برگردان به زبان ساده
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
هوش مصنوعی: گفتن حال دلم را شروع کردم، اما از نوعی صحبت میکردم که میدانستم نمیتوانم به خوبی بیان کنم، به همین خاطر اشکهایم مانند امواج آب جاری شد و دلbrokenام را نتوانستم به تصویر بکشم.
شکسته بسته میگفتم پریر از شرح دل چیزی
تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
هوش مصنوعی: در حالی که گفتم که به خاطر دلشکستگیام، احساساتم را به خوبی بیان نمیکنم، فکرم به شدت تحت فشار بوده و من مانند شیشهای که میشکند، خرد شدم.
چو تخته تخته بشکستند کشتیها در این طوفان
چه باشد زورق من خود که من بیپا و بیدستم
هوش مصنوعی: وقتی که کشتیها به قطعات کوچک شکسته شدند و در این طوفان غرق شدند، زورق من چه میتواند بکند در حالی که من خودم بدون پا و دست هستم؟
شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی
شدم بیخویش و خود را من سبک بر تختهای بستم
هوش مصنوعی: کشتی در این طوفان از هم پاشید و نه چیز خوبی باقی ماند و نه چیزی زشت. من در این وضعیت تسلیم شدم و خودم را از دست دادم و سبکبار روی تختهای نشستم.
نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد
که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم
هوش مصنوعی: من نه در اوج قرار دارم و نه در پایینترین سطح، اما این حقیقتی ساده است که گاهی از این بلندی به آن بلندی میروم و گاهی هم به پایین میافتم.
چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه میدانم
چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
هوش مصنوعی: نمیدانم وضعیت من چیست؛ گاهی حس میکنم وجود دارم و گاهی احساس عدم میکنم. اما از این موضوع مطلع هستم که زمانی که وجود دارم، حس بیوجودی دارم و زمانی که حس بیوجودی میکنم، وجود دارم.
چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر
چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم
هوش مصنوعی: شکی برایم باقی نمانده است؛ در روز قیامت، وقتی صدها مسیر در این مکان وجود دارد، چون فکر کردم که از دنیای خاکی جدا شدهام و به حرکت درآمدم.
جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی
ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم
هوش مصنوعی: دل من به خاطر صیادی غمگین و دلتنگ شده است. در این سرزمین که من هستم، نهتنها شکار نشدم که شادیای برایم نمانده است. اکنون من خود به گونهای شکار شدم و از آزار رهایی یافتم.
بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه
چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم
هوش مصنوعی: در سر من اندیشهای هست مانند جنگلی که صد گرگ و یک میش در آن حضور دارند. حالا من چه کار کنم؟ زیرا من از افکارم به حدی مست و غرق در آنها هستم که نمیتوانم به درستی تصمیم بگیرم.
به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم
به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم
هوش مصنوعی: هر چه چاهی که کندم، خودم در آن سقوط کردم و هر دامتی که برای دیگران گذاشتم، خودم هم در آن گرفتار شدم.
خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد
سبال از کبر میمالد که رو من کار کردستم
هوش مصنوعی: خسی که خریدارش آمد، به فکر واهی و بیهودهاش افتاد که موهایش را با کبر و غرور مسواک بزند و به دیگران نشان دهد که کار بزرگی کرده است.
چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن
نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم
هوش مصنوعی: به چه کاری دست زدی ای نادان؟ چرا گل را در این گلخن قرار دادی؟ نه از باغ تو برگی روییده است و نه میتوانم از خارهای تو راحت شوم.
مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن
که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم
هوش مصنوعی: من باید از خودم خارج شوم و به دنیا بیایم، همانطور که گل از ساقهاش جدا میشود. عمرم به شصت سال رسید و من در این شصت سال، مانند حروف "سین" و "شین" هستم که در کنار هم قرار دارند.