برگردان به زبان ساده
جمله عالم زان غیور آمد که حق
برد در غیرت برین عالم سبق
تمام جهانیان بهاین دلیل غیرتی هستند که حق در غیرت از همه برتر است.
او چو جانست و جهان چون کالبد
کالبد از جان پذیرد نیک و بد
او مانند جان و روان است و جهان مثل کالبد و جسم؛ بدی و نیکی کالبد از جان میآید.
هر که محراب نمازش گشت عین
سوی ایمان رفتنش میدان تو شین
هرکسی که محراب نماز او، حقیقت یافت و عین شد پس از آن اگر بهسوی یافتن ایمان برود، بسوی گمراهی رفتهاست.
هر که شد مر شاه را او جامهدار
هست خسران بهر شاهش اتّجار
هر کسی که بهمقام نزدیک و جامهداری شاه برسد اگر پس از آن، مقام «مسؤول خرید» را بخواهد، خسران دیده و زیانکار گشته است. (اتجار یعنی خرید و فروش)
هر که با سلطان شود او همنشین
بر درش شِستن بود حیف و غبین
کسی که همنشین و نزدیک شاه گشت اگر پس از آن، بر در سرای شاه بنشیند حیف و زیان است.
دستبوسش چون رسید از پادشاه
گر گزیند بوسِ پا باشد گناه
وقتیکه اجازه دستبوسی یافت اگر پابوسی کند خطاست.
گرچه سر بر پا نهادن خدمت است
پیش آن خدمت خطا و زلت است
اگرچه سر بر پای شاه نهادن و پابوسی، خدمت است اما در پیش آن خدمت (دستبوسیدن)، این اشتباه و خواری است.
شاه را غیرت بود بر هر که او
بو گزیند بعد از آن که دید رو
هوش مصنوعی: پادشاه به کسی که او را انتخاب میکند، احساس غیرت دارد، به ویژه بعد از اینکه چهرهاش را میبیند.
غیرت حق بر مثَل گندم بوَد
کاهْخرمن غیرتِ مردم بود
کاهخرمن: خرمنِ کاه.
اصل غیرتها بدانید از اله
آنِ خلقان فرع، حق بیاشتباه
اصل غیرتها را از حق بدانید؛ بقیه غیرتها، غیرت دیگران، چیزی فرعی و ناچیز است؛ آنچهکه اشتباه نیست و درست است غیرت حق است.
شرح این بگذارم و گیرم گله
از جفای آن نگار ده دله
توضیح بیشتر این را رها میکنم و شروع به شکایت و گله میکنم از آن بت زیبای بیوفا!
نالم ایرا نالهها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش
مینالم زیرا نالهها را دوست دارد و در تمام جهان، بهترین مطلوب او، ناله و غم از بهر اوست.
چون ننالم تلخ از دستان او؟
چون نیم در حلقهٔ مستان او
چگونه میتوانم از دست او شکایت نکنم و ننالم، وقتی که در جمع حلقه مستان او نیستم؟
چون نباشم همچو شب بیروز او؟
بیوصال روی روز افروز او؟
چرا تیره و تار و غمگین نباشم وقتی که همچون شب گشتهام از دوری خورشید؟
ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دلرنجان من
ناخوشی و تلخی او در جان من شیرین و دلپذیر است؛ فدای یار دلرنجان خود شوم!
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودی شاه فرد خویش
بر رنج و درد خویش، عاشق هستم؛ برای خشنودی و رضایت شاه یگانه خویش.
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
خاک غم را توتیای چشم میکنم تا دریای دو چشم من، پر از مروارید گردد.
اشک کان از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق
هوش مصنوعی: آن اشکی که مردم به خاطر او میریزند، مانند جواهر گرانبهایی است و مردم فقط آن را به عنوان اشک میشناسند.
من ز جان جان شکایت میکنم
من نیم شاکی روایت میکنم
هوش مصنوعی: من از عمق وجودم شکایت دارم، اما شکایتم را به زبانی داستانوار بیان میکنم.
دل همیگوید کزو رنجیدهام
وز نفاق سست میخندیدهام
هوش مصنوعی: دل میگوید که از او ناراحت هستم و به خاطر دورویی و نفاقش به راحتی نمیتوانم بخندم.
راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
هوش مصنوعی: ای بهترین فرد راستگو، دروازهای هستی که من به آن پناه میآورم و به تو اتکا دارم.
آستانه و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو، آن طرف کان یار ماست؟
هوش مصنوعی: کجا است جایگاه و مقام معنوی؟ ما و خودخواهی ما کجا هستند، در حالی که آنسوی این دنیا، یار و محبوب ما حضور دارد؟
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
هوش مصنوعی: ای کسی که جان تو از منیت و خودخواهی آزاد شده است، ای روح لطیف و دلچسب در آدمها.
مرد و زن چون یک شود آن یک توی
چونک یکها محو شد آنک توی
هوش مصنوعی: وقتی مرد و زن به یگانگی برسند، آن یکی که در واقعیت، هر دو را در بر میگیرد، پدیدار میشود؛ زیرا آن موقع، تمایزها و جداییها از بین میرود.
این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی
هوش مصنوعی: این من و تو را برای این ساختی که تو بتوانی با خودت در زمینه خدمت به دیگران競ر کنی.
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
هوش مصنوعی: تا زمانی که من و تو بتوانیم به یک وحدت و همبستگی برسیم، در نهایت همه ما به عشق و معشوق واقعی متصل خواهیم شد.
