برگردان به زبان ساده
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید
وقتی که شاه، ناتوانی پزشکها را در درمان کنیزک دید، سراسیمه و شتابان به سوی مسجد رفت.
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدهگاه از اشکِ شه پُر آب شد
داخل مسجد شد و بهسوی محراب و نمازگاه رفت، سجدهگاه او از اشک، پرآب گشت.
چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
وقتی که از آن حال به خود آمد و از غرقاب نیستی بازگشت، مدح و دعای پروردگار را خوش خواند.
کای کمینه بخشِشَت مُلک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
و گفت: ای کسی که کمترین بخشش تو، ملک جهان است من از تو چه بخواهم وقتی که تو خود همه چیز را میدانی.
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه
ای کسی که همیشه نیاز ما را برآورده میکنی، بازهم به راه غلط رفتیم (و به غیر تو متوسل شدیم)
لیک گفتی گرچه میدانم سِرَت
زود هم پیدا کُنَش بر ظاهرت
اما به ما گفتی که گرچه از خواستهای باطنی شما آگاهم اما در ظاهر و دعا و نیاز آن را ظاهر کنید.
چون برآورد از میانِ جان خروش
اندر آمد بحرِ بخشایش به جوش
وقتی که از میان جان و با تمام دل و جان، گریه کرد و خروش برآورد، بحر بخشایش حق بهجوش و موج افتاد.
در میان گریه خوابش دَر رُبود
دید در خواب او که پیری رو نمود
در میان گریه خوابش برد و در خواب، پیری و خردمندی بر او آمد.
گفت ای شه مژده، حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست
آن پیر گفت: ای شاه، خبری خوش که نیاز و حاجتت روا شد، اگر فردا غریبهای بر تو آید، او از سوی ماست.
چونکه آید او حکیمی حاذقست
صادقش دان کو امین و صادقست
وقتی رسید بدان که او پزشکی دانا و ماهر است و به او اعتماد کن که امانتدار و راستگوست.
در علاجَش سِحرِ مطلق را ببین
در مزاجش قدرتِ حق را ببین
در درمانگری او سحر و شگفتی را خواهی دید و در رفتار او یاری و قدرت خدای را.
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
وقتی که زمان وعده فرا رسید و روز شد و خورشید عالمتاب از شرق درخشید.
بود اندر منظره شه مُنتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سِر
شاه در جایی که بتواند ببیند منتظر ماند تا ببیند آنچه را که در خواب به او نمودند.
دید شخصی کاملی پُر مایهای
آفتابی درمیانِ سایهای
شخصی با فضل و باوقار را دید که همچون خورشید در میان سایه و تاریکی میتابید.
میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکلِ خیال
از دور مانند هلال ماه به نظر میرسید (مطمئن نبود که) هست یا فقط خیالی است.
نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
خیال در درون آدمی شبیه نیستی است، اما همان خیال، جهانی را میگرداند.
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
جنگ و صلح آدمیان بر خیالی بنا میشود و ننگ و بدنامی و غرور و فخر آن آنها نیز بر خیالی است.
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکسِ مهرویانِ بُستانِ خداست
اما خیالاتی که دام اولیای خداست عکس خاصان و مهرویان بهشت و بوستان خداست.
آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید
آن خیالی که شاه در خواب دیدهبود همان مهمان و تازهرسیده بود.
شه به جای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمانِ غیبِ خویش رفت
شاه بجای فرستادن دربانها و پردهدارها خود به استقبال او رفت.
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بیدوختن بردوخته
هر دو در شناگری بحر و دریای غیب ماهر بودند و بدون آشنایی پیشین به هم مهر و محبت داشتند.
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
به آن پیر گفت که معشوق و محبوب من در دنیا تو بودهای نه آن کنیزک، اما هر چیزی در جهان حکمتی دارد، او مرا به تو رساند.
ای مرا تو مصطفی من چو عُمَر
از برای خدمتت بندم کمر
ای کسی که من مانند عمر که در خدمت رسول اکرم بود، در خدمت و پیروی از تو آمادهام.