برگردان به زبان ساده
هر کِی ز حور پرسدت، رخ بنما که «همچنین»
هر کِی ز ماه گویدت، بام برآ که «همچنین»
هرگاه کسی از تو درباره حوری ها سوال کرد، در پاسخ او، رخ خود را نشان بده و عملاً بگو: حوری اینچنین است. هرگاه کسی از ماه با تو سخن گفت، بر بلندای بامی برو و عملاً بگو: ماه اینچنین است.
هر کِی پری طلب کند، چهرهٔ خود بدو نما
هر کِی ز مُشک دم زند، زلف گشا که «همچنین»
هر کسی به دنبال پری بود، چهره خود را به او نشان بده، و هر کس از مشک سخن گفت، زلف خود را باز کن و عملاً بگو: مشک اینچنین است.
هر کِی بگویدت «ز مه، ابر چگونه وا شود؟»
بازگشا، گرهگره، بند قبا که «همچنین»
هر کسی از تو پرسید: «ماه چگونه از پشت ابر نمایان می شود؟» در پاسخ بند قبای خود را باز کن و با نمایان شدن بدنت عملا به او بگو: اینچنین.
گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟»
بوسه بده به پیش او، بر لب ما که «همچنین»
اگر کسی از تو پرسید: «مسیح چگونه مردگان را زنده می کرد؟» در پاسخ، مقابل چشمان او، بوسه ای به ما بده و عملاً بگو: اینچنین.[چون بوسیدن تو، مرده را زنده می کند]
هر کِی بگویدت «بگو، کشتهٔ عشق چون بود؟»
عرضه بده به پیش او، جان مرا که «همچنین»
هر کسی از تو پرسید:«کشته عشق، چه حالی دارد؟» حال و روز مرا به او نشان بده و عملا بگو: این چنین حالی.
هر کِی ز روی مرحمت، از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده، گشته دو تا، که «همچنین»
هر کسی از روی مهربانی، حال مرا جویا شد و از قد و قامت من پرسید، در پاسخ، ابروی خود را به او نشان بده و عملاً بگو: «قد او همچون ابروی من خم گشته و دو تا شده است.»
جان ز بدن جدا شود، باز درآید اندرون
هین بنما به منکران، خانه درآ، که «همچنین»
حقیقت این است که هنگام مرگ، روح از بدن جدا می شود و روز قیامت مجدداً به بدن باز می گردد، هر کس منکر چنین حقیقتی شد، تو در پاسخ به خانه من برگرد و عملاً چنین حقیقتی را اثبات کن [زیرا خروج تو از خانه، به منزله خروج روح از بدن و مرگ است و بازگشت تو به خانه، یادآور بازگشت روح به بدن در قیامت و زنده شدن مردگان است]
هر طرفی که بشنوی، نالهٔ عاشقانهای
قصهٔ ماست آن همه، حق خدا که همچنین
هر جایی که ناله عاشقانه ای شنیدی، به خدا سوگند که روزگار ما نیز اینچنین است.
خانهٔ هر فرشتهام، سینه کبود گشتهام
چشم برآر و خوش نگر، سوی سما که همچنین
قلب من [به خاطر صفای حاصل از عشق]، خانه فرشتگان و محل آمد و شد آنها شده است، و سینه ام به رنگ کبود در آمده است، خوب به رنگ آسمان نگاه کن، همچنین رنگی.
سِرِّ وصالِ دوست را، جز به صبا نگفتهام
تا به صفای سِرِّ خود، گفت صبا که «همچنین»
راز چگونه به وصال دوست رسیدن را، جز از صبا، از هیچکس نپرسیده ام، و او تا شنید، به خاطر صفای باطنی که داشتم، بلافاصله مرا به یار رساند و عملاً گفت: «اینچنین»
کوری آنک گوید او، «بنده به حق کجا رسد؟»
در کف هر یکی بنِه، شمع صفا که «همچنین»
هرگاه کوری با انکار بپرسد: «آیا کسی که بندگی حق می کند، به وصال خداوند خواهد رسید؟» تو در پاسخ، شمع صفا در دستش بگذار و عملاً به او بگو: «بله، اینچنین» [بله، با داشتن نور صفا]
گفتم «بوی یوسفی، شهر به شهر کی رود؟»
بوی حق از جهان هو، داد هوا که «همچنین»
با انکار پرسیدم: «چگونه ممکن است بوی یوسف نبی، از مصر به کنعان برسد؟» در پاسخ، بوی حق از عالم الوهیت در جهان پیچید و عملاً با صدای بلند گفت: «اینچنین»
گفتم «بوی یوسفی، چشم چگونه وا دهد؟»
چشم مرا نسیم تو، داد ضیا که «همچنین»
با انکار پرسیدم: «چگونه ممکن است بوی پیراهن یوسف، چشم نابینای یعقوب نبی را شفا دهد؟» در پاسخ، نسیم یاد تو چشم مرا روشن کرد و عملاً گفت: «اینچنین»
از تبریز، شمس دین، بوک مگر کَرَم کُند
وز سَرِ لطف برزند، سَر ز وفا که «همچنین»
کاشکی شمس تبریزی، بر ما کرم کند، و با نشان دادن لطف و وفای عملی خود، عملاً بگوید: «اینچنین»