این همه هست و بیا ای امر کن
ای منزه از بیان و از سخن
هوش مصنوعی: این همه موجودات و پدیدهها در دنیا وجود دارند، پس ای کسی که بالاتر از هر نقص و کم و کاستی هستی، بیایید و فرمان بدهید. شما از همهی حرفها و ضوابط فراتر هستید.
جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
هوش مصنوعی: تنها بدن تو میتواند تو را ببیند و در خیال خود غم و شادی تو را تصور کند.
دل که او بستهٔ غم و خندیدن است
تو مگو کاو لایق آن دیدن است
هوش مصنوعی: دل درگیر غم و شادی است، تو نگو که کسی لایق دیدن آن است.
آنک او بستهٔ غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
هوش مصنوعی: او به نوعی وابسته به شادی و غم است و وجودش در این دو احساس زندگی میکند؛ به عبارتی دیگر، او از این دو حس بهرهمند است و در واقعیت به آنها متکی است.
باغ سبز عشق کاو بیمنتهاست
جز غم و شادی درو بس میوههاست
هوش مصنوعی: باغی که پر از عشق و زیبایی است، هیچکدام از غم و شادیهای آن حد و مرزی ندارد و میوههای بسیار زیادی در آن وجود دارد.
عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
هوش مصنوعی: عشق از هر دو شرایط یعنی بهار و خزان بالاتر است و همیشه در حالتی شاداب و سرسبز باقی میماند.
ده زکات روی خوب ای خوبرو
شرح جان شرحه شرحه بازگو
هوش مصنوعی: تو ای زیبارو، از جمال خود به دیگران بفروش و به آنها بیاموز که چطور از زیباییات استفاده کنند. جان من را که به خاطر تو تکهتکه شده است، با کلام خود بازگو کن.
کز کرشم غمزهای غمازهای
بر دلم بنهاد داغی تازهای
هوش مصنوعی: چشم و چهرهی زیبا و دلربا بر دلم اثر گذاشت و حسی جدید از غم و اندوه در من ایجاد کرد.
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همیگفتم حلال، او میگریخت
هوش مصنوعی: من او را بخشیدم حتی اگر خونم را بریزد، اما او همواره میگریزد زمانی که من میگویم بخشیدم.
چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان؟
هوش مصنوعی: وقتی که از زاری و نالهٔ مردم عادی فرار میکنی، چرا بر دل کسانی که غمگین هستند، چیزی میافزایی؟
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت
هوش مصنوعی: ای کسی که هر روز صبح که از سمت شرقی طلوع میکنی، مانند چشمهای که از دل زمین میجوشد، انرژی و اشتیاقی تازه به وجود میآوری.
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها نه شکّر لبهات را
هوش مصنوعی: وقتی که به او انگیزه و دلیلی برای رفتن دادی، عشقش به تو را فراموش نکن و ارزش لبهایت را نادیده نگیر.
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
هوش مصنوعی: ای جهان قدیمی، تو روح تازهای هستی که به جسم بیجان و دل نالان زندگی میبخشی.
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
هوش مصنوعی: از گل صحبت نکن، برای خداوند حرفهای بلبل را بزن که او از گل جدا شده است.
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
هوش مصنوعی: در زندگی، ما به خاطر غم و شادیّها احساساتی نداریم و تنها به خیال و تصور پرداختهایم، بدون اینکه به واقعیتهای خود آگاهی داشته باشیم.
حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست
هوش مصنوعی: وضعیتی وجود دارد که بسیار نادر است، پس منکر آن نباشید زیرا خداوند توانایی بیحد و حصر دارد.
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
هوش مصنوعی: به ظاهر انسانها و شرایط زندگی آنها نگاه نکن و آنها را با هم مقایسه نکن؛ زیرا این مقایسه در حالتی که مردم دچار سختی یا لطف هستند، نادرست است.
جور و احسان، رنج و شادی حادث است
حادثان میرند و حقْشان وارث است
هوش مصنوعی: سختیها و خوبیها، و درد و خوشی، همگی از پیشامدهای زندگی هستند. این پیشامدها و اتفاقات میآیند و میروند، اما آنچه که باقی میماند، حقیقتی است که همواره وجود دارد.
صبح شد ای صبح را صبح و پناه
عذر مخدومی حسامالدین بخواه
هوش مصنوعی: صبح فرا رسید، ای صبح، و به خاطر وجود عذر و پناه محبوبم حسامالدین از تو درخواست میکنم.
عذرخواه عقل کل و جان توی
جان جان و تابش مرجان توی
هوش مصنوعی: عذرخواهی از همه، توی جان و روح تو زندگی میکنم و زیباییات مانند درخشش مرجان است.
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو
هوش مصنوعی: نور صبح درخشید و ما با نور تو در حال نوشیدن می در صبحگاه هستیم.
دادهٔ تو چون چنین دارد مرا
باده کی بود کاو طرب آرد مرا؟
هوش مصنوعی: هدیه تو به من چنان است که شراب نمیتواند مرا شاد کند.
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
هوش مصنوعی: شراب در حال فوران به خاطر درخواست ماست و دنیا به خاطر عقل و تدبیر ما در حال چرخش است.
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو
هوش مصنوعی: شراب از ما مست شد، نه اینکه ما از آن مست شده باشیم. شکل و قالب ما از آن ماست، نه اینکه ما از آن شکل گرفته باشیم.
ما چو زنبوریم و قالبها چو موم
خانه خانه کرده قالب را چو موم
هوش مصنوعی: ما مانند زنبور هستیم و قالبها مانند موم هستند؛ آنها هر جا که بخواهیم، شکل خود را به راحتی تغییر میدهند و متناسب با نیاز ما به هر شکلی در میآیند.