برگردان به زبان ساده
بازگردان قصهٔ عشقِ ایاز
که آن یکی گنجیست مالامال راز
حالا دوباره داستان عشق ایاز را تعریف کن؛ چون این داستان گنجی است که پر از رازهای پنهان است.
میرود هر روز در حُجرهٔ بَرین
تا ببیند چارقی با پوستین
ایاز هر روز به آن اتاق میرود، تا چارق و پوستین قدیمی خودش را ببیند.
زانکه هستی سخت مستی آورد
عقل از سَر شَرم از دل میبرد
چون احساسِ «من بودن» و دلبستگی به خود، آدم را سخت مست و مغرور میکند؛ عقل را از سر میپراند و شرم و فروتنی را از دل میبرد.
صد هزاران قرنِ پیشین را همین
مستیِ هستی بِزَد رَه زین کمین
از هزاران هزار قرن پیش هم همین مستیِ «هستی» راه را بر آدمیان بسته و آنها را از کمینگاه خودش گرفتار کرده است.
شد عزازیلی ازین مستی بلیس
که چرا آدم شود بر من رئیس
شیطان هم از همین مستیِ وجود و غرور گرفتار شد؛ همان ابلیس که گفت: چرا باید آدم بر من سرور و فرمانروا باشد؟
خواجهام من نیز و خواجهزادهام
صد هنر را قابل و آمادهام
من خودم صاحبمقامم، تازه از خاندان بزرگی هم هستم؛ پر از هنر و شایستگیام و برای هر کاری آمادگی دارم.
در هنر من از کسی کم نیستم
تا به خدمت پیشِ دشمن بِیستم
در هنر و توانایی، از هیچکس کمتر نیستم؛ پس چرا باید در برابر دشمن بایستم و به او خدمت کنم؟
من ز آتش زادهام او از وَحَل
پیشِ آتش مَر وَحَل را چه مَحَل
من از آتش آفریده شدهام و او از گل و خاک؛ در برابر آتش، گل و خاک چه ارزشی دارد؟
او کجا بود اندر آن دوری که من
صَدر عالم بودم و فخرِ زَمَن
او در آن دورانِ دور اصلاً کجا بود، وقتی من در جایگاه بلندِ جهان بودم و مایهٔ افتخار روزگار بودم؟