برگردان به زبان ساده
زانکه پیلم دید هندُستان به خواب
از خراج اومید بُر دِه شد خراب
هوش مصنوعی: زیرا من در خواب هندستان، دیدم که پیلم (فیل) از خراج (مالیات) دچار مشکلاتی شده و بر سر ده (روستا) خراب آمده است.
کَیفَ یَأتِی النَّظمُ لی وَالقافِیَه
بَعدَ ما ضاعَت أُصولُ العافِیَه
حالا که پایههای سلامت و آرامش از دست رفته، دیگر شعر و قافیه از کجا میتواند به سراغ من بیاید؟
ما جُنُونٌ واحِدٌ لی فی الشُّجُون
بَل جُنونٌ فی جُنونٍ فی جُنون
من فقط یک دیوانگی در میان این اندوه ندارم؛ دیوانگی پشتِ دیوانگی است، دیوانگی در دلِ دیوانگی!
ذابِ جِسمی مِن إِشاراتِ الکُنَی
مُنذُ عایَنتُ البَقاءَ فی الفَنا
از اشارهها و رمز و رازهای عشق، تنم آب شده و از میان رفته؛ از روزی که در دلِ نابودی و فنا، حقیقتِ جاودانگی و بقا را دیدم.
ای ایاز از عشقِ تو گشتم چو موی
ماندم از قصّه تو قصّهٔ من بگوی
ای ایاز! از عشق تو آنقدر باریک و نحیف شدهام که مثل یک تار مو شدهام. دیگر خودم چیزی برای گفتن ندارم؛ حالا تو از داستانِ من بگو.
بس فسانهٔ عشقِ تو خواندم به جان
تو مرا که افسانه گشتَستم بخوان
آنقدر حکایت عشق تو را با جان و دل خواندهام، که خودم دیگر تبدیل به افسانه شدهام؛ حالا که من خود افسانه شدهام، تو مرا بخوان.
خود تو میخوانی نه من ای مُقتَدی
من کُهِ طورم تو موسی وین صدا
در حقیقت، این تویی که میخوانی، نه من، ای راهبر و پیشوا. من کوهِ طورم و تو موسی؛ و این صدایی که میشنوی، از آنِ توست.
کوهِ بیچاره چه داند گفت چیست
زانکه موسی میبداند کُه تهیست
کوه بیچاره از کجا بداند این صدا چیست؟ موسی میداند، چون میداند که کوه در برابر آن تجلی، دیگر چیزی جز نیستی و تهیبودن نیست.
کوه میداند به قدرِ خویشتن
اندکی دارد ز لطفِ روح تن
کوه فقط به اندازهٔ ظرفیت خودش میفهمد؛ تنِ او اندکی از لطف و روح را در خود جای داده است.
تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب
آیتی از روحِ همچون آفتاب
تن مانند یک اسطرلاب است؛ ابزاری برای سنجش و محاسبه، و نشانهای از روحِ همچون خورشید.
آن منجّم چون نباشد چشمتیز
شرط باشد مَردِ اصطرلابریز
اما اگر آن ستارهشناس چشمِ تیزبین نداشته باشد، برای کار با اسطرلاب باید کسی باشد که واقعاً راه و رسم آن را بداند؛
تا صطرلابی کند از بهرِ او
تا بَرَد از حالتِ خورشید بو
تا اسطرلاب را برای او به کار گیرد و از وضعیت و حال خورشید باخبرش کند.
جان کز اصطرلاب جوید او صواب
چه قَدَر داند ز چرخ و آفتاب
آن کسی که حقیقت را فقط از راهِ اسطرلاب میجوید، چه اندازه میتواند از آسمان و خورشید حقیقت بداند؟
تو که ز اصطرلاب دیده بنگری
در جهان دیدن یقین بس قاصری
تو که با چشمِ اسطرلابگونهات به جهان نگاه میکنی، در شناختن حقیقتِ جهان، هنوز بسیار ناتوانی.
تو جهان را قدرِ دیده دیدهای
کو جهان سَبلت چرا مالیدهای
تو جهان را فقط به اندازهٔ چشم و دید خودت دیدهای؛ پس چرا اینقدر به خود مینازی و بر سبیلِ غرور دست میکشی؟
عارفان را سرمهای هست آن بجوی
تا که دریا گردد این چشم چو جوی
عارفان سرمهای دارند که باید آن را پیدا کنی؛ سرمهای که اگر به چشم بزنی، این جویبار کوچکِ چشم، به دریایی پهناور تبدیل میشود.
ذرهای از عقل و هوش ار با مَنَست
این چه سودا و پریشان گفتنست
اگر ذرهای عقل و هوش در من باقی مانده باشد، پس این حرفهای آشفته و سوداهای دیوانهوار چیست؟
چونکه مغزِ من ز عقل و هُش تهیست
پس گناهِ من درین تخلیط چیست
وقتی مغز و وجود من از عقل و هوش خالی شده، پس در این آمیختگی و پریشانگویی، دیگر چه گناهی متوجه من است؟
نه گناه او راست که عقلم ببُرد
عقلِ جملهٔ عاقلان پیشش بمُرد
این تقصیر او نیست که عقل مرا از من ربوده؛ عقلِ همهٔ عاقلان در برابر او از پا افتاده و مرده است.
یا مُجیرَ العَقلِ فَتّانِ الحِجَی
ما سِواکَ لِلعُقُولِ مُرتَجَی
ای آنکه عقلِ افسونگر و خردهای حیران را نجات میدهی! برای عقلها، جز تو هیچ امید و پناهی نیست.
ما اشتَهَیتُ العَقلَ مُذ جَنَّنتَنی
ما حَسَدتُ الحُسنَ مُذ زَیَّنتَنی
از وقتی مرا دیوانهٔ خود کردی، دیگر آرزوی عقل نکردهام؛ و از وقتی مرا با زیبایی خود آراستی، دیگر به زیباییِ هیچکس حسادت نکردهام.
هَل جُنُونی فی هَواکَ مُستَطاب
قُل بَلی واللهُ یَجزِیکَ الثَّواب
آیا این دیوانگی در عشق تو، دیوانگیِ شیرین و خواستنی است؟ بگو: آری، به خدا سوگند چنین است؛ و خداوند به تو پاداش نیک دهد.
گر به تازی گوید او ور پارسی
گوش و هوشی کو که در فهمش رسی
فرقی نمیکند او به عربی سخن بگوید یا فارسی؛ گوش و هوشی در من باقی نمانده که بتوانم به فهم سخنش برسم.
بادهٔ او درخورِ هر هوش نیست
حلقهٔ او سخرهٔ هر گوش نیست
بادهٔ عشق او درخورِ هر عقل و هوشی نیست؛ و حلقهٔ او جای بازی و تمسخر هر گوشی نیست.
بارِ دیگر آمدم دیوانهوار
رو رو ای جان زود زنجیری بیار
باز هم دیوانهوار به سراغت آمدم؛ ای جان، برو و زود برایم زنجیری بیاور!
غیرِ آن زنجیرِ زلفِ دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر دَرَم
اما اگر چیزی جز آن زنجیرِ زلفِ دلبرم میآوری، حتی اگر دویست زنجیر هم بر درِ خانهام بیاویزی، باز هم به کار نمیآید.