برگردان به زبان ساده
شاه قاصد گفت هین احوال چیست
که بغلتان از زر و همیان تهیست
شاه به قاصد گفت: «بگو ببینم، ماجرا چیست؟ چرا کیسههایتان از طلا و پول خالی است؟
ور نهان کردید دینار و تسو
فرّ شادی در رخ و رخسار کو
اگر هم دینارها را پنهان کردهاید، پس این شادی و سرخوشی که باید در چهرهتان باشد، کجاست؟»
گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست
برگ سیماهم وجوهم اخضرست
هرچند ریشه و اصلِ هر درختی پنهان است، اما از برگ و ظاهرش میتوان فهمید که ریشه سالم و زنده است.
آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند
نک منادی میکند شاخ بلند
آنچه ریشه از زهر یا شیرینی و مواد گوناگون میگیرد، بالاخره شاخهٔ بلندِ درخت آن را آشکار میکند.
بیخ اگر بیبرگ و از مایه تهیست
برگهای سبز اندر شاخ چیست
اگر ریشهای بیبرگ و بیمایه و خشک باشد، پس این برگهای سبز روی شاخه از کجا آمدهاند؟
بر زبان بیخ گل مهری نهد
شاخ دست و پا گواهی میدهد
ریشه شاید بر زبانش مُهر سکوت زده باشد، اما شاخه و برگ و اندام درخت، حقیقت را آشکار میکنند. (یعنی ممکن است آدم چیزی را پنهان کند، اما آثار و نشانههای کارش سرانجام حقیقت را نشان میدهند.)
آن امینان جمله در عذر آمدند
همچو سایه پیش مه ساجد شدند
آن مأموران، همگی شروع به عذرخواهی کردند و مانند سایهای که در برابر ماه سر فرود میآورد، در برابر شاه با فروتنی سجده کردند.
عذر آن گرمی و لاف و ما و من
پیش شه رفتند با تیغ و کفن
از آن همه ادعا، خودبزرگبینی و لاف زدنها، عذرخواهی میکردند؛ و در برابر شاه، آماده بودند هر مجازاتی را بپذیرند.
از خجالت جمله انگشتان گزان
هر یکی میگفت کای شاه جهان
از شدت شرمندگی، انگشتان خود را میگزیدندو هرکدام میگفتند: «ای شاهِ جهان!
گر بریزی خون حلالستت حلال
ور ببخشی هست انعام و نوال
اگر دستور بدهی خون ما ریخته شود، کاملاً سزاوار و رواست؛ و اگر ما را ببخشی، این بخشش لطف و بزرگواری تو خواهد بود.
کردهایم آنها که از ما میسزید
تا چه فرمایی تو ای شاه مجید
ما همان کاری را کردهایم که از آدمهایی مثل ما برمیآمد؛ حالا دیگر هرچه تو، ای شاه بزرگوار، فرمان بدهی، همان را میپذیریم.
گر ببخشی جرم ما ای دلفروز
شب شبیها کرده باشد روز روز
اگر از روی لطف، گناه ما را ببخشی، ای شاهِ روشندل، شبهای تاریک زندگی ما را مانند روز روشن خواهی کرد.
گر ببخشی یافت نومیدی گشاد
ورنه صد چون ما فدای شاه باد
اگر ما را ببخشی، راهی برای رهاییِ ناامیدان باز خواهد شد؛ و اگر نبخشی، صدها نفر مثل ما فدای شاه باد».
گفت شه نه این نواز و این گداز
من نخواهم کرد هست آن ایاز
شاه گفت: «نه؛ این نوازش و بخشش و این سختگیری و مجازات، کار من نیست؛ ایاز خودش این کار را انجام خواهد داد».