برگردان به زبان ساده
این جنایت بر تن و عِرضِ وِیَست
زخم بر رگهای آن نیکوپِیَست
این گناه و جنایت، بر پیکر و آبروی ایاز زخم زده است؛ زخمی است که بر رگهای آن انسانِ نیکسرشت وارد شده است.
گرچه نفسِ واحدیم از رویِ جان
ظاهراً دورم ازین سود و زیان
هرچند از نظر روح و حقیقت، ما یک حقیقت انسانی داریم، اما در ظاهر، من از این سود و زیانها دور و بیخبرم.
تهمتی بر بنده شه را عار نیست
جز مزیدِ حلم و استظهار نیست
اگر بندهای به شاه تهمتی بزند، این برای شاه ننگ و عیبی نیست؛ بلکه فقط نشاندهندهٔ افزونیِ بردباری و بزرگواری اوست.
متّهم را شاه چون قارون کند
بیگنه را تو نظر کن چون کُنَد
اگر شاه با متهمی مانند قارون رفتار کند، ببین با بیگناهی چگونه رفتار میکند و آنگاه خواهی فهمید که داوریِ شاه بر چه اساسی است.
شاه را غافل مدان از کارِ کس
مانعِ اظهار آن حلمست و بس
گمان نکن که شاه از کار هیچکس بیخبر است؛ او از همهٔ کارها آگاه است. فقط چیزی که مانع آشکار شدنِ آن حقیقت میشود، حِلم و بردباری اوست.
مَن هُنا یَشفَع به پیشِ علمِ او
لا ابالیوار الّا حلمِ او
چه کسی میتواند در برابر علم و آگاهی او شفاعت و میانجیگری کند؟ در برابر علم او، چیزی جز حلم و بردباری خودش وجود ندارد.
آن گنه اوّل ز حلمش میجهد
ورنه هیبتِ آن مجالش کِی دهد
گناه، در همان آغاز، از حلم و بردباری او فرصتِ ظهور پیدا میکند؛ وگرنه اگر هیبت و قدرت او فوراً آشکار میشد، گناهکار هرگز فرصتِ گناه پیدا نمیکرد.
خونبهای جرمِ نفسِ قاتله
هست بر حلمش دیَت بر عاقله
خونبهای گناه و جنایتی که نفسِ قاتل مرتکب شده، بر عهدهٔ همان حلم و بردباری اوست؛ گویی غرامتِ این جرم را نفس عاقله میپردازد.
مست و بیخود نفسِ ما زان حلم بود
دیو در مستی کلاه از وی ربود
نفسِ ما در اثر همین حلم و بردباری، مست و بیخبر و غافل شده است؛ و شیطان در همین حالتِ مستی، کلاه عقل و اختیار را از سرِ انسان ربوده است.
گرنه ساقی حلم بودی بادهریز
دیو با آدم کجا کردی ستیز
اگر ساقیِ این باده، حلم و بردباری نبود، و اگر او این شراب را در جام انسان نمیریخت، شیطان چگونه میتوانست با آدم به ستیز برخیزد؟
گاهِ علمِ آدم ملایک را کِی بود
اوستادِ علم و نقّادِ نقود
فرشتگان در برابر دانش آدم چه جایگاهی داشتند؟ او استاد دانش و سنجش و تشخیص ارزشها بود.
چونکه در جنّت شرابِ حلم خَورد
شد ز یک بازیِ شیطان روی زرد
اما وقتی در بهشت از شرابِ حلم و بردباری نوشید، شیطان با یک نیرنگ توانست او را بلغزاند و چهرهاش را از شرمندگی زرد کند.
آن بلادرهایِ تعلیمِ وَدود
زیرک و دانا و چستش کرده بود
آن آموزهها و تعلیمات محبتآمیزی که در بهشت آموخته بود، او را هوشیار، دانا و چابک کرده بودند.
باز آن افیونِ حلمِ سختِ او
دزد را آورد سویِ رختِ او
اما همان «افیونِ حلم» و بردباریِ شدید، بار دیگر شیطان دزد و فریبکار را به سوی مال و دارایی او کشاند.
عقل آید سویِ حلمش مستجیر
ساقیام تو بودهای دستم بگیر
آنگاه عقل به سوی حلم و بردباریِ او پناه میبرد و میگوید: «تو ساقیِ من بودهای؛ پس حالا دستم را بگیر و نجاتم بده».