یَشاء: خدا هرچه را بخواهد انجام میدهد.)
رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا
رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا
انسانِ به کمالرسیده از گرفتار بودن به «وقاحت و حیا»، از «دور و نزدیک» و از جابهجایی و تغییر جایگاه آزاد میشود.دیگر «برو» و «بیا» برایش موضوعیت ندارد؛ مثل سنگ زیر سنگِ آسیاب که بی حرکت است و سنگ بالایی دایما میچرخد.(نقلان جا یعنی جابهجا شدن، از جایی به جایی رفتن.)
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
درِ وصال و رحمت را به روی شما باز کردهایم؛ از راه عشق و از جمع یاران حق جدا نشوید. اگر شما قدم در این راه بگذارید، ما نیز شما را رها نمیکنیم و به دنبال شما میآییم. این، پاداشِ وفاداری و محبت است.
انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم
مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
ما در کنار شما استوار ایستادیم و شما را نیرومند و پشتیبانی کردیم؛ ما گناه شما را بخشیدیم، به سبب آنکه پروردگارتان را شکر کردید؛ و شکر، رضایت را به دنبال خود میکشد.(ما پشتیبان شما شدیم، گناهانتان را بخشیدیم، چون پروردگارتان را شکر کردید؛ زیرا شکرگزاری، رضایت و خشنودی خدا را به دنبال میآورد.)
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا
وزن شعر همین است... اما درِ بیان بسته شده است؛ بگو که سکوت برای ما شایستهتر است.(اینجا دیگر زبان از گفتن ناتوان است. درِ سخن بسته شده و برای ما سکوت بهتر و شایستهتر است. چیزی که باید گفته میشد، تا جایی که زبان توان داشت، گفته شد.)