برگردان به زبان ساده
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای باد ناآرام، پیام ما را به گل برسان. بگو که ای گل، اگر از اصل خود گلستان دور افتادی، حداقل با شِکَر همنشین شو.
ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری
شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
ای گل، اصل تو بر شیرینی است، پس شایسته است که با شکر همنشین باشی. شکر و گل دلنشینند و وفاداری از هردو شیرینتر است.
رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده
در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
چهره به چهره شِکر بشو، از او کام بگیر و بوی خوشت را به او بده. از تلخیهای رنج نیستی، به کامیابی شِکر بگریز.
اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر
از گل برآ بر دل گذر، آن از کجا این از کجا؟
حالا که عصارهء شِکر و گل شدهای، دلگرمی و روشنایی دیده هستی، پس از خاک جدا شو وارد قلب بشو، که این دو تفاوت زیادی دارند.
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین
بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
قبلا همنشین سختیهای خار بودی و حالا چون عقل(گل) در کنار جان (شِکر) قرار گرفتهای. از زمین جدا شو، به آسمان رو تا به دیدارش برسی.
در سرّ خلقان میروی در راه پنهان میروی
بستان به بستان میروی آن جا که خیزد نقشها
ای سالک راستین تویی که از لایه های سطحی و مادی پدیده های جهان عبور می کنی و به دِگر سوی جهان پدیده ها می روی، و نیز به اسرار موجودات و انسان ها آگاه می شوی و در راه های نهانی سفر می کنی. با افکارت باغ به باغ و منزل به منزل سلوک میکنی. از همان راه های نهانی که از رنگ ها و نقش های دنیوی منزّه آمده است، میگذری. به بیان دیگر جهان بی شکل و صورت است. (سالک کسی است که از سطح نقوش عالم گذر کند و منازل سلوک را یک به یک درنوردد تا به مقصد برسد و این مقصد همان پیوستن به جهان بی رنگ و نیرنگ است.)
ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان میپری
کامد پیامت زان سری پرها بنه بیپر بیا
ای گُل ، یعنی ای سالک، تویی پرندهٔ ارزشمند و کمیاب . زیرا پرواز تو بر عکس سایر پرندگان است . عموم پرندگان پرواز می کنند تا از یک نقطه از زمین بلند شوند و به نقطه دیگری از زمین فرود آیند . حال آنکه تو ای انسان والا ، به سوی بلندای عرش و مرتبهٔ جهان برین الهی پرواز می کنی . برای اینکه از آن سو پیامی دریافت کرده ای . پیامی که می گوید : پرهای ظاهری خود را فرو بگذار و با پر و بال روح بدان سوی پرواز کن .
ای گل تو اینها دیدهای زان بر جهان خندیدهای
زان جامهها بِدریدهای ای گربز لعلین قبا
کربز یا گربز یعنی طرار و حیلهگر، که گل سرخ در اینجا به یک طرار سرخپوش که جامه چاک کرده تشبیه شده است.
گلهای پار از آسمان نعرهزنان در گلستان
کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
گُل های پارسال ، یعنی سالکان منتهی و به کمال رسیده از فراز عرش و در گُلزار ملکوت فریاد می زنند . هر که می خواهد ارتقاء یابد باید جانش را به بوتهٔ ابتلا سپارد .
هین از ترشح زین طبق بگذر تو بیره چون عرق
از شیشهٔ گلابگر چون روح از آن جام سما
و نیز سالکان به کمال رسیده می گویند : به هوش باش که از راه بی چون و بی کیفیت از جهان ظاهری باید گذر کنی . چنانکه عرق از شیشهٔ گلابگیری خارج می شود . تو نیز مانند روح از جامِ سربستهٔ افلاک بیرون برو .
ای مقبل و میمون شما با چهرهٔ گلگون شما
بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
سالکان به مقصد رسیده به سالکان نوپا می گویند : شمایید مبارک و فرخنده ، چهرهٔ با نشاط عشّاق را دارا هستید . ما نیز ابتدا مانند شما اسیر عالَم جسمانی بودیم . امّا بهوش باشید که اینک به روح مجرّد تبدیل شده ایم و از قفس دنیا رهیده ایم . پس ، شما نیز بفرمائید . {اَلصَّلا = به هوش باشید}
از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما
ای بود ما آهنصفت وی لطف حق آهنربا
ما مخلوقات به منزلهٔ گُل هستیم که با شیرینی لطف حق درمی آمیزیم و به هستی برتری تبدیل می شویم . و نیز هستی ما به منزلهٔ براده آهن است و لطف حق تعالی به منزلهٔ آهن رُبا .
آهن خَرَد آیینهگر بر وی نهد زخم شرر
ما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشما
آیینه ساز ابتدا لوحی آهنی می خَرَد و سپس آن قدر بدان مواد صیقل زا می زند و حرارت می دهد تا کاملاََ شفاف شود . لطف حضرت معشوق نیز از طریق ابتلائات ، وجود ناقص ما را کامل می کند و آن معشوق ازلی به ما آدمیان فرماید : شما را منهای وجودِ کاذب تان می خواهم . یعنی هیچ کس نمی تواند با تکبّر و خودبینی به حریم قدس حضرت معشوق درآید .
هان ای دلِ مشکینسخن پایان ندارد این سخن
با کس نیارم گفت من آنها که میگویی مرا
ای دلی که سخنان معطّر معنوی می گویی . این گونه سخنان پایان نمی گیرد ، و من نمی توانم آن رازهایی که به من می گویی به هر کسی بگویم . زیرا هر کس استعداد شنیدن این اسرار را ندارد .
ای شمس تبریزی بگو سرّ شهان شاهخو
بی حرف و صوت و رنگ و بو بیشمس کی تابد ضیا
ای شمس تبریزی ، اسرار شاهان طریقت را بگو .بدون حرف و صوت و رنگ و بو . یعنی بدون قیل و قال و بازی با الفاظ حقایق آنان را بازگو کن . مگر ممکن است که بدون خورشید ، نور به جایی بتابد