برگردان به زبان ساده
آن امینان بر درِ حُجره شدند
طالبِ گنج و زر و خُمره بُدَند
آن مأموران کنار درِ حجره رفتند؛ چون در پیِ گنج و طلا و خمرههای سکه بودند.
قفل را برمیگشادند از هوس
با دو صد فرهنگ و دانش چند کس
چند نفر با همهٔ دانش و مهارتی که داشتند، دست به کار شدند و با هزار امید و هوس میخواستند قفل را باز کنند.
زانکه قفل صَعب و پَر پیچیده بود
از میانِ قفلها بگزیده بود
چون قفل بسیار سخت و پیچیده بود و از میان همهٔ قفلها، ایاز عمداً سختترینش را انتخاب کرده بود.
نه ز بُخلِ سیم و مال و زرِّ خام
از برای کَتمِ آن سِرّ از عوام
این کار نه از روی بخل نسبت به سیم و زر بود، بلکه برای آن بود که آن راز را از مردم عادی پنهان نگه دارد؛
که گروهی بر خیالِ بَد تَنَند
قومِ دیگر نامِ سالوسم کنند
چون عدهای ممکن بود دربارهٔ آن بدگمان شوند و عدهای دیگر ایاز را آدمی ریاکار و حیلهگر بدانند.
پیشِ با همّت بُوَد اسرارِ جان
از خسان محفوظتر از لعلِ کان
آدمهای باهمت، رازهای روح و جان را، از گوهرهای گرانبهای افراد بخیل هم بهتر حفظ میکنند. ایاز هم چنین آدمی بود.
زر به از جانست پیشِ ابلهان
زر نثارِ جان بُوَد نزدِ شَهان
برای آدمهای نادان، طلا از جان باارزشتر است؛ اما نزد بزرگان، طلا باید فدای جان و انسانیت شود.
حرص تازد بیهُده سوی سراب
عقل گوید نیک بین که آن نیست آب
حرص، آدم را بیهوده به سوی سراب میکشاند، اما عقل میگوید: خوب نگاه کن، آنچه میبینی آب نیست.
حرص غالب بود و زر چون جان شده
نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده
وقتی حرص بر آدم غلبه کند و طلا برایش مثل جان عزیز شود، صدای عقل دیگر شنیده نمیشود.
گشته صدتو حرص و غوغاهای او
گشته پنهان حِکمت و ایمای او
حرص، چندین برابر نیرومند و پرهیاهو میشود و در مقابل، خرد و اندرزهای عقل پنهان میماند.
تا که در چاهِ غرور اندر فتد
آنگه از حکمت ملامت بشنود
تا اینکه آدم در چاهِ غرور و خودفریبی سقوط کند؛ آن وقت تازه میتواند صدای سرزنش حکمت و عقل را بشنود.
چون ز بندِ دام بادِ او شکست
نفسِ لوّامه بَرو یابید دست
وقتی از بندِ دامِ هوس و فریب رها شد و باد غرورش شکست، «نفسِ سرزنشگر» در درونش بیدار میشود و او را ملامت میکند.
تا به دیوارِ بلا ناید سَرَش
نشنود پندِ دل آن گوشِ کَرَش
اما تا وقتی سرش به دیوارِ گرفتاری نخورد، آن گوشِ ناشنوایش پند دل و عقل را نمیشنود.
کودکان را حرصِ گَوزینه و شِکَر
از نصیحتها کُنَد دو گوش کَر
کودکان وقتی هوسِ شیرینی و شکر میکنند، آنقدر غرقِ این میل میشوند که به نصیحتها گوش نمیدهند.
چونکه دردِ دُنبَلَش آغاز شد
در نصیحت هر دو گوشش باز شد
اما وقتی دردِ دملشان شروع میشود، هر دو گوششان برای شنیدن نصیحت باز میشود.
حُجره را با حرص و صد گونه هوس
باز کردند آن زمان آن چند کس
آن چند نفر، با حرص و صد جور هوس، سرانجام حجره را باز کردند.
اندر افتادند از دَر ز ازدحام
همچو اندر دوغِ گندیده هَوام
از شدت ازدحام و هجوم، به طور ناخواسته داخل اتاق میافتند؛ چنانکه گویی در دوغِ فاسد، حشرات و کرمها به هم میلولند.
عاشقانه در فتد با کَرّ و فَرّ
خورد امکان نیّ و بسته هر دو پَر
با شور و شتاب و هیاهو داخل شدند، با اینکه در اثر ازدحام عملاً انگار هر دو دستشان بسته شده بود.
بنگریدند از یَسار و از یَمین
چارقی بدریده بود و پوستین
از چپ و راست نگاه کردند؛ جز یک جفت چارقِ پاره و یک پوستین چیزی ندیدند.
باز گفتند این مکان بینوش نیست
چارق اینجا جز پیِ روپوش نیست
باز گفتند: «اینجا نمیشود که هیچ چیزی برای بهرهبردن نباشد؛ حتماً این چارقها فقط برای پوشاندن چیزی گذاشته شدهاند».
هین بیاور سیخهای تیز را
امتحان کن حُفره و کاریز را
گفتند: «زود باشید، سیخهای تیز بیاورید؛ حفرهها و راههای زیرزمینی را هم بررسی کنید. شاید چیزی پشت دیوار یا زیر زمین مخفی کرده باشد».
هر طرف کَندند و جُستند آن فَریق
حفرهها کردند و گوهای عمیق
هر طرف را کندند و جستوجو کردند؛ حفرههای فراوان و گودالهای عمیق به وجود آوردند.
حفرههاشان بانگ میداد آن زمان
کَندههای خالِییم ای کندگان
اما هر حفرهای که میکندند، گویی به زبان حال میگفت: «ای کسانی که مرا میکنید، ما خالی هستیم! درون ما چیزی نیست».
زان سِگالِش شَرم هم میداشتند
کَندهها را باز میانباشتند
از اندیشهٔ بد و بیهودهٔ خودشان هم خجالت میکشیدند و دوباره گودالها را پر میکردند.
بیعدد لا حول در هر سینهای
مانده مرغِ حرصشان بیچینهای
در دل هرکدامشان بارها حسرت و «لا حول و لا قوه...» بود؛ مرغِ حرصشان مانده بود بیدانه و بیغذا.
زان ضلالتهای یاوهتازِشان
حفرهٔ دیوار و دَر غَمّازشان
از این گمراهیها و جستوجوهای بیهودهای که کرده بودند، حفرههایی که در دیوار و در ایجاد کرده بودند، خودشان بهترین گواهِ رسوایی و خطای آنان بود.
ممکنِ اَندای آن دیوار نی
با ایاز امکانِ هیچ انکار نی
دیگر امکان نداشت آثار این کارها را از آن دیوار پنهان کنند؛ در حضور ایاز هم هیچ راهی برای انکار باقی نمانده بود.
گر خِداعِ بیگناهی میدهند
حایط و عرصه گواهی میدهند
اگر هم میخواستند با فریب و دروغ، خود را بیگناه نشان دهند، دیوار و فضای اطراف، خودشان بر ضد آنان شهادت میدادند.
باز میگشتند سوی شهریار
پُر ز گَرد و رویزرد و شَرمسار
سرانجام نزد شهریار برگشتند؛ در حالی که غبار بر سر و رویشان نشسته بود، رنگشان از شرمندگی پریده بود و سرافکنده و خجالتزده بودند.